یه مدتی خونه نشین شده بودم...نه درست و حسابی درس میخوندم(اصلاً نمیخوندم!!!)و نه هیچ کار دیگه ای...یه جور گذرون کشندۀ روزا...صبح که بیدار میشدم چشم به عقربه ساعت که کِی شب میشه و شبا چشم به ساعت که خدایا امشبم بگذره...یه پوچی خاصی که هیچ چیزی حتی آرشامم نمیتونست شرایطی که توش دست و پا میزدمو تغییر بده...میدونستم دارم افسرده میشم...به اصرار و در واقع التماسهای شیوا بود که به اجبار و برای نجات از نصیحتهای اون راضی شدم یه باشگاه ورزشی که چند تا خیابون پایین تر از خونمون بود ثبت نام کنم...بماند که چقدر طفره میرفتم...چند روز اول که میزدم بیرون و بعد از یه ربع میومدم و میگفتم(مسئولش نبود...)روز بعد میگفتم(هرچی در زدم باز نکردم...)فرداش میگفتم(این ماه دیگه ثبت نام ندارن و همه ساعتا پره...)تا اینکه شیوا خودش اسممو نوشت...یکی دو جلسه که رفتم یه دختری به اسم مهشید که هم ظاهر قشنگی داشت و هم به نظر دختر زیاد بدی!!!نمیرسید باب دوستی رو باهام باز کرد...روزای اول به لبخند و سلام و علیک گذشت تا یواش یواش گپ زدنا و صمیمیت بیشتر...اونموقع نسبتاً تنها بودم...البته بچه ها بودن ولی سر کار میرفتن و یه جورایی تقریباً اکثر مواقع تنها بودم...معارفه معمولی بینمون شروع شد...اینکه چند سالته و بچه کجایی و مجردی یا متأهل و از اینجور حرفا...خوب مسلماً جوابهای من مثل همیشه چرت و پرت بود...مهشید متأهل بود...از من دوسال بزرگتر بود و لیسانس حسابداری داشت...تو یه شرکت تبلیغاتی هم کارای حسابداری اون شرکتو انجام میداد هم تدریس عربی میکرد...خلاصه که دختر فعالی بود...نسبتاً قد بلند با موهای کوتاهِ پلاتینه...چشمای نسبتاً بادومی که با اینکه تک تک اجزای صورتش معمولی بود ولی رویهم رفته دختر با نمک و جذابی بود...خیلی خونگرم و اجتماعی بود...اما چیزی که از اولین برخوردمون خوب یادمه این بود که احساس کردم دختر حسودیه...یه چند جلسه که از آشناییمون گذشت تقریباً مطمئن شدم که درست حدس زدم...از تعریفایی که با حرص از بعضی از بچه ها میکرد و از افکارش مشخص بود که حسادت اذیتش میکنه...دورۀ یک ماهۀ باشگاه تموم شد و من دورۀ بعد هم ثبت نام کردم...من برای ورزش باشگاه نمیرفتم...واقعیت این بود که واسه حرف زدن و خاله زنک بازی و این مسائل بود که از باشگاه بدم نمیومد...خصوصاً که یه کمی با چند تا از بچه ها یه جورایی رفیق شده بودیم...یه روز که طبق معمول رفته بودم باشگاه و داشتم لباس عوض میکردم مهشید اومد...مثل همیشه احوالپرسی کردیم و رفتیم تو سالن...یادمه یه جورایی دنبال کار میگشتم...مهشید از یکی از دوستاش به اسم مرضیه که در حقیقت همکارش بود برام تعریف کرد که اخراجش کردن...میخندید و میگفت(دختره ایکبیری!!!حقش بود...بس که بد ذات بود دستش رو شد...مدیرمونم عذرشو خواست...)یه کم فکر کردمو گفتم(مرضیه کارش تو شرکت شما چی بود؟؟؟)(چطور؟؟؟)(همینطوری...)(هیچی...یه کارمند ساده...هیچ کار خاصی نمیکرد...)بعدش خندید و گفت(یه جورایی آچار فرانسه بود...همه کاری میکرد...)خندیدم و گفتم(به جاش کسی رو میخواین استخدام کنید؟؟؟)یه کم نگام کرد و گفت(چطور؟؟؟)نشستم رو دوچرخه ثابت و گفتم(من دنبال کار میگردم...اگه کسی رو جایگزین خواستین بهم بگو...)انگار که یه چیز مهمو کشف کرده باشه دو تا کف دستاشو بهم زد و گفت(چی از این بهتر؟؟؟امروز که رفتم شرکت با مدیر صحبت میکنم...من که از خدامه تو بیای...کی از تو بهتر؟؟؟)صورتمو ماچ کرد و رفت تا لباساشو عوض کنه...شب بهم زنگ زد و گفت که مدیر شرکت میخواد حضوری باهام حرف بزنه...واسۀ فردای اون روز با مهشید قرار گذاشتم که باهم بریم...گوشی رو که قطع کردم یه جورایی خیلی خوشحال بودم...حداقل اگه مشغول میشدم هم حوصله ام سر نمیرفت و هم یه حقوقی میگرفتم که طبیعتاً بهم کلی کمک میکرد...از اینکه یه معرفی مثل مهشید که چند سال بود توی اون شرکت کار میکردم منو معرفی کرده بود یه جورایی خیالم راحته راحت بود...فردای اون روز کلی به خودم رسیدمو سانتال مانتال کرده با مهشید رفتیم شرکتشون...یه شرکت نسبتاً فعال و بزرگ توی غرب تهران بود...توی سالن منتظر شدم تا مهشید به آقای مدیر خبر بده که اومدیم...تو ذهنم آقای مدیرو تجسم میکردم...(حتماً یه مرد سن بالای بداخلاقه چاقو یه کمی هم کچله...شایدم عینکی باشه...شایدم از اونایی که انگار از دماغ فیل افتادن و به سایشون میگن پیف پیف دنبالم نیا بو میدی!!!)تو همین فکرا بودم که مهشید از اتاق مدیر اومد بیرون و بهم گفت(سپیده بیا تو...آقای مدیر میخواد باهات حرف بزنه...بلند شدم و اومدم سمت در اتاق...اول مهشید رفت تو و پشت سرش من...فَکم افتاد!!!یه مرد سی و سه چهار ساله،قد بلند،و فوق العاده خوش تیپ...این چیزی که دیدم کاملاً نقطه مخالف اون چیزایی بود که فکر میکردم...اونم سر تا پامو نگاه کردو با لبخند صندلی کنارمو نشون داد و تعارف کرد بشینم... |