خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق پنجاهم...



دو سه روز نت نیومدم...از ترس اینکه به محمد چی بگم؟؟؟راستش دروغه اگه بگم ازش خوشم نمیومد...اما دیگه نه برای ازدواج!!!خلاصه دو سه روز عین مرغ پَر کنده خودمو به در و دیوار میزدم...کلافه بودم...و اینو بچه ها کاملاً فهمیده بودن...از اونجایی که بعد از اون جریانا خیلی حساس و زود رنج شده بودم سر به سرم نمیذاشتن...میترسیدم اگه به محمد جواب رد بدم واسه همیشه بره...از اون طرفم حتی به خودم اجازه نمیدادم راجع به ازدواج با هیچکسی حتی فکر کنم...ایمیلمو چک میکردم...از محمد تو این چند روز مدام ایمیل داشتم...یه شب که با یه آی دی دیگه ام که محمد ازش خبر نداشت رفته بودم تو روم دیدم محمد هم اومد...طبق روال همیشگی با چند نفر سلام علیک کرد و مشغول شد...یادمه تو بچه های روم یه دختری بود به اسم نسیم...شناختمون از هم زیاد نبود و به نوعی هیچکدوم از هم خوشمون نمیومد...واسه همینم سر و ته قضیه رو فقط با سلام و احوالپرسی اونم تو روم هم میوردیم...اون شب وُیسو روشن کرده بودم و فقط گوش میدادم...ساعتی بود که نه من فکر میکردم محمد بیاد و نه اون...روم نسبتاً خلوت بود و تقریباً بچه های خودی بودن...محمد آهنگ گذاشته بود(یکی از آهنگهای داریوش که یادم نیست چی)و بچه ها هم اعتراضی نمیکردن...نسیم تو روم زد(محمد...پس رفیقت کو؟؟؟)اونم زد(خسته بود رفت...)آیکون خنده بود که نسیم میزد!!!انقدر این کارو تکرار کرد که محمد از کوره در رفت و شروع کرد فحش دادن...اونم فحشایی که من تا اون روز نشنیده بودم!!!چشامو که حالا اندازۀ دو تا نعلبکی شده بود رو باز و بسته کردمو صدای اسپیکرو بلند کردم...دعا دعا میکردم محمد نره...یا بچه ها یه وقت کنفرانس نذارن...اتفاقاً محمد بعد از اینکه حسابی خودشو تخلیه کرد از روم رفت بیرون...حس فضولی داشت دیوونه ام میکرد...به نسیم پی ام دادم...خودمو مهسا معرفی کردمو و گفتم که از محمد خوشم اومده...آخه گاهی محمد تاکو میگرفت و گیتار میزد و میخوند...اولش زیاد اهمیت نداد و گفت(ازش خوشت اومده چرا به من پی ام دادی؟؟؟به خودش پی ام بده...)(میخواستم به خودش پی ام بدم...ولی دیدم شما گفتین رفیقت کو؟؟؟گفتم شاید دوست دختر داشته باشه...یه وقت جوابمو نده ضایع بشم...)با بی تفاوتی جوابمو میداد...حس فضولی داشت دیوونه ام میکرد...از یه طرفم میترسیدم به محمد پی ام بدم یه وقت شک کنه...خلاصه رفتم تو مخ نسیم...بهم گفت که محمد ایران زندگی نمیکنه...تقریباً همه اون چیزایی که من از محمد میدونستمو بهم گفت...و اینکه محمد دوست دختر تو نت زیاد داره!!!حالم اساسی گرفته شد...خصوصاً اینکه فهمیدم نسیم هم قبلاً با محمد دوست بوده و خیلی با هم مَچ بودن و دوستیشون از طرف نسیم بهم خورده...البته نسیم میگفت محمد زیاد هرز میپرید و همین باعث شد باهاش کات کنه...اما انقدر ازش تعریف کرد که کاملاً میتونستم حدس بزنم هنوزم بهش علاقه داره...با لب و لوچه آویزون باهاش خداحافظی کردم...حالم گرفته شده بود...از حرصم آیدیمو آن کردم...محمد خاموش بود...تا من آن شدم اونم آن شد...هزار تا آیکون گریه برام فرستاد...خلاصه شروع کرد به دلتنگی کردنو و بعدشم گلگی کردن...به زور خودمو کنترل میکردم...فقط زُل زده بودم به صفحه پی ام...نمیدونستم چی بگم...حرفای نسیم تو گوشم بود...یعنی تمام حرفای محمد،ابراز علاقه اش،پیشنهاد ازدواجش،همه الکی بود؟؟؟یعنی این کارش بود؟؟؟آدمایی که تو گذشته بهم بد کرده بودن از جلوی چشمم رژه رفتن...حالم از آیکونایی که برام میفرستاد بهم میخورد...(محمد...بسه...بسههههههههههههه...)ساکت شد...نمیتونستم خودمو کنترل کنم...قبول دارم ممکن بود تمام حرفای نسیم از رو حسودی باشه...اما مگه اون لحظه منطقی بودن ور میداشت؟؟؟خلاصه اون از اونطرف سکوت کرده بود و منم از اینطرف...بعد از اینکه یه کمی تو سکوت گذشت بدون اینکه باهاش خداحافظی کنم رفتم...صفحه ایمیلمو باز کردم و واسش ایمیل دادم...گفتم چند روزی نیستم و میرم سفر...برگشتم باهاش حرف میزنم...کارم شروع شد...تصمیم گرفتم با آی دی ناشناسم(مهسا)شروع به آمار گرفتن کنم...با مونا حرف زدم و قرار شد اگه محمد وب خواست که خوب طبیعتاً میخواست مونا خودشو نشون بده که قضیه لو نره...از فردای اون روز رفتم تو روم...وقتی محمد اومد تو روم مونا رو نشوندم پشت وُیسو گفتم حرف بزنه...مونا حرف میزد و من خیره به آی دی محمد بودم...دعا میکردم حسم بهم دروغ بگه...حسی که هیچوقت بهم دروغ نگفته بود...

 

 

پ.ن1:اولاً از همتون معذرت میخوام که بیخبر رفتم...شرمندۀ تک تکتونم...تو اولین فرصت همه چیو تعریف میکنم...به همه وبلاگاتونم سر میزنم...

پ.ن2:فرصت نشد قبل یا بعد از عید بهتون سال جدیدو تبریک بکم...میدونم الان مزه نداره و دیره...اما سال نو رو به همتون تبریک میگم و از ته دلم براتون موفقیت و شادی میخوام...

پ.ن3:از همتون بابت همه محبتاتون ممنونم و دوستون دارم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1386 ساعت 2:56 PM

پیوند | چاپ | نظرات [53]







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161452