خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق چهل و ششم...



بعد از رفتن آذر بغضم ترکید...فریدون هیچی نمیگفت...انقدر ازش متنفر شده بودم که فقط خدا میدونه...اما هیچی نگفتم...رفتم تو خونه و همه وسائلمو جمع کردم...(کارت اشتباه بود...)(من با تو حرفی ندارم عمو...هیچ حرفی...برمیگردم خونه خودم...از امروز...)(سپیده اگه اینکارو نمیکردم اوضاع بدتر میشد...به خدا بدتر میشد...این راهش نیست عزیزم...به خدا این راحش نیست...)زیپ کیفمو کشیدم و از جام بلند شدم...وسائلمو گذاشتم عقب ماشین...سوار شدم...تو آینه که نگاه کردم دیدم فریدون داره اشکاشو پاک میکنه...دلم گرفت...سرمو گذاشتم رو فرمون و بغضم ترکید...میدونستم تازه اول کاره...میدونستم به این راحتیا نمیتونم سر این کلافو پیدا کنم...میدونستم نمیتونم به این زودیا آرشاممو داشته باشم...همه اینا مدام از جلو چشمم رد میشد...پیاده شدم تو بغل عمو زار زدم...این قضیه مدارا کردن من با آذر و خودم ادامه پیدا کرد...بی اغراق کسی نمونده بود که بهش رو نزده باشم...همه هم که خوب قول میدادن و دریغ از عمل...گذشت...گاهی به سرم میزد بیخیال همه بشم و بذارم برم...یه جای دور...که هیچ کسی نباشه...اما کجا؟؟؟چند بار تصمیم گرفتم از آرشام دل بکنم...اما این حالت موقتی بود...به محض اینکه فقط چند ثانیه صورتشو تصور میکردم تصمیمام دود میشد میرفت هوا...گاهی وقتا خودمو خودخواه میدونستم که میخوامش...گاهی وقتا هم تصور اینکه یه روز بهم بگه دنبال هوی و هوس خودم رفتم و اونو تنها گذاشتم دیوونه ام میکرد...اعتراف میکنم...آره اعتراف میکنم که بیشترین فکری که به سرم میزد و تنها کاری که مدام از خدا میخواستم بکنه مرگ آذر بود...البته غیر مستقیم مرگ علی آقا...و این دلیل بی معرفتی من نبود...آذر میگفت خودم آرشامو بهشون دادم...چمیدونم از این اراجیف...اما قبول نمیکرد که من اون موقع شرایط روحی خوبی نداشتم...قبول نمیکرد...بهم پیشنهاد داد برم پیش اونا با اونا زندگی کنم...میدونستم سخته و تا حدی هم شاید غیر ممکن...اما قبول کردم...یه هفته اونم آزمایشی...نشد...آذر عوض شده...درست مثل من...همه ما عوض شدیم...یه هفته تموم شد و دست از پا درازتر برگشتم پیش عمو...خودمو به آب و آتیش زدم...اما همه درا به روم بسته بود...صبر...همین...اما کاش نتیجه بده...در حال حاضر پیش یکی از دوستام اومدم...دوستی که خیلی بهم لطف داره و یه مقطعی حدوداً هشت ماه با هم همخونه بودیم...شاید باهاش همخونه بشم...البته شاید...قضیه پسرمم که فعلاً همونطوریه...تا چی بشه رو فکر کنم خدا هم نمیدونه!!!الان که کار و باری هم ندارم...راستش یه مدت واستادم مرغداری ولی دیدم اونجا به درد من نمیخوره...الانم که شکر خدا درش پلمپ شده...به خاطر استخدام چند تا افغانی که اجازۀ اقامت تو ایرانو نداشتن...عمو هم که فعلاً قضیه رو سپرده به دوستش و داره استراحت میکنه...البته احتمالاً میره و نمیمونه...یه دوستی تو کامنتا(البته کامنت یواشکی)پرسیده بود که دیگه مهردادو دیدم یا نه؟؟؟آره دیدمش...و چه خوب شد که دیدمش!!!

 

بعد از هفت مسعود یه شب آذر اومد خونم...یکمی که حرف زدیم بی مقدمه ازم پرسید که مهردادو میشناسم؟؟؟منم خوب تنها مهردادی که تو ذهنم بود همون مهرداد بود...وقتی مشخصات داد و گفت کیه گفتم که میشناسمش...چطور؟؟؟گفت میخواد تو رو ببینه و باهات حرف بزنه...البته اینو هم بگم که آذر از گذشته و اینکه مهرداد و من همدیگرو چه جوری میشناختیم چیزی نمیدونست...فقط فکر میکرد که چون مهرداد دوست صمیمی مسعود بود طبیعتاً این صمیمیت باعث شده بود که منم دورادور بشناسمش...گفتم نه...چون تو اون شرایط فقط همین یه موردو کم داشتم...اما وقتی مادر مسعود بهم گفت که حال و روز خوبی نداره کنجکاو شدم...مهرداد قضیه مسعودو از طریق یکی از دوستای مشترکشون شنیده بود...واسه خاطر همین هم اومده بود ایران تا مادر و پدر مسعودو ببینه...حالا چرا میخواست منم ببینه این عجیب بود...به هر حال به آذر گفتم آمادگیشو ندارمو دلم نمیخواد کسیو ببینم...اونم چیزی نگفت و بعد از چند ساعت برگشت خونه اش...این قضیه گذشت تا چهلم مسعود...تو این بین هم هیچ حرفی از مهرداد زده نشد...به واقع قضیه فراموش شد...منم با اون وضعیت دیگه فکری برام نمونده بود که بخوام به یه همچین مردکی اختصاص بدم...شب چهلم مسعود شب همه خونه آذر بودیم...من کنار شیوا نشسته بود...زنگ در که زده شد به فاصله ده دقیقه از ته سالن دیدم یه زن با یه مرد اومدن تو...فاصله مانع از این شد که بتونم تشخیصشون بدم...گفتم حتماً از دوستا یا آشناهای آذر هستن...رفتن نشستن اولین صندلی که تو سالن بود...ناخودآگاه دقیق شدم...نمیدونم چرا اما یه حسی باعث میشد بهشون دقت کنم...عمو از تو آشپزخونه بهم اشاره کرد و بلند شدم...وقتی از کنارشون رد شدم یه لحظه پاهام سست شد...دروغ نیست اگه بگم مهردادو نشناختم!!!اما مادرشو شناختم...مستقیم تو چشمام نگاه کرد اما نفهمید من همون سپیده هستم...رفتم تو آشپزخونه...عمو فکر کرد حالم خوش نیست و شروع کرد به سوال پیچ کردن...سرمو بین دستام گرفتم...یه نیم ساعتی تو آشپزخونه بودم که علی آقا صدام کرد...رفتم تو سالن و ازش پرسیدم چی کارم داره؟؟؟اشاره به مهرداد و مادرش کرد و گفت که میخوان برن و منتظر تو بودن که بهت تسلیت بکن...نگاهم با نگاه مهرداد گره خورد...چندشم شد...وقتی عصای کنار دستشو برداشت و به زور از رو صندلی بلند شد چشمام گرد شد!!!نمیدونم مادرش منو شناخت یا نه...اما میدونم که خودش منو خوب شناخت...اشکاشو پاک کرد و بهم تسلیت گفت...تشکر کردمو اومدم تو اتاق...راستش فکر نمیکردم دیگه هیچوقت مهردادو ببینم...اونم یه همچین جایی و با همچین وضعیتی...اینکه چی به روزش اومده بود...اینکه ویلچرش بیرون در ورودی انتظارشو میکشید...اینکه موهای شقیقه هاش سفید شده بود...اینکه اون عصا تاب نداشت اون بدنو تحمل کنه...اینکه مهرداد ام اس گرفته بود...و اون روز برام پایان کینه ها بود...



نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 28 دی ماه سال 1385 ساعت 4:28 PM

پیوند | چاپ | نظرات [56]







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161471