خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق چهل و ششم...



بعد از رفتن آذر بغضم ترکید...فریدون هیچی نمیگفت...انقدر ازش متنفر شده بودم که فقط خدا میدونه...اما هیچی نگفتم...رفتم تو خونه و همه وسائلمو جمع کردم...(کارت اشتباه بود...)(من با تو حرفی ندارم عمو...هیچ حرفی...برمیگردم خونه خودم...از امروز...)(سپیده اگه اینکارو نمیکردم اوضاع بدتر میشد...به خدا بدتر میشد...این راهش نیست عزیزم...به خدا این راحش نیست...)زیپ کیفمو کشیدم و از جام بلند شدم...وسائلمو گذاشتم عقب ماشین...سوار شدم...تو آینه که نگاه کردم دیدم فریدون داره اشکاشو پاک میکنه...دلم گرفت...سرمو گذاشتم رو فرمون و بغضم ترکید...میدونستم تازه اول کاره...میدونستم به این راحتیا نمیتونم سر این کلافو پیدا کنم...میدونستم نمیتونم به این زودیا آرشاممو داشته باشم...همه اینا مدام از جلو چشمم رد میشد...پیاده شدم تو بغل عمو زار زدم...این قضیه مدارا کردن من با آذر و خودم ادامه پیدا کرد...بی اغراق کسی نمونده بود که بهش رو نزده باشم...همه هم که خوب قول میدادن و دریغ از عمل...گذشت...گاهی به سرم میزد بیخیال همه بشم و بذارم برم...یه جای دور...که هیچ کسی نباشه...اما کجا؟؟؟چند بار تصمیم گرفتم از آرشام دل بکنم...اما این حالت موقتی بود...به محض اینکه فقط چند ثانیه صورتشو تصور میکردم تصمیمام دود میشد میرفت هوا...گاهی وقتا خودمو خودخواه میدونستم که میخوامش...گاهی وقتا هم تصور اینکه یه روز بهم بگه دنبال هوی و هوس خودم رفتم و اونو تنها گذاشتم دیوونه ام میکرد...اعتراف میکنم...آره اعتراف میکنم که بیشترین فکری که به سرم میزد و تنها کاری که مدام از خدا میخواستم بکنه مرگ آذر بود...البته غیر مستقیم مرگ علی آقا...و این دلیل بی معرفتی من نبود...آذر میگفت خودم آرشامو بهشون دادم...چمیدونم از این اراجیف...اما قبول نمیکرد که من اون موقع شرایط روحی خوبی نداشتم...قبول نمیکرد...بهم پیشنهاد داد برم پیش اونا با اونا زندگی کنم...میدونستم سخته و تا حدی هم شاید غیر ممکن...اما قبول کردم...یه هفته اونم آزمایشی...نشد...آذر عوض شده...درست مثل من...همه ما عوض شدیم...یه هفته تموم شد و دست از پا درازتر برگشتم پیش عمو...خودمو به آب و آتیش زدم...اما همه درا به روم بسته بود...صبر...همین...اما کاش نتیجه بده...در حال حاضر پیش یکی از دوستام اومدم...دوستی که خیلی بهم لطف داره و یه مقطعی حدوداً هشت ماه با هم همخونه بودیم...شاید باهاش همخونه بشم...البته شاید...قضیه پسرمم که فعلاً همونطوریه...تا چی بشه رو فکر کنم خدا هم نمیدونه!!!الان که کار و باری هم ندارم...راستش یه مدت واستادم مرغداری ولی دیدم اونجا به درد من نمیخوره...الانم که شکر خدا درش پلمپ شده...به خاطر استخدام چند تا افغانی که اجازۀ اقامت تو ایرانو نداشتن...عمو هم که فعلاً قضیه رو سپرده به دوستش و داره استراحت میکنه...البته احتمالاً میره و نمیمونه...یه دوستی تو کامنتا(البته کامنت یواشکی)پرسیده بود که دیگه مهردادو دیدم یا نه؟؟؟آره دیدمش...و چه خوب شد که دیدمش!!!

 

بعد از هفت مسعود یه شب آذر اومد خونم...یکمی که حرف زدیم بی مقدمه ازم پرسید که مهردادو میشناسم؟؟؟منم خوب تنها مهردادی که تو ذهنم بود همون مهرداد بود...وقتی مشخصات داد و گفت کیه گفتم که میشناسمش...چطور؟؟؟گفت میخواد تو رو ببینه و باهات حرف بزنه...البته اینو هم بگم که آذر از گذشته و اینکه مهرداد و من همدیگرو چه جوری میشناختیم چیزی نمیدونست...فقط فکر میکرد که چون مهرداد دوست صمیمی مسعود بود طبیعتاً این صمیمیت باعث شده بود که منم دورادور بشناسمش...گفتم نه...چون تو اون شرایط فقط همین یه موردو کم داشتم...اما وقتی مادر مسعود بهم گفت که حال و روز خوبی نداره کنجکاو شدم...مهرداد قضیه مسعودو از طریق یکی از دوستای مشترکشون شنیده بود...واسه خاطر همین هم اومده بود ایران تا مادر و پدر مسعودو ببینه...حالا چرا میخواست منم ببینه این عجیب بود...به هر حال به آذر گفتم آمادگیشو ندارمو دلم نمیخواد کسیو ببینم...اونم چیزی نگفت و بعد از چند ساعت برگشت خونه اش...این قضیه گذشت تا چهلم مسعود...تو این بین هم هیچ حرفی از مهرداد زده نشد...به واقع قضیه فراموش شد...منم با اون وضعیت دیگه فکری برام نمونده بود که بخوام به یه همچین مردکی اختصاص بدم...شب چهلم مسعود شب همه خونه آذر بودیم...من کنار شیوا نشسته بود...زنگ در که زده شد به فاصله ده دقیقه از ته سالن دیدم یه زن با یه مرد اومدن تو...فاصله مانع از این شد که بتونم تشخیصشون بدم...گفتم حتماً از دوستا یا آشناهای آذر هستن...رفتن نشستن اولین صندلی که تو سالن بود...ناخودآگاه دقیق شدم...نمیدونم چرا اما یه حسی باعث میشد بهشون دقت کنم...عمو از تو آشپزخونه بهم اشاره کرد و بلند شدم...وقتی از کنارشون رد شدم یه لحظه پاهام سست شد...دروغ نیست اگه بگم مهردادو نشناختم!!!اما مادرشو شناختم...مستقیم تو چشمام نگاه کرد اما نفهمید من همون سپیده هستم...رفتم تو آشپزخونه...عمو فکر کرد حالم خوش نیست و شروع کرد به سوال پیچ کردن...سرمو بین دستام گرفتم...یه نیم ساعتی تو آشپزخونه بودم که علی آقا صدام کرد...رفتم تو سالن و ازش پرسیدم چی کارم داره؟؟؟اشاره به مهرداد و مادرش کرد و گفت که میخوان برن و منتظر تو بودن که بهت تسلیت بکن...نگاهم با نگاه مهرداد گره خورد...چندشم شد...وقتی عصای کنار دستشو برداشت و به زور از رو صندلی بلند شد چشمام گرد شد!!!نمیدونم مادرش منو شناخت یا نه...اما میدونم که خودش منو خوب شناخت...اشکاشو پاک کرد و بهم تسلیت گفت...تشکر کردمو اومدم تو اتاق...راستش فکر نمیکردم دیگه هیچوقت مهردادو ببینم...اونم یه همچین جایی و با همچین وضعیتی...اینکه چی به روزش اومده بود...اینکه ویلچرش بیرون در ورودی انتظارشو میکشید...اینکه موهای شقیقه هاش سفید شده بود...اینکه اون عصا تاب نداشت اون بدنو تحمل کنه...اینکه مهرداد ام اس گرفته بود...و اون روز برام پایان کینه ها بود...



نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 28 دی ماه سال 1385 ساعت 4:28 PM

پیوند | چاپ | نظرات [56]





: امتداد تلخیها...ورق چهل و پنجم...



تو کل هفته من 24 ساعت میتونستم آرشامو ببینم...هیچ مانعی هم تو دیدنش نبود...آذر هم حرفی نداشت...اما بعد از این مدت آرشام با من خیلی غریبه بود...انقدر غریبه که وقتی میرفتم ببینمش علناً کم محلی میکرد...بچه گوشه گیری بود...خیلی...هروقت برای دیدنش میرفتم وقتی بر میگشتم خونه هزار تا درد به دردام اضافه میشد...من تو حق پسر مسعودم کوتاهی کرده بودم...و نتیجه شو کاملاً میدیدم...میدونم اونایی که مادرن میفهمن من چی میگم...تو این دنیا با ارزش تر از بچه هیچ چیزی واسه یه مادر وجود نداره...هیچ چیزی...هیچ چیزی هم نمیتونه جای عشق و علاقه یه مادرو به بچشو بگیره...حتی اگه مادری به بدی من باشه...هر هفته پنجشنبه ها میرفتم پیشش...سرد بود...خیلی سرد...مثل یه غریبه باهام رفتار میکرد...حتی بهم مامان هم نمیگفت...خیلی سخت بود...خیلی...هر دفعه براش کلی اسباب بازی و شکلات میبردم...هرچی که فکر میکردم یه بچه ممکنه دوست داشته باشه براش میگرفتم...خوشحال میشد...ذوق میکرد...اما بهم نمیگفت مامان...بعد از یه مدت نهایتاً بهم میگفت سو سو...اینم بد نبود...همینکه قد و بالاشو میدیدم و خوشحالیشو برام بس بود...اکثراً فریدون میومد پیشم...باهاش خیلی راحت بودم...انگار صد سال کنارم بوده...خیلی خوب درکم میکرد...البته غیر مستقیم میپروند که ازدواج کنم...ازدواج!!!بی معنی ترین واژۀ زندگیم شده بود...به فرض اگه میخواستم اینکارم کنم کدوم مردی حاضر میشد فراموش کنه که من دوبار ازدواج کردم؟؟؟کدوم مردی میتونست به گذشته من اشاره ای نکنه؟؟؟کدوم مردی میتونست به آرشام من محبت کنه؟؟؟کدوم مردی میتونست مسعود باشه برام؟؟؟و برای آرشام پدرش؟؟؟هیچکس...هر دفعه که فریدون یه جوری موضوعو میرسوند به ازدواج،تقریباً حرفمون میشد و با دلخوری میرفت...احساس میکردم اومده منو سر و سامون بده و بره...احساس میکردم از موندن اینجا راضی نیست و مجبوره...کلافه بودم...زندگیم شده بود یه کلاف سر در گم...همیشه خسته و کلافه بودم...از اون سپیده دیگه هیچی نمونده بود...از همه چندشم میشد...تصمیم گرفتم برای فرار از این حالتها برم دنبال کار...اما خوب طبیعتاً پیدا کردن یه محیط کاری سالم و خوب اونم واسه دختری با شرایط من خیلی آسون نبود...کما اینکه بی اغراق هزاران جا سر زدم...هزاران کاری که اصلاً تو عمرم بهشون نگاه هم نمیکردم...وقتی از گشتن نا امید شدم رسماً خونه نشین شدم...شب و روز خونه بودم...تنها سرگرمیم شده بود دیدن آلبوم ها و نوشتن و نت...افسرده شده بودم...حتی حال و حوصله بیرون رفتنو نداشتم...مگر لازم بود چیزی تهیه کنم...گذشت...روابط آرشام باهام بهتر شده بود...باهام صمیمی تر شده بود...انگار خواهر بزرگ یا هم بازیش بودم...خوشحال بودم...حس میکردم میاد اون روزی که اونم مثل همه بهم بگه مامان...من بشم همه عشقش...امیدوار شده بودم...خصوصاً اینکه آذر اجازه میداد بیارمش خونم...خونه ای که مال خودش بود...تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم...اینبار میخواستم واسه آخرین بار امتحان کنم...با فریدون حرف زدم...وقتی بهش گفتم دردم چیه حتی جرأت اینکه تو صورتش نگاه کنمو نداشتم...سکوت کرده بود...هیچی نمیگفت...هیچی...زیر چشمی که نگاهش کردم انگار تمام خون تو بدنش اومده بود تو صورتش...بدنم خیس عرق بود...عرق خجالت...شرم...اون شب بهم هیچی نگفت...هیچی...یه چایی خورد و رفت...سه روز تمام ازش بی خبر بودم...نه خونه اش بود نه محل کارش...موبایلشم همش خاموش...نگران شدم...تحمل کردم...منتظر شدم...

 

یکی از دوستای عمو یه پزشک خیلی ماهر و کارکشته بود...تو بیمارستان لقمان کار میکرد...با راهنمایی اون رفتم یه کلینیک...سخت بود...بیشتر از اونچه بشه تصورشو کرد...خیلی سخت...خیلی...وقتی بدنم پاک شد اومدم خونه...فریدون یه ویلا تو رامسر داشت...اساسامو جمع کردم...راهی رامسر شدم...یکماه اونجا بودیم...خیلی خوب شده بودم...خیلی...انقدر خوشحال بودم که فقط خدا میدونه...وقتی برگشتیم فریدون پیشنهاد زندگی با اونو دوباره بهم داد...فریدون مرغداری داشت...البته مرغداری یه جور ارث بود...که از پدربزرگم برای پسراش مونده بود...یکی تو ورامین و یکی دیگه ساوه...اونی که تو ساوه بود مال بابای من بود و این یکی که تو ورامین بود(البته قسمت مسکونی ورامین نبود)مال عمو...مرغداری تو ساوه رو فریدون اجاره داده بود و خودشم این یکی رو میگردوند...بهم پیشنهاد داد که خودم بالا سر کار واستم و هم یاد بگیرم هم حوصله ام سر نره...پیشنهاد خوبی بود...خونه رو گذاشتم و رفتم پیش عمو...خوب طبیعی بود که زندگی با عمو یه محاسنی داشت و یه معایبی...رابطه من و عموم مثل رابطه اکثر آدما نبود و نیست...یه جوری بیشتر به دو تا دوست شبیه بودیم...خوب فریدون چون مجرده و جوون خیلی حرفای منو درک میکرد...از طرفی بعد از اون قضیه که به ناچار و به خاطر آرشام مجبور شدم با فریدون در میون بذارم ناخودآگاه صمیمیتمون بیشتر شد...و صد البته من باهاش خیلی راحت تر شدم...هفته اولی که پیشش بودم نسبتاً همه چی روبراه بود...این وسط گه گداری هم میرفتم به خونه سر میزدم و میومدم...همه چی نسبتاً خوب پیش میرفت...جز بگو مگوهایی که خوب تو همه خونه ها و بین همه هست...موندن پیش عمو این حُسنم داشت که آذر خیلی راحت تر بهم اعتماد میکرد و چون عمو رو خیلی قبول داشت با خیال راحت تری آرشامو میداد ببرم...آرشامم کلی ذوق میکرد و بی اغراق خیلی عمو رو دوست داشت...طوری که از وقتی که میوردمش همش از سر و کول عمو بالا میرفت و شیرین زبونی میکرد...شب هم که خوب مسلماً پیش فریدون میخوابید...فریدون با اینکه بی اغراق سه چهارم عمرشو اونور زندگی کرده بود اما خوب خیلی تو قید و بند بود...تو قید و بند اینکه با کی میرم؟؟؟با کی میام؟؟؟چه ساعتی میام خونه؟؟؟کجا میرم؟؟؟و این واسه منی که بیشتر سالهای عمرمو تنها و بدون به اصطلاح آقا بالا سر گذرونده بودم آسون نبود...تا اینکه به فکرم رسید دوباره برم دادگاه و واسه گرفتن حضانت پسرم اقدام کنم...حتی پیش خودم فکر کردم اجارۀ مرغداری که خوب ماله منه...یه خونه کوچیک خارج از تهران میگیرم و با پسرم زندگی میکنیم...این فکر مثل خوره به جونم افتاد...فکر اینکه هر روز با آرشام باشم و دوتایی یه زندگی ساده و خوبو شروع کنیم دوباره منو به زندگی امیدوار کرد...اما غافل از اینکه اینبار مانع من از قانون هم بزرگتر بود...مانعی که برخلاف تصور من نمیخواست جا خالی کنه...آذر...

 

کارای مقدماتی رو دوست عمو برام انجام داد...حالا موقع این بود که چشم بدوزم به در که کی وقته دادگاهه...سخت بود...انتظار کشیدن اونم برای چیزی که حق خود آدمه خیلی سخته...از اون سخت تر این بود که مدام با خودم فکر میکردم...میشه؟؟؟نمیشه...میشه؟؟؟نمیشه...و این خیلی اعصابمو بهم میریخت...طوری که بعضی وقتا به سرم میزد آرشامو بردارمو بذارم واسه همیشه برم یه جای دور...جایی که نه کسی منو بشناسه و نه دنبالم بیاد...اما صبر کردم...صبری که هیچ نتیجه ای نداشت...تصمیممو گرفتم...بدون اینکه به کسی بگم میخوام چیکار کنم...یه روز پنجشنبه که طبق معمول همیشه آرشامو میخواستم بیارم پیشم یه فکری به سرم زد!!!تصمیم گرفتم آرشامو بردارم و برم...واسه همیشه...طبق معمول هم از تصمیمم کسی خبر نداشت...مثل همیشه رفتم دنبالش و بعد از اینکه نشست تو ماشین بهش لبخند زدم و به آذر گفتم که جمعه میارمش...جمعه بعد از ظهر مثل همیشه...راه که افتادیم خوشحال بودم...یه نگاه به آرشام کردم که داشت با خوشحالی خیابونا رو نگاه میکرد...گفتم(آرشام...میخوای بریم شمال؟؟؟)(شمال؟؟؟یعنی چی؟؟؟)آرشام تا حالا شمال نرفته بود...در واقع این اولین بار بود و میدونستم مثل همه بچه ها با دیدن دریا و جنگل خیلی کیفور میشه...دست تو جیبم کردم و کلید ویلای فریدونو لمس کردم...آینه ماشینو جابجا کردمو رفتم سمت کرج...کارم درست نبود و میدونستم به اون راحتی که فکر میکنم نیست...اما خوب چاره ای هم نبود...راه دیگه ای برام نمونده بود...خلاصه که رسیدیم و دقیقاً آرشام کلی خوشحال شد و بگذریم که چقدر کیف میکرد و اینور و اونور میدویید...جمعه شب دل تو دلم نبود...موبایل خاموش بود و تلفن ویلا هم قطع...همش گوش به زنگ بودم ببینم کی از در و دیوار میان تو و آرشامو ازم میگیرن...اما خبری نشد...تا اینکه شنبه از رامسر راه افتادم و رفتم آستارا...هم واسه اینکه آرشام بگرده و هم واسه اینکه به فریدون زنگ بزنم و ببینم چه خبره...چون ترسیدم از رامسر زنگ بزنم و بفهمه که کجام...عین فیلمای پلیسی سیم کارتو از گوشیمم در آورده بودم تا یه موقع از طریق اون نتونن رد یابیم کنن!!!به عمو که زنگ زدم معلوم بود تو این چند روز از نگرانی چی کشیده...(این قضیه مربوط به چند ماهه پیشه...)کلی داد و بیداد کرد و گفت که آبروشو بردم و آذر ازم شکایت کرده...بچه دزدی!!!آخه کدوم مادری بچه خودشو میدزده که من دومی باشم؟؟؟بگذریم...به عمو گفتم که تو مرزم!!!دارم قاچاقی با آرشام میرم...یه جوری وانمود کردم که مثلاً واسه خداحافظی زنگ زدم...هرچی قسمم داد،داد کشید،تهدید کرد،گریه کرد اهمیتی ندادم...من بچمو میخواستم...حالا به هر قیمتی و هر راهی...به عمو گفتم مثل بچه آدم رفتم جلو...از راهش رفتم...اما نتیجه نداد...التماس آذر کردم...حتی به پاهاش افتادم...اما نتیجه نداد...اینبار اون کاری که درسته میکنم...حتی اگه واقعاً غلط باشه...(فریدون جان...از سیاهی که دیگه رنگی بالاتر نیست؟؟؟خداحافظ...)قطع کردم...یه کم با آرشام گشتیم و نزدیکای عصر راه افتادیم سمت رامسر...وقتی رسیدیم و رفتیم تو باورم نشد چی میبینم!!!فریدون و آذر و علی تو ویلا بودن!!!پاهام شل شد...تکیه دادم به دیوار...انگار آسمون رو سرم خراب شد...آذر تا دید اومدیم با چشمای گریون دوید و آرشامو بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش...فریدون سرشو انداخته بود پایین...علی آقا هم مثل همیشه ساکت بود...آذر آرشامو بغل کرد و گفت(علی راه بیوفت...)بعدشم با غیض نگاهم کرد و رفت...من موندم و یه دنیا دلتنگی...

 

 

پ.ن1:شرمندۀ همتون شدم...قول میدم جبران کنم...آپ بعدی تمومش میکنم...این دفعه مربوط به چند ماهه پیشه که نوشتم...زیاد دور نیست...

پ.ن2:اینم برای خالی نبودن عریضه!!!



نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385 ساعت 11:57 PM

پیوند | چاپ | نظرات [53]





: یلدا بازی!!!



راستش این اولین بازی یلدا است که من دارم انجام میدم...اونم تو نت...خوب قوانین سختی نداره...و از اون مهمتر دو تا از کسایی که من خیلی دوستشون دارم منت گذاشتن و بندۀ حقیرو کاندید کردن...یه زن عزیزم و آیدای گلم و آرمیتای ماهم...منم میگم چشم و ممنونم بابت محبتشون...اما اعترافا...معمولاً باید تو این بازی به چیزایی اعتراف کرد که تو همین سال گذشته...اما فکر میکنم جالبه اگه آدم کلاً اعتراف کنه...البته گفتن همه چی خوب نمیشه...اما من یه چیزایی رو میگم...فقط تو رو خدا نگین این یارو کیه...

1-   آدم خیلی حساسیم...بر خلاف اون چیزی که وانمود میکنم...تو ظاهر خیلی قوی و محکم و سنگدل به نظر میام...اما اینطور نیست...از قرمه سبزی متنفرم...از خورشت کرفس،بامیه،کوکو سبزی،آش رشته و خلاصه هر چیزی که سبزی توش داره متنفرم...

2-   از دروغ بیزارم و اگه کسی بهم دروغ بگه معمولاً در ازای یه دروغ صد تا دروغ بهش تحویل میدم که به اصطلاح بی حساب بشیم!!!هنوزم که هنوزه رو واژۀ جادویی دوست دارم و کلاً هرگونه اقلام قربون صدقه حساسم و به اصطلاح کلی خرکیف میشم با شنیدنش!!!

3-   از رشته دانشگاهی و کاری که فعلاً دارم متنفرم و همیشه آرزو داشتم دامپزشک بشم...کما اینکه اگه با تجربیات الانم اگه دوباره سنم برگرده عقب همچنان این آرزوم خواهد بود...چون تو این دنیا مهربون تر و پاک تر از حیوونا خدا موجودی رو نیافریده...

4-   از انتقاد زیاد خوشم نمیاد و ترجیح میدم اون انتقاد خیلی خصوصی و یواشکی بهم گفته بشه...چون یه انتقاد بی جا میتونه یه انتقام بی جا رو در پی داشته باشه!!!همینطور از مجردی متنفرم و دلم میخواد همیشه کنارم شلوغ پلوغ باشه که خوب این واسم یه آرزو بوده و هست...

5-   آخریشم اینه که اگه کسی دلمو بشکنه امکان نداره هیچ وقت و تو هیچ موقعیتی ببخشمش...اما اگه با معرفت و با مرام باشه تا جون دارم مخلص و کوچیکشم...

 

پ.ن1:ممنونم از این بازی جالب...البته تو 5 تا شماره خوب طبیعتاً نشد همه چیو راجع به خودم بگم...که صد البته تو یه فرصت خوب همه چیو میگم...

پ.ن2:خیلی از دوستای گلمو میخواستم اسم ببرم که خوب نمیشه...خیلیا وبلاگ ندارن که اگه دوست داشتن میتونن تو کامنتا برام بنویسن و اعتراف کنن...خیلی ها هم درس و کار و گرفتاری دارن که خوب مسلماً میدونم...یه عده ای هم مثل یه زن عزیز و مهربونم و آیدای گلم و اقلیمای نازنینم و نگین خانومی عزیزم و آلما خانوم گل قبلاً دعوت شدن به این بازی...قرعه به نام این دوستای گلم افتاد...بنده بی تقصیرم...هیلدای گلم...مریم خانومی مهربونم و داداش احسان...شیوای گل عزیزم...مانیا خانوم عزیزم...داداش مسعود...و آقا رضای گل...(آقا کی گفته 5 نفر؟؟؟6بهتره...)

پ.ن3:بازم ممنونم...ایشالله سال دیگه دقیقاً شب یلدا همه با هم مینویسیم...بازم ممنونم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 3 دی ماه سال 1385 ساعت 01:34 AM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق چهل و چهارم...



یاد حرفاش میوفتادم...یاد خنده هاش...یاد اینکه چقدر دلش میخواست بچمونو ببینه...یاد اینکه نمیذاشت از جام تکون بخورم که بچه سالم دنیا بیاد...یاد اینکه چقدر دلش این بچه رو میخواست...یاد سفارشش قبل از رفتن...یاد اینکه حتی از اونجا هم نگران ما بود...یاد اینکه با چه ذوقی از کارایی که میخواست بابچمون بکنه تعریف میکرد...و اینکه این بچه یادگاره مسعوده...اما چه فایده؟؟؟نمیدونم این جور مواقع فکر میکنم خدا چقدر دوسم داره...وقتی تو فکر بودم و چشمام بسته بود بابا اومده بود...هرچی در میزد حتی نای اینکه جواب بدمو نداشتم...چراغا هم روشن بود...یادمه وقتی چشمامو باز کردم دوباره قطار مهتابیا بالا سرم بود...چشمامو بستم...گریم گرفت...نه...اینبارم نشد...تنها باری که خواستم بمیرمم نشد...وقتی پرستار بهم گفت که خیلی شانس آوردم که هنوز قرصا اثر نکرده منو رسوندن و بچه هم سالمه رومو اونور کردم...حالم از زندگی بهم می خورد...از زنده بودنم گریم گرفت...حاشیه نمیرم و کلی تعریف میکنم...این قضیه باعث شد به همه چی بی تفاوت بشم...به همه کس و همه چیز...حتی بچه ام...بعد از اینکه از بیمارستان اومدم خونه،مادر مسعود اومد پیشم...قسمم داد تا دنیا اومدن بچه دیگه از این کارا نکنم...مدام قسم میخورد که منو هم اندازۀ مسعود دوست داره و الان در واقع من مادر یادگاره پسرشم...حتی اصرار کرد که تو خونه نمونم و برم با اونا زندگی کنم...که صد البته من قبول نکردم...اما قول دادم که نوه شونو صحیح و سالم تحویلشون بدم...آره...من از بچه ام متنفر شدم...به معنی واقعی کلمه...اون روزا واسه سبک تر شدن گناهام حتی مرگ مسعودو گردن بچه ام مینداختم!!!یه بچه پاک و معصوم و بی گناه...اونم بچه ای که هنوز به دنیا نیومده بود...و عجیب دلش می خواست به دنیا بیاد...چون با وجود تمام اون اتفاقا هنوزم سالم بود و تکون میخورد!!!گذشت تا مهرماه...بچه بدنیا اومد...یه پسر...هیچ حسی نداشتم...حتی پرستاره بخش هم خوشحال بود و کلی ذوق میکرد...اما من...تنها چیزی که به مادر مسعود گفتم این بود(آذر خانوم...مسعود دلش میخواست اگه پسر شد اسمشو آرشام بذاره...دلم میخواد خواستش عمل بشه...)آذر خانومم کلی گریه کرد و بهم قول داد که اسمشو آرشام بذاره...

 

آره...آرشام دنیا اومد...یه پسر کوچولو...که حتی من بغلشم نکردم...از وقتی که آرشامو سپردم به آذر حتی حالشم نمیپرسیدم چه برسه به اینکه برم ببینمش...تو اون روزای بی کسی و تنهایی تنها کسی که به دادم رسید آرمین بود...و جالب این بود که به حرفاش گوش میدادم...کنارش گریه میکردم...اما خودمو گناهکار نشون نمیدادم!!!دوباره شدم همون سپیدۀ قبل...همون کارا...همون شخصیت...همون آدما...دوباره ورق زندگیمو بردم عقب...نمیدونم شاید میخواستم با بیخیالی وجدانم آسوده بشه...در حالیکه عملاً فایده ای نداشت...برگشتم پیش بچه ها...دوباره دور هم جمع شدیم...اما واسه من خیلی چیزا عوض شده بود...خیلی چیزا...باوجود اصرارهای زیاد بابا نرفتم با اون زندگی کنم...خونه خودمو مسعودم همونجور گذاشتم و اومدم...چند ماه بعد بابا فوت کرد...ناگهانی و خیلی آروم...اونموقع تو مراسم بابا واسه اولین بار عمو فریدون رو دیدم...مرد خیلی مهربونی بود...بیشتر سالهای عمرشو خارج از ایران زندگی میکرد...برای مراسم بابا اومده بود ایران...مجرد بود و تنها...گفت میخواد یه مدت ایران بمونه...تصمیم داشت اینجا بمونه که اگه تونست واسه همیشه موندگار بشه...بهم پیشنهاد داد با اون زندگی کنم...اما قبول نکردمو قاطعانه گفتم میخوام مستقل باشم...اما مدام بهم سر میزد و خیلی موقع ها با هم بودیم...یکسال بعد از این قضیه خیلی اتفاقی فریدون با سهیلا و سامان هماهنگ کرد و اونا اومدن ایران...این اتفاق بعد از اون همه روزمرگی و غُصه خیلی واسم شیرین بود...سامان بزرگ شده بود...انقدر بزرگ که اگه کنار سهیلا نمی دیدمش باورم نمیشد این همون سامان کوچولوی دوران بچگیمه...بی نهایت شبیه سهیلا شده بود...سهیلا هم شکسته شده بود...یادمه وقتی بغلم کرد اشک ریخت و بهم گفت که چقدر شبیه فریبا شدم...سهیلا و سامان رو بردم خونه خودم...خونه من و مسعود...خودمم با اونا زندگی کردم...

 

سهیلا خیاط ماهری بود...یه مزون لباس عروس راه انداخت...تو یه فاصله کم خیلی مشتری پیدا کرد و چون سرش گرم بود منم کلی خوشحال بودم...تو کل این مدت فقط به اصرار سهیلا یه بار رفتیم خونه آذر...سهیلا انقدر واسه دیدن آرشام اصرار کرد که دلم نیومد خواهششو رد کنم...تو کل مدتی که آرشامو سپرده بودم به آذر فقط دوبار دیدمش...اونم برخلاف میل قلبیم!!!من قانوناً حضانت آرشامو به آذر دادم...میخواستم وجدانم راحت باشه...خودمو تو گرفتن پسرشون ازشون،مقصر میدونستم...اما با دادن آرشام به اونا من دیگه دینی بهشون نداشتم...بعد از حدود یکسالی که سهیلا ایران بود احساس میکردم مایل به موندن نیست...خصوصاً اینکه سامان اونجا درس هم میخوند و خانوادۀ سهیلا تقریباً همه اونجا بودن...باهاش حرف زدم و گفتم که بره...با خیال راحت...میدونستم بیشتر به خاطر سامان میخواد بره...میدونستم نگرانمه...اینو از چشماش میخوندم...بالاخره با وساطت عمو فریدون راضی به رفتن شد...اونا رفتن و من موندم و یه خونه که پر بود از خاطرات با مسعود بودن...یه خونه که پر بود از بوی مسعود و صدای مسعود...یه خونه شوم و دیوونه کننده...که منو مدام به گذشته ها پرتاب میکرد و یادم میوورد که من با مسعود چه ها که نکردم...دوباره رفتم سمت مواد مخدر...دوباره همه چی تکرار شد...تو اون روزا هوس آرشام به سرم زد...دلم میخواست پسرم کنارم باشه...فهمیدم که چقدر احمق بودم...انگار دوباره مادر شده بودم...دوباره قلبم براش میتپید...رفتم پیش آذر...بهش گفتم که آرشامو میخوام...اما اون گفت نه...قانوناً حضانت آرشامو به پدر بزرگش داده بودن...با علی آقا صحبت کردم...چیزی نمیگفت اما تأیید هم نمیکرد...التماسش کردم...به پاهاش افتادم...نشد...با عمو حرف زدم...پیشنهاد کرد که قانوناً اقدام کنم...میترسیدم...من سالم نبودم...جسمم...و این منو واسه اقدام میترسوند...هزار بار سعی کردم بی خیال این لعنتی بشم...اما نمی شد...تا اینکه روز دادگاه رسید...هنوزم فراموش نمیکنم...آذر وکیل گرفته بود...خودشم نیومده بود...وقتی به قاضی گفتم حضانت پسرمو میخوام وکیل گفت(این خانوم صلاحیت نگهداری و مراقبت از بچه رو نداره...)!!!شوکه شدم!!!بعد شروع کرد به دلیل و مدرک آوردن...باورم نمیشد...اون صریحاً به قاضی گفت که مادر باید از حیث اعتیاد آزمایش بده!!!شوکه شده بودم...باورم نمیشد...این قضیه رو هیچکس نمیدونست...هیچکس...نامه پزشکی قانونی رو بهم دادن...دلیلی نداشت که برم...میدونستم نتیجه چیه...تاریخ روی برگه نشون میداد که همون روز باید برای تست برم...و میدونستم نتیجه چیه...برگه رو پاره کردم و رفتم خونه...



نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 1 دی ماه سال 1385 ساعت 11:06 PM

پیوند | چاپ | نظرات [103]







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161484