خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق چهل و سوم...



چشمام بسته بود...احساس میکردم ضربه های آرومی به صورتم میخوره...وقتی رطوبت آبو رو صورتم حس کردم چشمامو باز کردم...شیوا و مونا بالای سرم بودن...(چی شده؟؟؟)مونا گریه کنون گفت(سپیده بهتری؟؟؟)شیوا هم آروم دستمو میمالید...تازه یادم افتاد چی شده...بلند شدم...داد کشیدم(اون تلفن چی بود شیوا؟؟؟مسعود چش شده؟؟؟هان؟؟؟)مونا گریه کنون رفت تو اتاق...شیوا بغضشو قورت داد و گفت(نگران نباش...مسعود تصادف کرده...اما حالش خوبه...بابا چیزی نیست...)بعدشم زار زار گریه کرد...(اگه چیزیش نیست چرا گریه میکنی؟؟؟شیوا من طاقت ندارم...مرگ سپیده بگو چی شده؟؟؟مسعود الان کجاس؟؟؟من باید کجا برم؟؟؟باید چیکار کنم...ای خدا....)سرمو رو زمین گذاشتمو زار زار گریه کردم...بیخود نبود انقدر استرس داشتم...بیخود نبود انقدر نگران بودم...دیدی یه اتفاقی میخواست بیوفته...نکنه؟؟؟نکنه مسعود؟؟؟وای نه...نه...نه...خدایا...التماست میکنم...نه...نه...نه...از جام بلند شدم...رفتم تو اتاق...شیوا اومد تو اتاق(سپیده میخوای چیکار کنی؟؟؟چته؟؟؟)دستمو گرفت...هلش دادم(میخوام برم...میخوام برم پیش مسعود...میخوام ببینم چی شده...)(سپیده باشه...با هم میریم...تو واستا...یه دقیقه به حرفم گوش کن...خواهش میکنم...سپیده فقط یه دقیقه گوش کن ببین چی میگم...)نشستم رو زمین...شیوا نشست کنارم...(سپیده مسعود خوبه...نترس...فقط الان نمیتونی ببینیش...همین...)(اگه خوبه چرا نمیتونم ببینمش؟؟؟هان؟؟؟شیوا داری دروغ میگییییییییییییی...داری دروغ میگیییییییییییی...)داشتم دیوونه میشدم...مطمئن بودم مسعود یه چیزیش شده...حتماً اتفاق مهمی افتاده بود که مونا یه ریز داشت تو اتاق گریه میکرد...مطمئن بودم...(سپیده به خدا اون آقاهه که زنگ زد گفت خانومشو نیارین...نمیتونی ببینیش...)(میتونم...لااقل تو بیمارستان که میتونم برم...شیوا به خدا نمیرم تو اتاقش...به خدا داد و بیداد نمیکنم...خفه میشم...قول میدم...شیوا خواهش میکنم...التماس میکنم...بهم بگو کجاس...شیوا... ... ...)دوباره از هوش رفته بودم...وقتی دوباره بهوش اومدم بابا بالا سرم بود...دستمو گرفته بود و گریه میکرد(بابا...جون سپیده تو بهم بگو چی شده...بابا خواهش میکنم...دارم دق میکنم بابا...تو رو روح مامان منو ببر پیش مسعود...بابا همین یه کارو واسم بکنی دیگه هیچوقت هیچی ازت نمیخوام...بابایی...آخ بابا...بابا دارم میمیرم...به من رحم نمیکنی به بچه ام رحم کن بابا...)گریه میکردم...به دست و پای بابا افتادم...داد میزدم...فحش میدادم...نمیدونستم چیکار کنم...بابا شونه هامو گرفت...وقتی زد تو گوشم برق از سرم پرید...(سپیده بس کن...خفه شو دیگه...تو چته؟؟؟این کارا چیه؟؟؟مسعودو میبینی اما نه حالا...فهمیدی؟؟؟)اشکام افتاد پایین...زبونم بند اومد...بابا بغلم کرد و زار زار گریه کرد...شیوا از اتاق رفت بیرون...شوکه شده بودم...تو بغل بابا مثل یه مُرده ساکت و بیحرکت بودم...(سپیده منو ببخش...سپیده دخترم...تو هم مثل بابا خیلی بدبختی...تو هم مثل بابا تنهایی...الهی خدا منو میکشت که این روزا رو نبینم...سپیده دخترم...مسعود... ... ...)(مسعود مُرده بابا مگه نه؟؟؟)بابا زد تو سرش و سرشو گذاشت رو زمین...(بابا تو بهم بگو...میخوام تو بهم بگی...مسعود مُرده مگه نه؟؟؟)

 

مسعود تصادف کرده بود...البته پزشکی قانونی علت مرگو سکته قبل از تصادف اعلام کرده بود...یعنی مسعود سکته کرده بود و بعدشم تصادف...باورش برام غیر ممکن بود...خصوصاً اینکه مسعود هیچ سابقه بیماری ای نداشت...جز اینکه اونجا بهم گفت که یکمی بیحاله...توقع همه چیو داشتم الاّ این موردو...خلاصه اینکه بعد از تصادف مسعودو میرسونن بیمارستان...اما رانندۀ نیسانی که مسعودو آورده بود گفته بود که مسعود همونجا قبل از اینکه برسوننش بیمارستان تموم کرده بود...تمام بدنش سالم بوده...حتی یه خراش کوچیک هم برنداشته بود...جز سرش و قفسه سینش...قفسه سینش موقع تصادف خورد شده بود...اونم واسه اینکه فرمون ماشین تو سینش فرو رفته بود...فردای اونروز مسعودو آوردن تهران واسه دفن...خدا میدونه چه حالی داشتم...مسلماً نمیتونم بنویسم...جالب این بود که تا جایی که یادم میادو بابا واسم تعریف کرد اصلاً گریه نمیکردم...کاملاً ساکت...حتی یادمه وقتی مسعودو بردن غسالخونه نشسته بودم یه گوشه...تک و تنها...یادمه مادر مسعود حالش بهم خورد و بردنش یه گوشه...علی آقا اومد کنارم...وقتی بهم گفت بی پسر شدم سپیده انگار نه انگار...فقط یه نگاه کوتاه کردمش...وقتی خاکش میکردن ساکت بودم...باورم نمیشد مسعود باشه...وقتی واسه آخرین بار علی آقا پارچه رو کنار زد تا صورتشو ببینه تازه دیدمش...مثل همیشه آروم بود...طوری خودمو پرت کردم تو قبر که احساس کردم مُردم...یادمه چند نفر به زور دستامو گرفته بودن که مسعودو ول کنم...جیغ میکشیدم...التماس میکردم که خاکش نکنن...میگفتم اون تنها کسه منه...اون بابای بچمه...نبرینش...اون میخواد بچشو ببینه...اون خیلی جوونه...به پاهای مردم افتاده بودم...موهامو میکندم...جیغ میزدم...مسعودو فحش میدادم که چرا منو تنها گذاشته...انقدر از هوش رفتم که شیوا میگفت باورم نمیشد بچه ات رو سقط نکرده باشی...چون خونریزی شدید هم داشتم...خلاصه که مسعود رفتو منو تنها گذاشت...مثل همه...اما اینبار فرق داشت...خودمو گناهکار میدونستم...تو کل زندگیم همه به من بد کرده بودن و تنهام گذاشته بودن...اما در مورد مسعود من بد کرده بودم...و این تازه اول عذاب من بود...سه روز مثل برق و باد گذشت...یادمه تا کسی ازم غافل میشد میرفتم سر خاک مسعود...دیوونه شده بودم...میخواستم قبرشو بکنمو از اونجا بیارمش بیرون...به بابا میگفتم مسعود سردشه...تنهاس...گرسنه اس...به معنی واقعی دیوونه شده بودم...این وضعیت ادامه داشت تا شب هفت مسعود...دیگه گریه نمیکردم...فقط زل میزدم به دیوار...غذا هم نمیخوردم...انقدر بیدار میموندم تا از زور بیخوابی بیهوش بشم...تا اینکه به سرم زد بچه ام رو بکشم...من بچه بدون مسعود نمیخواستم...من هیچی نمیخواستم...گفتم حالا که مسعود رفته منم میرم...این اولین بار بود که از ته دلم میخواستم بمیرم بدون اینکه بترسم...شب که همه خوابیدن آروم رفتم سر یخچال...هرچی قرص دم دستم بود برداشتم...اومدم تو اتاق...عکس مسعودو برداشتم...تو عکسم بهم لبخند میزد...عکسشو بوسیدمو گرفتمش تو سینم...(مسعود...من بهت بد کردم...من دوست داشتم...اما کاش میشد حتی یه بار بهت بگم...با چشام نه...با زبونم...تو بیمعرفتی کردی...تو قول داده بودی همیشه کنارم میمونی...تو زدی زیر قولت...مگه نمیگفتی حرف مرد یکیه؟؟؟مگه نمیگفتی سپیده هیچوقت تنهات نمیذارم؟؟؟هان؟؟؟دیدی نامردی کردی؟؟؟دیدی منو بچه ات رو تنها گذاشتی؟؟؟حالا منو نی نی میایم پیش تو...)اشکامو پاک کردم...تمام قرصا رو خوردم...در اتاقو قفل کردم و اومدم رو تخت دراز کشیدم...بالش مسعودو بغل کردم...هنوزم بوی ادکلنشو میداد...گریم گرفت...اما خوشحال بودم که تا چند ساعت دیگه همه چی تموم میشه...عکس مسعود رو سینم بود و دستم رو شکمم...چشمامو بستم...مسعود لحظه ای از جلوی چشمم نمیرفت کنار...خوشحال بودم که دیگه تا چند ساعت دیگه از این دنیای کثیف راحت میشم...دارم میام پیشت مسعود...ما داریم میایم پیشت...



نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385 ساعت 10:38 PM

پیوند | چاپ | نظرات [121]





: امتداد تلخیها...ورق چهل و دوم...



از لحظه ای که مسعود رفت تازه فهمیدم اگه نباشه چقدر وحشتناکه...مثل همیشه بودنش یه جور بود و نبودنش یه جور...نمیدونم شاید یه علتش بچه بود...نمیدونم...خلاصه واسه اینکه از اون استرس و دلشوره در بیام با شیوا جلسه غیبت گذاشتیم...از همه و همه گفتیم...تا دوباره بحث رسید به مسعود...روزی که تازه میخواستم با مونا و شیوا همخونه بشم و نقاشی داشتیم...همون روز که مسعود اومد خونمون...همون روز که شراره بهم اون حرفا رو زد و واسه رفتنش منو متهم کرد...خلاصه از همه جا حرف زدیم...خوشحال بودم...از اینکه این بچه میتونست بچه مهرداد باشه و خوشبختانه نبود...کلی به سادگی خودم خندیدم...چقدر رو مهرداد حساب کرده بودم...چقدر الکی بهش دل بستم و شد مرد رویاهام...همه و همه مثل همیشه از جلوی چشمم گذشت...(مسعودو خیلی دوست داری سپیده؟؟؟)شیوا رو نگاه کردم...(معلومه که دوسش داری سپیده...تابلویی دختر...)(برو بابا...)(سپیده هنوزم خودمو بابت فکرایی که روت کردم نمیبخشم...)(دیوونه این چه حرفیه؟؟؟خوب با شناختی که از من داشتی طبیعی بود این فکرو کنی شیوا...مهم نیست...بیخیال...)(میگم سپیده اسمم واسش انتخاب کردین؟؟؟)(راستش آره...مسعود میگه نمیخوام تا دنیا اومدنش بدونم پسره یا دختر...اگه دختر شد نیروانا...اگه پسر شد آرشام...البته نیروانا انتخاب منه و آرشام انتخاب مسعود...)(هردوش قشنگه...دلت میخواد چی باشه؟؟؟)(خوب دختر...هم من هم مسعود اینو میخوایم...اما خوب طبیعتاً سالم باشه کافیه...)(معلومه اون زن ذلیل دختر میخواد دیگه...آخه یکی نیست بهش بگه گاگول!!!از مادرش چه خیری دیدی که اگه دختر بشه از دخترش ببینی؟؟؟)خندیدم(خیلی هم دلتون بخواد...)مسعود از تو راه زنگ زد...دلم آروم گرفت...فقط خدا میدونه تا مسعود برسه مشهد من چی کشیدم...وقتی رسید صبح بود...نفس راحت کشیدم...گفت نذرشو میده و میره بازار تا یکمی سوغاتی بگیره...بعدشم میاد تهران...اصرار نکردم که بمونه چون میدونستم اصرارم فایده ای نداره...وقتی حرفامون تموم شد خداحافظی کرد و اومدم تا یکمی بخوابم...چند ساعت بود که خواب بودم...ساعتو نگاه کردم...تقریباً ظهر بود...از اتاق اومدم بیرون...شیوا داشت ناهار درست میکرد(ا...تو بیدار شدی سپیده؟؟؟برو بگیر بخواب غذا حاضر شد بیدارت میکنم...)(نه...خیلی خوابیدم...شیوا جون خودم درست میکنم...)(تعارف داشتیم؟؟؟برو بشین استراحت کن...من حوصله ندارم مسعود اومد غرغراشو تحمل کنم...)خندیدم و اومدم نشستم...(راستی سپیده...مسعود خواب بودی زنگ زد...گفت احتمالاً عصر راه میوفته...)(چرا؟؟؟)(نمیدونم...نپرسیدم...حتماً خسته بوده دیگه...)(باشه...مرسی...)(راستی زنگ زدم به مونا گفتم بیاد اینجا...)(خوب کاری کردی...مرسی شیوا...)چشمک زد و مشغول آشپزی شد...به مسعود زنگ زدم...(سلام...خوبی؟؟؟)(سلام سپیده جان...خوبم...تو چطوری؟؟؟)(خوبم...مسعود چرا عصر راه میوفتی؟؟؟)(یکمی خسته ام...)(چته؟؟؟)(هیچی...نگران نباش...یکمی بیحالم...مال مسافرته دیگه...)(باشه برو استراحت کن...من خونه ام...خواستی زنگ بزن...)(باشه...مواظب خودت باش سپیده جان...به نی نی سلام برسون...)(گم شو...دیوونه...خداحافظ...)

 

مونا که رسید طبق معمول رسماً خونه با صداش ترکید...مثل همیشه کلی شیطنت کرد و سر به سرم گذاشت...بعدشم سراغ غذا رفت و با ناخنک زدن صدای جیغ شیوا رو درآورد...میخندیدم...البته واسه اینکه با جمع همراه باشم...وگرنه تمام فکرم پیش مسعود بود...صداش خسته بود...انگار درد داشت...نمیدونم شاید طبق معمول بدبینیم باعث این احساس شده بود...اما یه چیزی ته دلم میگفت مسعود یه چیزیش هست...همه این فکرا با یه تلفنش و صدای شنیدن صداش که گفت خوبم و میخوام راه بیوفتم از ذهنم پاک شد...بازم مثل همیشه الکی نگران بودم...خلاصه اینکه مسعود راه افتاد...تو راه تاجایی که میتونست بهم زنگ میزد و منم اینجوری خیالم راحت بود...بچه ها هم قرار شد شب بمونن پیش من و فردا برن...چون مسعود مسلماً نصفه شب یا نزدیکیای صبح میرسید...شام خوردیم و فیلم دیدیم و حرف زدیم تا دیدم دیگه یواش یواش مونا خوابش گرفت...رفت خوابید و منو شیوا نشسته بودیم کنار هم...دستم تو دست شیوا بود و سرم رو بازوش...موهامو ناز میکرد و ساکت بود...(سپیده من فکر میکنم پسر بشه...نمیدونم ولی احساس میکنم پسره...آخه دخترایی که شیطونن معمولاً پسر دنیا میارن...)(چه ربطی داره دیوونه؟؟؟پسرم باشه فرقی نداره...فقط سالم باشه...)(سپیده فقط خدا میدونه چقدر خوشحالم که دیگه راحتی...)(ممنونم شیوا جون...راستی تو چرا ازدواج نمیکنی شیوا؟؟؟)(نمیدونم...خوب شاید چون احساس میکنم از نظر روحی هنوز آمادگیشو ندارم...چمیدونم شاید واسه اینکه هنوز کِیس مناسبی پیدا نکردم...)میدونستم داره چرت میگه...شیوا هنوزم عاشق بود...عاشق پسری که بیخبر از ایران رفت و تنها پل ارتباطیش با شیوا تلفنهای هرچند ماه یک بارش و وعده هایی اومدنش بود...شیوا هنوزم منتظرش بود...میدونستم دلش نمیخواد بحث به این جریان ختم بشه...منم ادامه ندادم...(شیوا جان اگه خوابت میاد برو بخواب...من عادت دارم شبا دیر بخوابم...)(نه خوابم نمیاد...راحتم عزیزم...)حدوداً یک ساعتی میشد که نمیتونستم موبایل مسعودو بگیرم...تو دسترس نبود...خودشم زنگ نزده بود...دلشوره گرفته بودم...شیوا میگفت(نگران نباش بابا...خوب جاده اس دیگه...یه جا آنتن میده یه جا نمیده...سپیده خوبه همه اینارو میدونیا...)دست خودم نبود...وقتی حدود سه ساعت گذشت دیگه حتی نمیتونستم یه جا بشینم...از نگرانی حالت تهوّع گرفته بودم...تو دلم هزار تا خط و نشون واسه مسعود کشیدم که دیگه هیچوقت نذارم هیچ جا بره...وقتی برسه خونه بیچاره اش میکنم...انقدر احمقه که تو این هیری ویری با این وضعیت من کِرم مسافرتم افتاده به جونش...خلاصه انقدر خودخوری کردم که آخر شیوا صداش دراومد...نشسته بود پای تلفن و مرتب شماره مسعودو میگرفت...از قیافش معلوم بود اونم نگرانه اما به روی خودش نمیاره...این وسط استرس و نگرانی منم به نگرانی اون دامن زده بود و واسه اینکه تابلو نباشه که بیشتر باعث ناراحتی من بشه خودشو با گرفتن شمارۀ مسعود سرگرم کرده بود...تا اینکه وقتی گوشی رو گذاشت تا یکم فاصله بندازه و دوباره شماره بگیره بعد از چند دقیقه تلفن زنگ خورد...همچین گوشی رو رو هوا قاپید که مجال نداد من بردارم...(سلام...شما؟؟؟)یه کم مکث کرد و منو نگاه کرد...دوباره گفت(چیزی شده؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟)اومدم نزدیک شیوا...اشاره کردم کیه؟؟؟اونم با دست اشاره کرد ساکت بشم...هرچی اصرار کردم گوشی رو بده بهم نداد...(بله...اینجا منزلشونه...)گوشی رو از شیوا گرفتم...(چی شده؟؟؟بله؟؟؟)یه آقایی از اونور خط گفت(سلام خانوم...ببخشید که این موقع شب مزاحمتون شدم...یه آقای تصادفی رو آوردن اینجا...چون جز موبایلش هیچی همراهش نبود..............)بیهوش شدم....

 

 

پ.ن:واسم خیلی جالب بود...این قسمت دقیقاْ افتاد تو ولادت امام رضا!!!



نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 11 آذر ماه سال 1385 ساعت 11:21 PM

پیوند | چاپ | نظرات [78]





: امتداد تلخیها...ورق چهل و یکم...



رفتم خونه و یه دوش گرفتم...به مسعود زنگ زدمو گفتم شب یه کمی زودتر بیاد...نگران شد اما گفتم چیزی نیست...خلاصه با هزار جور قسم خوردن که بابا حالم خوبه،مسعود ساعت سه بعدازظهر اومد!!!تو اتاق خوابیده بودم...سراسیمه اومد تو...(سپیده چی شده؟؟؟حالت بد شده؟؟؟)(نه...)(پس چی؟؟؟اگه بدونی چجوری خودمو رسوندم...)نشست کنار تخت...روم نمیشد بهش بگم!!!نمیدونم چرا؟؟؟از یه طرفم خنده ام گرفته بود...قیافه پریشونشم بیشتر باعث میشد خنده ام بگیره...از جام بلند شدمو نشستم...(مسعود... ... ...)(جون مسعود؟؟؟)(نمیدونم چطوری بگم آخه...)(چی شده؟؟؟سپیده الان سکته میکنما...جون مسعود بگو چی شده؟؟؟)(راستش...مسعود اگه بفهمی داری بابا میشی چیکار میکنی؟؟؟)عین خنگا نگاهم میکرد...خنده ام گرفت...(وا...چته؟؟؟مگه نمیگفتی بچه بیاریم؟؟؟هان؟؟؟زدی زیرش؟؟؟)(سپیده تو چی گفتی؟؟؟)(ای بابا...مسعود مگه خنگی؟؟؟میگم اگه بفهمی بابا شدی چیکار میکنی؟؟؟)همونجور نگاهم میکرد...شوکه شده بود...همونطور که من شده بودم...بغلم کرد و زار زار گریه کرد...انقدر دستامو ماچ کرد که جیغ کشیدم...میرقصید...جیغ میکشید...تند تند ماچ میکرد...ملّق میزد...خلاصه معرکه ای درست کرده بود...خودشم نمیدونست داره چیکار میکنه...انقدر خندیدم که داشتم میترکیدم...بعدشم دوید تو سالون...(مسعود داری چیکار میکنی؟؟؟اه ه ه...بی جنبه...بابا هنوز که دنیا نیومده خُل و چل...خاک تو سرت...)(سپیده مسعود بابا شده...وای دارم میشم بابا مسعود...آخ قربون تو و اون بچه نازت بشه مسعود...)زنگ زد به بابا...بعدشم به مامانش...به شهرام...به مونا و شیوا که خوب اونا از قبل میدونستن و واسه اینکه مسعود ضایع نشه کلی جیغ و ویغ کردن و فیلم بازی کردن!!!به میترا...خلاصه به همه زنگ زد...هی جیغ میزدم(مسعود...بی حیا...بابا زشته...آبرو ریزی نکن دیوونه...)انگار نه انگار...رسماً خُل شده بود...آخ که انگار همین دیروز بود...وقتی تلفناشو زد اومد تو اتاق...سرشو میذاشت رو شکمم...(سپیده الان این تو یه بچه ناز و تپل مُپله...)(اه ه ه...بابا الان که هنوز هیچیش نیست...مثلاً میخوای صداشو بشنوی دیوونه؟؟؟مسعود داری رو مُخم راه میری دیگه...بسه دیگه...)بعدشم هی قربون صدقه ام میرفت و ماچم میکرد...هزار تا اسم انتخاب کرد...هم اسمای دخترونه هم پسرونه...(سپیده خونه رو عوض میکنیم...همین فردا میسپرم به بنگاه...)(بابا مسعود ندید بدید بازی در نیار...هنوز که نیومده...تازه کو تا اون موقع که دنیا بیاد...)از تو کتاب خونه کتاب اسمارو آورد...هی ورق میزد و میخوند...داشتم خُل میشدم...(مسعود بس کن...بس کن دیگه دیوونه ام کردی...چه غلطی کردم بهت گفتم...)(باشه چشم...وای سپیده ممنونم...باورت میشه؟؟؟چند ماه دیگه من میشم بابا مسعود و تو هم مامان سپیده...خدایا ممنونم...سپیده ممنونم...)هنوز یک ساعت از اومدن مسعود نگذشته بود که بابا اومد...انقدر خوشحال بود که خدا میدونه...کلی به جفتمون تبریک گفت و بعدشم بغلم کرد...از یه طرف از دست مسعود حرص میخوردم...از یه طرفم دلم واسش میسوخت...میدونستم خیلی خوشحاله...بعدشم که تلفنای تبریک...

 

مسعود شدیداً تو فکر عوض کردن خونه بود...این در حالی بود که اصلاً نیازی به اینکار نبود...کلی باهاش حرف زدم و قانعش کردم که اینجا از همه نظر خوبه...هم به بابا نزدیک بود و هم به دانشگاه من و هم به خونه مادر مسعود...خلاصه با همه این حرفا و مُخ زدنا هم بالاخره یه روز عصر اومد خونه...یه کیسه دستش بود...از توش یه بسته کادو شده در آورد و گرفتش سمت من...(این چیه؟؟؟)(سپیده هرچی فکر کردم نتونستم واست چیزی کادو بگیرم...رسماً دیگه مُخم کار نمیکنه...)خندیدم(مگه از اول کار میکرد؟؟؟کادو واسه چی؟؟؟)(خوب واسه تبریک دیگه...آخه دیگه داری مامان میشی...)خندیدم...کادو رو باز کردم...باورم نمیشد...مسعود سند خونه رو به نامم زده بود!!!(این کارا چیه؟؟؟که چی مثلاً؟؟؟)صورتمو بوسید...(سپیده خیلی دوستت دارم...به خدا خیلی وقت بود میخواستم اینکارو کنم...اما میخواستم خونه رو عوض کنم و خونه جدیدو به نامت کنم...خوب وقتی فکر کردم دیدم تو راست میگی...اینجا فعلاً خیلی خوبه...ایشالله وقتی بچه دنیا اومد یه کم که روبراه شد خونه رو عوض میکنیم...)(ممنون مسعود...)(وظیفه بود خانومم...)خلاصه اینکه از اون روز که این خبرو فهمیدم انگار یه سپیده دیگه شده بودم...نمیدونم چه سری تو این مادر شدنه...اما هنوز بچمون به دنیا نیومده کاملاً حسم عوض شده بود...حس میکردم دیگه بزرگ شدم...علاقه ام به مسعود هزار برابر شده بود...اما هنوزم نمیتونستم به زبون بیارم...مسعود همه کار میکرد...تو فاصله یک ماه حدوداً سه کیلو چاق شده بودم!!!بس که مجبورم میکرد بشینم و بخورمو بخوابم...واین در حالی بود که من هنوزچهار ماهم بود...خوشحالی بی حد و وصف مسعودو نمیتونم بنویسم...احساسیه که مسلماً نمیتونم از طریق نوشتن بیان کنم...همینطور خودم...شبا هزار باز از خدا تشکر میکردم که بالاخره خوشبخت شدم...بالاخره منم به یه زندگی عادی مثل همه برگشتم...واین تنها آرزوم بود...روزها میومد و میرفت...تو ماه ششم بودم...بچه از همه نظر سلامت بود...حال خودمم خیلی خوب بود...یه شب مسعود بهم گفت که میخواد بره مشهد...(مشهد؟؟؟چرا؟؟؟)(سپیده چند ماه پیش نذر داشتم...یادت که نرفته؟؟؟)(خوب حالا وقت زیاده...بذار بعداً...)(نه...خودم دارم عذاب میکشم...دینش گردنم مونده...چند شبه مرتب خواب میبینم...از یکی پرسیدم گفت تعبیر خوابت اینه که زودتر نذرتو ادا کنی...)(باشه...هرطور دلت میخواد...اصلاً به من چه...)(سپیده...جون مسعود ناراحت نشو...به خدا الان که هنوز تو خیلی سختت نیست و سرمون شلوغ نشده برم بهتره...بازم هرچی تو بخوای...به جون خودت اگه بگی نرو نمیرم...باشه؟؟؟)(نه...برو...من میگم شیوا بیاد پیشم...)(نه...من زود برمیگردم...فقط میرم نذرو میدمو برمیگردم...نمیمونم...میبرمت پیش مامانم...بعدش میام دنبالت...)(نه...بابا مگه نمیگی زود میای...خوب با شیوا میمونم دیگه...مسعود گیر نده دیگه...)(باشه عزیزم...هرطور تو بخوای...)

 

اونشب دلشوره عجیبی داشتم...البته من کلاً آدم وسواسی بودم...سر رفتن مامان هم همینجور دلشوره داشتم...چند بار از خواب پریدم...اما به مسعود میگفتم استرسه...قلباً دلم نمیخواست مسعود بره...اما میدونستم که دلش بهش میگه باید بره...بالاخره که باید نذرشو ادا میکرد...تازه به قول خودش الان بهتر بود...بعداً گرفتارتر میشدیم...قرار شد مسعود بلیط هواپیما بگیره و یه روزه بره و بیاد...شب که اومد خیلی خسته بود...(چی شد؟؟؟بلیط گرفتی؟؟؟)(نه...بابا قیامت بود...تیرماهه دیگه...فصل مسافرته...یارو میگفت تا هفته دیگه همه پروازا پُره...)(خوب هفته دیگه برو...)(نه بابا..میخوام زود برم بیام...با ماشین خودم میرم...)(باشه...هر طور راحتی...)صبح شیوا اومد پیشم...مسعود قرار بود شب راه بیوفته...کلی از شیوا واسه اومدن پیشم تشکر کرد...(هوی مسعود...قبل از اینکه سپیده زن تو باشه خواهر من بود و هست...پس اینقدر تعارف نکن...)(ممنونم شیوا خانوم...ایشالله جبران کنم...)خلاصه ناهار خوردیمو شیوا رفت یه چرت بزنه...(مسعود...نمیخوای وسائلتو جمع کنی؟؟؟)(چیه؟؟؟میخوای زودتر از دستم راحت بشی؟؟؟)(گم شو کثافت...)خندید...(بادمجون بم آفت نداره خانوم_ا_...)(خفه شو دیگه...به جای خودشیرین بازی پاشو وسائلتو آماده کن...بعدشم به اون ماشین عتیقه ات یه سر بزن...)(چشم...همین الان...وسائل که نمیخوام...همینا که تنمه خوبه...میرم به ماشین یه سر بزنم...زود میام...)بعدشم رفت پایین...دراز کشیدم رو تخت...به شکمم دست زدم...احساسش میکردم...کاش دختر بشه...یه دختر کوچولو و ناز...موهاشو شونه کنم...انقدر بهش محبت میکنم که خدا میدونه...پسرم شد فرقی نداره...خداجون هرچی هست فقط سالم باشه...چند تا ضربه به در اتاق خورد...(بله؟؟؟)(سپیده منم...بیام تو؟؟؟)(بیا تو شیوا...)از جام بلند شدم...(اه ه ه...خوبه بابا...انقدر خودتو واسه این مسعود لوس نکن...هنوز هیچی نشده ببین چه خودشو لوس کرده...)خندیدم...(بابا دراز کشیده بودم خره...)(آره جون خودت...تو که ناز نازو...اونم زن ذلیل...خدا شانس بده...)خندیدم...دست شیوا رو گرفتم...(شیوا...دلم شور میزنه...)(واسه چی؟؟؟بابا هنوز شش ماهته خره...بذار هشت ماهت شد بعد دلشوره بگیر...)(نه...واسه بچه نه...)(پس واسه چی؟؟؟نکنه واسه عمه من؟؟؟)بعدشم خندید...بهش لبخند زدم...دلم واسه مسعود شور میزد...مسعود اومد بالا و شیوا طبق معمول کلی سر به سرش گذاشت...بعدشم کلی سفارش به مسعود داد...از نبات و زعفرون و هرچی که میشد فکرشو کرد...آخر سرم سفارش یه جانماز داد...کلی خندیدیم...حدود ساعت شش بود که مسعود دیگه حاضر و آماده بود...شیوا از زیر قرآن ردش کرد و بدرقه اش کردیم...دستمو گرفت و بهم چشمک زد...بعدشم شکممو ماچ کرد...(زود برمیگردم...مواظب خودت و مسافرمون باش...)لبخند زدم...(شیوا خانوم سپیده رو به شما سپردم...مواظبش باشین...)(خوب بابا...همچین میگی انگار میخوای بری سفر قندهار...بابا فردا این موقع پیش سپیده جونتی زن ذلیل...)خندیدیم و مسعود راه افتاد...بغضم گرفته بود...تو این دوسالی که با مسعود زندگی میکردم یه لحظه هم از هم دورنشده بودیم...دلم گرفته بود...ناخوداگاه اشکام افتاد...صورتمو برگردوندم که مسعود منو نبینه...(سپیده؟؟؟چته دیوونه؟؟؟نکن مسعود میبینه ناراحت میشه ها...جون شیوا گریه نکن دیگه...)(باشه...)مسعود سرشو از تو ماشین درآورد و گفت(سپیده خیلی دوستت دارم...مواظب خودتو بچمون باش...خداحافظ....)



نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 8 آذر ماه سال 1385 ساعت 7:13 PM

پیوند | چاپ | نظرات [63]





: امتداد تلخیها...ورق چهلم...



یک هفته تموم تو اون اتاق موندم...اولش فکر کردم همش بازیه و مسعود دلش به رحم میاد...اما اشتباه کردم...انقدر التماس میکردم و گریه میکردم که از حال میرفتم...مسعود نتیجه آزمایشو فهمیده بود...من احمقم رو حساب اینکه بابا گفته بود نتیجه آزمایش سه چهار روز دیگه آماده میشه اصلاً شک نکرده بودم...خوب جواب طبیعتاً مثبت بود...همه اینا به یه کنار درد استخونامم به یه کنار...هرچی شکستنی تو اتاق بود رو شکستم...حتی پنجره ها...اما فایده نداشت...مسعود درو باز نمیکرد...فقط وقتی بیحال میشدم میومد سراغمو اشک میریخت...البته دارو هم بهم میداد که عملاً فایده زیادی نداشت...خدا رو شکر که مصرفم زیاد نبود...مسعود نذر کرد که اگه خوب شدمو دوباره سالم شدم بره مشهد...خلاصه به معنی واقعی مرگو صدبار امتحان کردم...حدوداً یک هفته گذشت...حالم خوب شده بود...مسعود بهم میرسید و نمیذاشت کمبودی داشته باشم...با هر بدبختی و سختی که بود اون دوران واسم گذشت...همه و همشو مدیون گذشت مسعود بودم...حالم خوب شد و دوباره به زندگی عادی برگشتم...نزدیک سه هفته شمال موندیم و برگشتیم تهران...به خودم قول دادم دیگه دور و بر این چیزا نگردم...یه قول مردونه...انقدر سختی کشیده بودم که حتی تصور دوبارشم تنمو میلرزوند...با پروانه کات کردم...البته چند بار زنگ زد و آخرین بار خیلی رک بهش گفتم دیگه نمیخوام هیچ رابطه ای باهاش داشته باشم...خلاصه که این دوران هم با همه سختیهاش گذشت...به پیشنهاد مسعود باشگاه رفتم و ثبت نام کردم...خیلی روحیه ام بهتر شده بود...مسعود تنهام نمیذاشت و مثل همیشه مرتب کنارم بود...منم خیلی بهتر شده بودم و نسبتاً کمتر با مسعود بگو مگو میکردم...دی ماه بود...هوا داشت همون هوایی میشد که همیشه عاشقش بودم...اون شب مسعود بهم خیلی بی مقدمه گفت که دلش یه بچه میخواد!!!حتی از اینکه اون بچه اگه دختر بشه چه ذوقی میکرد...(سپیده یه دختر کوچولو درست مثل خودت...)بعدشم با ذوق از کارایی که میخواست باهاش بکنه تعریف میکرد...خلاصه تو اون چند دقیقه ای که با آب و تاب راجع به این موضوع حرف میزد حتی دختر خیالیشو شوهرم داد و واسش دلتنگی کرد!!!کلی خندیدم...(سپیده اگه بدونی چقدر بچه ها پاک و مهربونن...اگه بدونی چقدر با اومدن یه بچه زندگیمون قشنگ تر میشه...تو هم که دیگه درسات داره تموم میشه...باشه؟؟؟)رومو اونور کردم و گفتم(مسعود شب بخیر...)(ااا...سپیده...آخه مگه چیه؟؟؟تو با این کارات آخرشم منو حسرت به دل بچه ام میذاری...میدونم...)یه لحظه دلم یه طوری شد...انگار که دلم هُری ریخت...تا حالا فکر نکرده بودم اگه مسعود نباشه چی میشه؟؟؟تصور نبودنشم دیوونم میکرد...برگشتم سمتشو نگاهش کردم...دلم میخواست زار زار گریه کنم...بگم مسعود خدا اون روزو نیاره که تو کنارم نباشی...خدا نفسمو بگیره اگه یه روز تو کنارم نباشی و یه دقیقه بخوام بدون تو نفس بکشم...اما یکی راه گلومو بست!!!همه این حرفا مثل همیشه موند تو قفسه سینم...حتی اشک هم نشد...(چی شده؟؟؟سپیده تو خوبی؟؟؟از حرفم دلخور شدی؟؟؟به خدا تو واسم از همه چی مهمتری...میفهمی؟؟؟اگه هزار سالم بچه نخوای واسم مهم نیست...به جون خودت که میدونی چقدر دوست دارم راست میگم...)بعدشم دستمو گرفت...(سپیده روزی هزار بار از خدا میخوام هیچوقت ناراحتی و غصه ات رو نبینم...من خیلی دوستت دارم سپیده...خیلی.......)

 

نزدیک عید بود و وقت خونه تکونی همه...دقیقاً غصه ام شروع شده بود...اما اینبار نه واسه اومدن عید!!!واسه کارای خونه...این اولین عیدی بود که از ته دلم خوشحال بودم...بی اغراق تمام کارای خونه رو مسعود انجام داد...فقط آشپزخونه موند واسه من که اونم با کمک مسعود تموم شد...خلاصه یه هفته مونده بود به عید که خونه شد مثل دسته گل...قرار شد سال تحویل خونه خودمون بمونیم و بابا بیاد پیش ما...خوشحال بودم...زندگیم جون گرفته بود...و مسلّماً خوشحال بودم...اما خوشحالی که هیچکس جز خودم ازش خبر نداشت...سال تحویل اون سال سفره هفت سینو مسعود چید...یه عکس از مادرمم که بابا بهم داده بود سر سفره گذاشت...عکس سامان و سهیلا هم گذاشتم سر سفره...بابا بهم لبخند زد...کنار هم رو زمین نشسته بودیم...لحظه سال تحویل مسعود آروم دستمو گرفت...تو چشماش اشک بود...اون لحظه هیچوقت از جلوی چشمم کنار نمیره...بعد از سال تحویلم با بابا و مسعود دور هم نشستیمو کلی خندیدیم و حرف زدیم...حدوداً یک ساعت بعد پدر و مادر مسعود اومدن خونمون...خیلی خجالت کشیدم...هرچی بود اونا بزرگتر بودن و این وظیفه ما بود که اول اونجا بریم...آذر خانوم خندید و گفت(این رسم و رسومارو ولش کن سپیده جون...اگه به بزرگی و کوچیکی هم باشه ما باید میومدیم خدمت بابا...هم تو رو دیدیم هم بابا رو...یه تیر و دو نشون...)بغض کردم...خلاصه که اون سال عید بعد از این همه سال تنهایی و آوارگی واسم شیرین ترین عید بود...و دومین عیدی که با مسعود بودم...آخرای فروردین بود...یه مدت بود که زیاد حالم خوب نبود...ضعف داشتم...گاهی هم تهوّع...مسعود طبق معمول نگران بود...میدونستم بیشتر از همه نگران اینه من دوباره سراغ اون لعنتی نرفته باشم...منم که از خودم مطمئن بودم بهش گفتم که اگه شک داره بریم آزمایش بدیم...خلاصه یه روز که شام مهمون آذر خانوم بودیم وقتی غذا رو آورد سر سفره تهوّع بدی گرفتم...دویدم تو دستشویی...آذر خانوم به در زد...(سپیده جان...دخترم حالت خوبه؟؟؟)(آره آذر جون...خوبم...الان میام...)تهوّع وحشتناکی بود...خودمم نگران شدم...البته مدتی بود که اینجوری بودم و بهش اهمیت نمیدادم و فکر میکردم ممکنه مثل اکثر وقتا از معده درد باشه...بعد از شام آذر خانوم مثل همیشه دستمو گرفت و برد تو اتاقش...یه کم از اینور و اونور حرف زد و ازم پرسید(سپیده...مریض شدی؟؟؟)(نه...راستش یه چند وقتیه ضعف دارم همین...)یه نگاهی بهم کرد و گفت(ای کلک...نکنه خبریه؟؟؟هان؟؟؟)بعدشم لپمو کشید...دلم ریخت!!!یه احساس ترس عجیب کردم...تو دلم خالی شد...آذر خانوم که سکوتمو دید خندید و گفت(چرا از من قایم میکنی؟؟؟)بعدشم دستمو گرفت و گفت(من و علی آرزومونه بچه تو و مسعودو ببینیم...)بعدشم اشک تو چشمش جمع شد...(نه آذر خانوم...به خدا خبری نیست...فقط یه کمی ضعیف شدم...همین...)(بچه جون بسه دیگه...اگه میخوای غافلگیرمون کنی اون یه بحث دیگه اس...از دست شماها...)خلاصه اون شب رفتیم خونه...تو راه فکرم مشغول بود...خوب من از دورۀ نوجوونی مشکل داشتم...مشکلمم این بود که پریودم هیچ وقت سر موقع نبود و همیشه نوسان داشت...همین باعث شده بود هیچوقت شک نکنم...اما اون شب شور عجیبی تو دلم بود...مسعود گفت(سپیده چیزی شده؟؟؟)(نه...)(خوبی؟؟؟)(آره...یه کمی خسته ام...همین...)شب تصمیم گرفتم فردا صبح اول وقت برم آزمایشگاه...دلم بدجور شور میزد...فکر اینکه مادر بشم رو نمیکردم...نه آمادگیشو داشتم نه موقعیتش...خلاصه با هزار جور فکر و خیال خوابم برد...

 

صبح به بهونه دانشگاه زودتر از مسعود زدم بیرون...هرچی اصرار کرد لااقل با ماشین برو بهونه آوردمو راه افتادم...آزمایشگاه چند تا خیابون بالاتر بود...آزمایش دادمو برگشتم خونه...حالا مگه دل تو دلم بود؟؟؟دل و جیگرم داشت بالا میومد...حتی وجود اینکه بی بی چک بگیرمو امتحان کنم نداشتم...خلاصه دو روز واسم عین یه قرن گذشت...تا رسید روزی که نتیجه آزمایشو میخواستم بگیرم...تو راه نذر و نیاز میکردم جواب منفی باشه...وقتی اسممو به پرستار گفتم شروع کرد به چک کردن اسامی...از تو آزمایشا برگه منو بیرون کشید و بازش کرد...یه لبخند بهم زد و گفت(مبارک باشه...شیرینی من یادت نره ها...)یخ کردم...(یعنی چی؟؟؟)(یعنی اینکه شما مادر شدین...)بعدشم لبخند زد...(نه...امکان نداره...)(ای بابا...اگه شک داری برو انتهای سالون خانوم دکتر اونجا هستن...)برگه آزمایشو گرفتمو کشون کشون رفتم انتهای سالون...باورم نمیشد...وقتی خانوم دکتر هم نظر پرستارو تأیید کرد شوکه شدم...دستام یخ کرده بود...باورم نمیشد مادر شده باشم...کشون کشون از آزمایشگاه اومدم بیرون...انگار تو یه دنیای دیگه بودم...از کیوسک تلفن شماره شیوا رو گرفتم...مونا گوشی رو برداشت(سلام سپیده...خوبی؟؟؟چیزی شده؟؟؟)(نه...خونه ای؟؟؟)(آره...چطور؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟مسعود خوبه؟؟؟)(آره خوبه...چیزی نیست...کارت دارم...شیوا کجاس؟؟؟)(خوابیده...)(باشه...من الان میام اونجا...فعلاً...)نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم پیش بچه ها...وقتی مونا درو باز کرد جا خورد(تو چته؟؟؟چرا انقدر رنگت پریده؟؟؟)(میذاری بیام تو؟؟؟داری بازجویی میکنی عوضی؟؟؟)خندید و اومدم تو...واسم چایی آورد و نشست...(سپیده چته؟؟؟چرا انقدر پریشونی؟؟؟با مسعود حرفت شده؟؟؟)(نه... ... ...)(پس چته؟؟؟بابا دق کردم...بگو دیگه...)بغضم گرفت...(مونا...)(جون مونا؟؟؟)(مونا من...من...من حامله ام...)چنان جیغی زد که شیوا هراسون از اتاق اومد بیرون...(چه مرگته مونا؟؟؟داشتم سکته میکردم...)پرید سمت شیوا و گفت(شیوا داریم خاله میشیم...باورت میشه؟؟؟)شیوا یه نگاهی منو کرد و گفت(چی شده؟؟؟)مونا گفت(سپیده حامله اس شیوا...واییییییییی...یه نی نی کوچولو...من میشم خاله مونا تو هم خاله شیوا...وای خدا از الان دارم دق میکنم...)بعدشم پرید صورتمو ماچ کرد...شیوا نشست روبروم...(سپیده مونا راست میگه؟؟؟)با سرتأیید کردم...بعدشم برگه آزمایشو از تو کیفم در آوردمو گرفتم جلوش...برگه رو نگاه کرد و بغلم کرد...(باورم نمیشه...سپیده خیلی خوشحالم...خیلی...)تو اون چند ساعتی که اونجا بودم مونا و شیوا بیچاره ام کردن...مونا که نشسته بود پای اینترنت و به قول خودش داشت سیسمونی سرچ میکرد!!!شیوا کلی باهام حرف زد...دلنگرانی چند ساعت قبلم خیلی کمتر شده بود...خصوصاً وقتی فکر میکردم وقتی به مسعود این خبرو بدم چه شکلی میشه...البته نگران بودم...اما خیلی خوشحال بودم...بچه...اونم بچه من و مسعود...



نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 1 آذر ماه سال 1385 ساعت 2:41 PM

پیوند | چاپ | نظرات [84]







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161465