خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق سی و پنجم...



زندگی با مسعود شروع شد...رفتیم خونه مادرش...بر خلاف تصورم مادرش خیلی محترمانه باهام رفتار کرد...آذر خانوم حسابی ازم تعریف میکرد...علی آقا هم همینطور...زندگی اشرافی داشتن...فوق العاده هم همدیگرو دوست داشتن...تمام مدتی که خونشون بودیم مسعود مثل پروانه دورم میچرخید...همینطور مادر و پدرش...انسانهای محترمی بودن...خانواده مسعود کجا و حمید کجا!!!فردای همون روزم با مسعود رفتیم عقد کردیم...شهرام با مونا و شیوا هم اومده بودن...یه عقد ساده و محضری...وقتی از محضر اومدیم بیرون مونا و شیوا بغلم کردن و بهم تبریک گفتن...شیوا وقتی بغلم کرد آروم بهم گفت(مواظب مسعود باش...دلش خیلی پاکه سپیده...منو ببخش که فکر اشتباه روت کردم...)بوسیدمش و ازش تشکر کردم...مونا هم کلی به مسعود سفارش کرد(مسعود اون چشماتو در میارم اگه سپیده رو اذیت کنی...حواست باشه ها...)(چشم مونا خانوم...سپیده تخم چشممه...)شهرام اومد جلو...(خوب...مبارکه همکار...امیدوارم به پای هم پیر بشین...نری حاجی حاجی مکّه...به ما هم سر بزنین...معرفت یادتون نره ها...)(چشم آقا شهرام...بابت همه چیز ممنونم...)دستمو آروم فشار داد...آرمین هم همون موقع رسید...به شیوا گفتم(این از کجا پیداش شد؟؟؟)(من بهش گفتم بیاد...)اومد جلو...یه دسته گل بهم داد و بعد تبریک گفت...با مسعود هم روبوسی کرد...(تبریک میگم سپیده خانوم...خیلی خوشحال شدم شیوا بهم خبر داد...اما اینجوری قبول نیستا...شام عروسی من یادتون نره...)خندیدیم...مسعود گفت(آرمین جان نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم...فقط میتونم بگم من سپیده رو مدیون تو هستم...)بعدشم آرمینو بغل کرد...مونا و شیوا بغض کرده بودن...خداحافظی کردیمو از هم جدا شدیم...بچه ها تا یه مسیری دنبالمون اومدن و حسابی با بوقاشون مرام کشمون کردن!!!بعدشم رفتن...تو ماشین یه نگاهی به حلقه تو دستم کردم...یه حلقه ساده رینگی طلا سفید که روش دور تا دور نگین برلیان داشت...دقیقا جفت مال مسعود...مسعود دستمو گرفت...(مبارکه عروس خانوم...ممنونم سپیده جان...قول میدم خوشبختت کنم...)(مرسی...)رسیدیم خونه مسعود...وقتی رفتیم تو گفت(موافقی بریم شمال؟؟؟)بعدشم لبخند زد...(شمال؟؟؟این موقع؟؟؟برو بابا...دیوونه ای مسعود؟؟؟)(آره مگه چیه؟؟؟بریم؟؟؟)(نه بابا...حوصله داریا...دلت خوشه بابا...)لبخندش خشک شد...(باشه...هرچی تو بگی سپیده جون...)لباسامو عوض کردم...همه وسائلمو از پیش بچه ها آورده بودم...همه تو کارتون گوشه اتاق بود...مسعود در زد و اومد تو اتاق...(سپیده فردا بریم یه سری چیز میز واسه خونه بخریم؟؟؟)(مگه نمیری سر کار؟؟؟)(نه...یه هفته مرخصی گرفتم...)(ا...پس میخوای تو این یه هفته دلی از عزا در بیاری...)(این چه حرفیه؟؟؟به خدا فقط میخواستم خونه رو روبراه کنم...همین...منظور دیگه ای نداشتم سپیده...)(باشه...حالا کو تا فردا...مسعود میری بیرون؟؟؟میخوام لباسامو عوض کنم...)(مگه عوض نکردی؟؟؟)(بازم میخوام عوض کنم...ایرادی داره؟؟؟)(نه که نداره...راحت باش...)بعدشم لبخند زد و رفت بیرون...هر کاری میکردم اون کوتاه میومد...خوب بالاخره اول کار بود!!!دراز کشیدم رو تخت...یه حال عجیبی داشتم...نه خوشحال بودم نه ناراحت...یه حالی مثل خلسه...یه جورایی پشیمون شده بودم...دوباره مسعود به در زد...(سپیده جان میتونم بیام تو؟؟؟)(اه ه ه...مسعود آزار داری مگه؟؟؟چی میخوای؟؟؟چقدر ندید بدیدی...بابا من شب زفافم گذشته...گیر دادیا...اه ه ه...)ساکت شد...دیگه هیچی نگفت...پتو رو کشیدم سرمو خوابیدم...وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود...یه کمی دور و برمو نگاه کردم...یادم افتاد کجا هستم...از جام بلند شدمو رفتم تو سالون...مسعود داشت کتابامو نگاه میکرد...(داری چیکار میکنی؟؟؟)(ا...بیدار شدی سپیده؟؟؟دارم کتاب میخونم...)کتابو ازش گرفتمو گذاشتم تو کارتون...(تو یادنگرفتی به وسائل شخصی دیگران بدون اجازه دست نزنی؟؟؟)با حرص نگاهش کردم...(معذرت سپیده جان...نمیدونستم ناراحت میشی...ببخشید...)اومدم تو آشپزخونه...(سپیده شام بریم بیرون؟؟؟)(نه...حوصله ندارم...)اومد تو آشپزخونه...(حالت خوبه سپیده؟؟؟اگه مشکلی داری ببرمت دکتر؟؟؟)(نه بابا...گیر نده مسعود...خستم...همین...)در یخچالو بستم...(چایی واست درست کنم؟؟؟)(بدم نمیاد...مسعود من فردا میخوام برم پیش یکی از دوستام...میشه ماشینو ببرم؟؟؟)(آره...ببر عزیزم...پیش کی میخوای بری؟؟؟)(گفتم که...پیش یکی از دوستام...)(باشه...)اومدم کنار پنجره...

 

زندگی دوم من شروع شد...البته دومین بار متأهل بودنم...وقتی فکر میکنم میبینم کاش با حمید ازدواج نکرده بودم...تا مدت ها تو زندگی با مسعود مدام زندگی حمید تو ذهنم میومد...مدام منتظر بودم مسعود هم مثل حمید عوض بشه...و مطمئن بودم عوض میشه...نمیدونم شاید دلم میخواست عوض بشه که به خودم و مسعود ثابت کنم همه پسرا مثل همن...گاهی وقتا هم میترسیدم عوض بشه!!!مسعود دیوانه وار منو دوست داشت...هرکاری که باعث ناراحتیش میشد میکردم...اما خم به ابرو نمیورد...همین باعث میشد من بیشتر تحریک بشم و راههای جدیدتری واسه آزاردادنش پیدا کنم...اما همیشه راهها با صبر و متانت مسعود به بن بست میرسید!!!دیگه نمیدونستم باهاش چیکار کنم...خیلی وقتا از شدت عصبانیت روش دست بلند میکردم...اما هیچی نمیگفت...هنوزم باور اینکه یه نفر اینقدر صادقانه منو دوست داشته باشه واسم سخت بود...مسعود پسر پولداری بود...هم خودش درآمد خیلی خوبی داشت هم پدر تاجرش حمایتش میکرد...احساس میکردم تو زندگیش هر چی رو خواسته واسش فراهم کردن...الاّ من...منم که به هر حال بدست آورده بود...همش منتظر بودم ازم خسته بشه و مثل یه اسباب بازی قدیمی و کهنه منو کنار بذاره و بازم دنبال یه اسباب بازی جدید تو ویترین خیابونا بگرده...نمیدونم...شاید میترسیدم مسعود یه روزی دوسم نداشته باشه!!!اما جالب این بود که مدام آزارش میدادم!!!با حرفام...با کارام...هزاران بار غرورشو خورد کردم...هزاران بار با خیلیا مقایسش کردم...ناراحت میشد...دلش میشکست...اما هیچی نمیگفت...و همین سکوتش بیشتر دیوونم میکرد...هر جوری تحریکش میکردم فقط یه بار دست روم بلند کنه نمیکرد...فردای روزی که عقد کردیم با مونا رفتم پیش میترا...واسه فال قهوه...میترا یه دوست ارمنی داشت به اسم آنی...تو گرفتن فال قهوه استاد بود...وقتی فال مونا رو میگرفت منو میترا تو آشپزخونه نشسته بودیم...میترا رو دوست داشتم...واسم خیلی محترم بود...باهاش خیلی درد دل میکردم...یه لیوان چایی گذاشت روبرومو پرسید(مسعود چطوره؟؟؟)(خوبه...)جلوی دیگران اصلا بد مسعودو نمیگفتم!!!اتفاقاً تا میتونستم ازش تعریف میکردم!!!نمیخواستم برگ برنده با اون باشه...یه کمی از اینور اونور حرف زدیمو میترا بهم گفت که هفته دیگه میخواد یه مهمونی خودمونی بگیره...خیلی خوشحال شدم...منو مسعود هم دعوت کرد...(میترا جون فکر نمیکنم مسعود بتونه بیاد...)(چرا؟؟؟)(آخه کار داره...ولی من بهش میگم...)(باشه...بهتون خوش میگذره...)بعدشم بهم چشمک زد...وقتی از خونه میترا اومدیم مونا رو رسوندم و خودم اومدم خونه...وقتی دور باز کردم شوکه شدم!!!هرچی که فکر میکردم تو خونه بود...مبل...میز ناهارخوری...فرش...و...حتی به دیوارها هم تابلو آویزون بود...مسعود خونه نبود...واسم یادداشت گذاشته بود(سلام سپیده ماهم...موبایلت خاموش بود...بگذریم که کلی نگرانت شدم...اما خوشبختانه شیوا زنگ زد و گفت با مونا رفتی پیش میترا خانوم...خیالم راحت شد...من میرم یه سری خورده ریز بگیرم بیام...موبایل همراهمه...شمارشم واست نوشتم...اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن...زود برمیگردم...استراحت کن تا بیام...خیلی دوستت دارم...مسعود...)کاغذو گذاشتم رو میز...مسعود حتی مبلهارو هم چیده بود...سلیقشو تحسین کردم...رفتم تو اتاق خواب...یه تخت خیلی شیک خریده بود...لوازم سالون و اتاق خواب تقریبا تکمیل بود...رفتم در یخچالو باز کردم...نمیتونستم خودمو گول بزنم...خیلی خوشحال شده بودم...خیلی...واسه مهربونی و دل پاک مسعود دلم سوخت...شاید حق با آرمین بود...من واسه مسعود خیلی کم بودم...مسعود لیاقتش دختر کثیفی مثل من نبود...اون لیاقت بهترین ها روداشت...اشکامو پاک کردمو اومدم بیرون...

 

اینجوری بود که زندگی مشترک منو مسعود عملاً شروع شد...مسعود خیلی عوض شده بود...مهربون تر...صبورتر...اما من همون سپیده بودم...همون زبون تلخ...همون نامهربونیها...همون اخلاق گند منتها با دُز بالاتر!!!شرکت میرفتم...دانشگاه میرفتم...استخرو هزار تا کوفت و زهر مار دیگه...همیشه دیرتر از مسعود خونه میومدم...اما خم به ابرو نمیورد...گاهی که شرکت بودم میومد...مثل همون قدیما...یه شاخه گل میذاشت رو میزم...آروم میگفت دوستت دارم...بعدم میرفت به شهرام سر میزد...میشست روبروم...نگاهم میکرد و لبخند میزد...اما من...من مسعودو دوست داشتم...خیلی...اما میترسیدم این موضوعو بفهمه...تو زندگیم به هر کی گفته بودم دوستت دارم زندگیم عوض شده بود...میترسیدم بفهمه دوسش دارمو همه چی خراب بشه...نمی خواستم مسعودو از دست بدم...تو این مدت بهش علاقه مند شده بودم...به مهرداد گفتم مگه چی شد؟؟؟به حمید گفتم چی شد؟؟؟از کجا معلوم اگه مسعود بفهمه دوسش دارم همون رفتارو نکنه؟؟؟من یاد نگرفته بودم دوست داشتنمو ابراز کنم...و این خیلی بد بود...مهمونی میترا فردا بود...چند بار اومدم به مسعود بگم که میترا مارو دعوت کرده ولی نتونستم...داشتیم تلویزیون میدیدیم...(مسعود...من فردا مهمونی دعوتم...)(جدی؟؟؟مهمونی کی؟؟؟)(یکی از دوستام...)چیزی نگفت...(ساکتی؟؟؟چیه؟؟؟)(هیچی...)(مسعود من قبل از ازدواجمون بهت شرایطمو گفته بودم...یادته؟؟؟)(آره...نمیشه منم بیام سپیده؟؟؟آخه...)(نه...)ساکت شد...(میشه خواهش کنم نری سپیده؟؟؟)(چرا؟؟؟ببین آقای_خ_...من بچه نیستم...با این کارت بهم غیر مستقیم داری میفهمونی که بهم اعتماد نداری...من اگه میخواستم با کسی که بهم اعتماد نداره زندگی کنم از حمید جدا نمیشدم...)(سپیده به جون خودت که فقط خدا میدونه چقدر دوستت دارم قسم از چشمامم بهت بیشتر اعتماد دارم...فقط دلم میخواست با هم باشیم...همین...)(گفتم که فقط من دعوتم...تازه معلوم نیست برم...اگه خواستم برم بهت میگم...)لبخند زد...(ممنونم...پس خواستی بری بهم بگو...باشه؟؟؟)(باشه...حالا که نرفتم...)شب واقعاً از رفتن منصرف شده بودم...راستش میخواستم برم اما با مسعود...دودل بودم بهش بگم...تلفن زنگ خورد...مسعود از اون طرف گوشی رو برداشت...یه چند دقیقه ای حرف زد و بعدش منو صدا کرد...نمیدونستم کیه؟؟؟بهش اشاره کردم کیه؟؟؟دهنی گوشی رو گرفت و گفت(میترا...)گوشی رو گرفتم...(سلام میترا جون...خوبی؟؟؟)(سلام عزیزم...تو چطوری؟؟؟)(ممنون...خوبم...)(زنگ زدم ببینم فردا که میای؟؟؟)یه نگاهی به مسعود کردم...همیشه وقتی تلفن زنگ میزد و با من کار داشت میرفت تو اتاق یا آشپزخونه که من راحت حرف بزنم...(آره میام...)(باشه...پس میبینمت...فعلا خداحافظ...)وقتی گوشی رو قطع کردم منتظر بودم مسعود بهم بگه چرا از دعوت میترا بهش چیزی نگفتم...اما مثل همیشه آروم بود...لبخند زد و بهم اشاره کرد برم کنارش...قلبم میزد...اما اون خیلی خونسرد رفتار کرد...باورم شد میترا بهش چیزی نگفته...وگرنه حتما بهم میگفت...خیالم راحت شد...صبح که داشت میرفت سر کار بیدارم کرد...(سپیده جان من دارم میرم...کلید ماشینو رو میز گذاشتم...اگه خواستی بری جایی بهم بگو که نگران نباشم...)(باشه...)(مواظب خودت باش...)بعدشم پیشونیمو بوسید و گفت(خیلی دوستت دارم...)لبخند زدم...اومدم بگم مسعود منم همینطور...اما صدام تو گلوم خفه شد...صورتمو ناز کرد و رفت...از اتاق اومدم بیرون و به مونا زنگ زدم...قرار شد بیاد پیش من تا با هم بریم مهمونی میترا...شیوا تهران نبود...یه همخونه ای دیگه هم آورده بودن...البته غریبه نبود...ماندانا چند ماهی بود که با مونا و شیوا زندگی میکرد...دختر خوبی بود...حدود بعد از ظهر بود که داشتم حاضر میشدم...مسعود زنگ زد...(سلام سپیده جون...خوبی؟؟؟)(سلام...مرسی...بد نیستم...)(ناهار خوردی؟؟؟)(آره...)(زنگ زدم حالتو بپرسم...اگه چیزی لازم داشتی بهم زنگ بزن سر راه بخرم...)(باشه...)...بعدشم خداحافظی کرد...مونا اومد...حاضر شدیم و راه افتادیم...تو راه بهم گفت(سپیده مسعود چرا نمیاد؟؟؟)(کار داشت...نتونست بیاد...)مطمئن بودم مسعود از مهمونی میترا خبر نداره...(سپیده...از زندگی با مسعود راضی هستی؟؟؟)(آره...بالاخره میگذره دیگه...راستی از شیوا چه خبر مونا؟؟؟)(اونم خوبه...دیروز زنگ زد...بهت سلام رسوند...آخر هفته میاد...)(خوبه...)رسیدیم...

 

مهمونی مثل همیشه بود...اکثر مهمونا از ازدواج منو مسعود خبر داشتن...بهم تبریک میگفتن...البته یه چند نفری هم واسم جدید بودن که نمیشناختمشون...جای شیوا خیلی خالی بود...یه کمی نشستیم...مونا با یکی از بچه ها حرف میزد...حوصلم سر رفت...اومد پیش میترا...موهاشو خیلی ماهرانه شینیون کرده بود...مثل همیشه...بهم لبخند زد و گفت(چه خبرا؟؟؟چه میکنی با مهندس عاشق پیشه ما؟؟؟)خندیدم...(خوبه...راستی شرمنده که نیومد...)(اشکالی نداره عزیزم...خودش پای تلفن بهم گفت که نمیتونه بیاد...)یخ کردم!!!انگار یه سطل آب سرد روم ریختن...(جدی؟؟؟)(آره...راستی سپیده یکی از دوستام یه سری لباس آورده...اگه خواستی.....)بقیه حرفای میترا رو نمیشنیدم...عین منگا شدم...یعنی مسعود میدونست بهش دروغ میگمو هیچی بهم نگفت؟؟؟وای خدای من...میترا زد بهم(حواست کجاس؟؟؟)(هیچی...معذرت میخوام...یکمی ضعف کردم...)(حالت خوبه سپیده؟؟؟میخوای یکمی برات نبات داغ درست کنم؟؟؟میخوای یه چیزی بخوری؟؟؟)(نه...خوبم...میترا جون من میتونم یه تلفن بزنم؟؟؟)(آره عزیزم...برو تو اتاق زنگ بزن...مطمئنی خوبی؟؟؟)(آره...)بعدشم لبخند زدمو بلند شدم...یکمی تو اتاق نشستم...بدنم سر شده بود...مسعود دیگه چه مدلش بود؟؟؟سرمو رو زانوهام گذاشتم...از خودم بدم میومد...من داشتم از محبت و علاقه مسعود سوءاستفاده میکردم...اما چرا؟؟؟اون که جز خوبی برام کاری نکرده بود...احساس کردم خیلی پستم...خیلی...از خودم متنفر بودم...تلفنو برداشتم...شماره خونه رو گرفتم...(بله؟؟؟)یه کمی مکث کردم...(سلام مسعود...خوبی؟؟؟)(سلام سپیده جون...خوبی؟؟؟)(ممنون...)(کجایی؟؟؟)(یعنی نمیدونی؟؟؟)سکوت کرد...(مسعود چرا بهم نگفتی میدونستی؟؟؟)(خواستم مطمئن بشی بهت اطمینان دارم...سپیده من مثل مادرم بهت اطمینان دارم...اینقدر که باورت نمیشه...عزیزم برو...فقط مواظب خودت باش...میدونی که باید مواظب خودت باشی...چون چشم انتظار داری...)گریم گرفت...(من دیگه برم مسعود...خداحافظ...)گوشی رو گذاشتم...چند تا ضربه به در اتاق خورد...(سپیده جان...میترام...میشه بیام تو؟؟؟)(آره میترا جون...خواهش میکنم...)با یه لیوان شربت اومد تو...داد بهم...(تو چته؟؟؟نکنه دلت واسه مسعود تنگ شده مرد ذلیل؟؟؟)خندیدیم...(سپیده با مسعود حرف میزدی؟؟؟)(آره...)(کجا بود؟؟؟)(خونه...)(اااا...خوب میگفتی پاشه بیاد اینجا...نگفتی؟؟؟)(نه...)(خاک تو اون سرت کنن...نشستی داری بال بال میزنی اونوقت بهش نگفتی...)گوشی رو برداشت و به مسعود زنگ زد...(الو...مرتیکه پاشو حاضر شو بیا اینجا...ما منتظریم...)یه کمی نگاهم کرد...(آره بابا...سپیده خوبه...نکبت زن ذلیل...)بعدشم قش قش خندید...دوباره منو نگاه کرد و گفت(باشه بابا...گوشی رو نگه دار ببینم...)بعدم گوشی رو داد به من...(الو...)(سپیده از طرف من از میترا تشکر کن...بگو مسعود زیاد خوب نبود گفت نمیتونه بیاد...)دلم میخواست بگم مسعود من غلط کردم...تورو خدا بیا...اما یکی راه گلومو گرفت...میترا رو نگاه کردمو حرفای مسعودو تکرار کردم...میترا گوشی رو گرفت و گفت(مسعود به خدا اگه نیای نه من نه تو...تو خجالت نمیکشی زنتو ول کردی اینجا خودت نشستی تو خونه؟؟؟من تلفنو قطع میکنم...سپیده هم دیگه باهات کاری نداره اگه نیای...ما منتظریم تنبل خان...)بعدشم قطع کرد...بهم نگاه کرد و گفت(اینجوری باید گربه رو دم حجله کشت دختر جون...)(ممنونم میترا جون...)دلم میخواست بگم مسعود بیچاره اصلاً گربه نداره که بخوام دم حجله بکشمش...



نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 22 مهر ماه سال 1385 ساعت 10:16 PM

پیوند | چاپ | نظرات [91]





: امتداد تلخیها...ورق سی و چهارم...



بزرگترین و سخت ترین مبارزه زندگیم شروع شد...اونم با کسی که هیچ گناهی نداشت...البته گناهش این بود که دوسم داشت!!!و اون موقع به نظر من این گناه کوچیکی نبود...دوست داشتن رفیق مهرداد...بهترین و بدترین روزای زندگیم شروع شد...فصل جدیدی از زندگیم...که تا زنده هستم این فصلو فراموش نمیکنم...شیرین ترین و تلخ ترین فصل سرگذشتم....از اون شب با شیوا یه کمی سر سنگین شدیم...شیوا تنها کسی بود که منو از خودم بهتر میشناخت...اما واسم مهم نبود...تو شرکت هم به ندرت با هم حرف میزدیم...اونم فقط اگه راجع به کار حرفی پیش میومد...اون روز تو شرکت رفتم در اتاق شهرام...در زدم...(بفرمایید...)درو باز کردمو سلام دادم...ساعت کاری تموم شده بود...شهرام یه نگاهی بهم کرد و گفت(چیزی شده؟؟؟)(نه...میخوام باهاتون حرف بزنم...وقت دارین؟؟؟)به صندلی روبروش اشاره کرد...(حالا چرا سرپا واستادی؟؟؟)لبخند زدمو نشستم...(چیزی میخوری؟؟؟)(نه...ممنونم...)کاغذای رو میزشو مرتب کرد و گفت(خوب...چی شده شما افتخار دادین با این حقیر حرف بزنین؟؟؟)بعدشم با شیطنت لبخند زد...(این چه حرفیه؟؟؟خوب خواهر داشتن این دردسرا رو هم داره دیگه...)(چیزی شده سپیده؟؟؟)(نه...حرف اون روزتون یادتونه؟؟؟)(کدوم حرف؟؟؟)(راجع به دوستتون...پیشنهادی که بهم دادین...یادتونه؟؟؟)یه کم نگاهم کرد و گفت(خواستگاری واسه دوستمو میگی؟؟؟)با سر جوابشو دادم...(آره که یادمه...چطور؟؟؟)(میخوام دوستتونو ببینم...امکانش هست؟؟؟)(جدی میگی؟؟؟)(کاملا...)تکیه داد...یه دستی به موهاش کشید و گفت(باشه...واسه کی قرار بذارم خوبه؟؟؟)(هروقت دوست دارین...من مشکلی ندارم...)دوباره مشکوک نگاهم کرد...(اگه ازش خوشت نیومد از من دلخور نمیشی؟؟؟)میدونستم اون نفری که شهرام میخواد بهم معرفی کنه مسعوده...خود مسعود اینو گفته بود...(نه...چرا دلخور بشم؟؟؟)(هر کی باشه قول بده دلخور نشی...باشه؟؟؟)(باشه...)یه کم فکر کرد...(واسه امشب چطوره؟؟؟)(چه ساعتی؟؟؟)(ساعت نُه شب...خوبه؟؟؟میتونی؟؟؟)(باشه...ممنونم...)(کجا قرار بذارم؟؟؟)(بهش بگین جای همیشگی...خودش بلده...روز بخیر...)بعدشم از در اومدم بیرون...دلم میخواست قیافه شهرامو که مسلما بعد از خوردن رکبم خیلی دیدنی شده بود رو ببینم...شیوا هنوز نشسته بود...یه نگاه بهش کردم...کیفمو برداشتم...(من دارم میرم شیوا...تو نمیای؟؟؟)(نه...تو برو...من بعدا میام...)(باشه...فعلا...)از شرکت اومدم بیرون...نسیم ملایمی میومد...سوار تاکسی شدمو یه راست اومدم خونه...تو فکر شب بودم...وقتی رسیدم مونا خونه بود...(سلام...شیوا کو پس؟؟؟)(نیومد...کار داشت موند...چطوری؟؟؟)(خوبم...سپیده واسه شام چی درست کنم؟؟؟)(هرچی دوست داری...من دعوتم بیرون...اگه میتونی صبر کنی از بیرون واست شام بگیرم...)(مهمون کی هستی ناقلا؟؟؟)لبخند زدمو گفتم(مسعود...)(جون مونا راست میگی سپیده؟؟؟سرکارم که نمیذاری هان؟؟؟)(نه بابا خره...)رفتم تو اتاق لباسامو عوض کنم...از تو سالون مونا داد زد(راستی سپیده آرمین زنگ زد...کارت داشت...گفت بهت بگم بهش یه زنگ بزنی...)(باشه...مرسی...)لباسامو عوض کردمو یه راست رفتم حموم...وقتی از حموم اومدم بیرون موبایلو روشن کردم...شیوا هنوز نیومده بود...میدونستم واسه چی مونده شرکت...حتما میخواست از حرفای منو شهرام سر در بیاره...اما مهم نبود...رفتم حاضر بشم....

 

ماشین گرفتمو رفتم رستوران همیشگی...انگشتری هم که مسعود بهم داده بودو دستم کردم...تو راه موبایلم زنگ خورد(بله؟؟؟)(سلام...کجایی؟؟؟)(سلام شیوا...دارم میرم سر قرار...چطور؟؟؟)(سپیده تو رو جون عزیزات این یه دفعه رو بیخیال شو...بابا مسعود به خدا از اوناش نیست...با دلش بازی نکن...)(شیوا جان تو چرا اینجوری میکنی؟؟؟سر حمید هم گفتی حمید از اوناش نیست...دیدی چی شد؟؟؟)(بابا حمید با مسعود فرق داشت...چرا با هم مقایسشون میکنی؟؟؟مسعود بچه خوبیه...خودت که چند ساله میشناسیش...قبل اینکه تو بشناسیش من میشناختمش...به خدا گناه داره سپیده...مرگ شیوا این یه نفرو بیخیال شو...من که میدونم میخوای یه مدت مچلش کنی بعدم بذاری بری...سپیده به من دروغ نگو...خواهش میکنم...)(شیوا جان من نمیخوام با مسعود رفیق بشم...میفهمی؟؟؟)سکوت کرد...(میخوام جواب پیشنهادشو بدم...همین...)(یعنی؟؟؟)(آره...پس نگران نباش...میبینمت...)بعدشم گوشیو قطع کردم...(آقا ممنون...من همین جا پیاده میشم...)کرایه رو حساب کردمو پیاده شدم...وارد رستوران که شدم اینور اون ورو نگاه کردم...دستشو بالا برد و بهم اشاره کرد...اومدم جلو...بلند شد و باهام دست داد...(چطوری پسر؟؟؟)(خوبم...ممنون...)نشستم...سرشو انداخت پایین...منو رو برداشتمو شروع کردم به نگاه کردن...زیر چشمی داشت نگاه میکرد...منو رو تا کردمو گذاشتم رو میز...(چیه؟؟؟جن دیدی مسعود؟؟؟)(نه...سپیده ممنونم اومدی...ممنونم...)(به جای این حرفا یه چیزی سفارش بده...الانه که صداشون در بیاد...)لبخند زد و به گارسون اشاره کرد...بعدشم دستاشو گذاشت رو میز...چشم تو چشم شدیم...سرشو انداخت پایین...(نمیخوای حرف بزنی آقای_خ_؟؟؟)(من...چی بگم؟؟؟آخه غافلگیر شدم...)(باشه...همون حرف نزنی بهتره...)رومو اونور کردم...تقریبا رستوران شلوغ بود...ماشالله عشاق دو به دو کنار هم بودن...یه تعدادی هم خانواده بودن...(سپیده ممنونم... ... ...)(بابته؟؟؟)(انگشتر...)لبخند زدم...(ارزون بود...رفتم بفروشمش یارو بهم تیکه انداخت...مجبور شدم دستم کنم...)(سپیده...معنی انگشترو بهم میگی؟؟؟)(معنی؟؟؟مگه باید معنی داشته باشه؟؟؟خوب دستم کردم...ناراحتی درش بیارم؟؟؟)(نه نه...راستش...)(مسعود راستی خونتو چیکار کردی؟؟؟الان کجایی؟؟؟)(یه جای دیگه رفتم...جاش خوبه...خیلی ساکته...از جای قبلی بهتره...)(خوبه...)خیلی معذب بود...همش عرق پیشونیشو با دستمال پاک میکرد...انگار لای منگنه بود...وقتی غذا رو آوردن تا زمانی که خوردیم یه کلمه حرفم نزد...اما همش نگاهشو رو خودم احساس میکردم...وقتی شام خوردیم بلند شدم...(بریم یه چرخی بزنیم؟؟؟)نگام کرد...حق داشت باور نکنه...اون سپیده همیشگی کجا این سپیده کجا؟؟؟خودمم باورم نمیشد چه برسه به مسعود...(با توام مسعود...باشه...خودم میرم...)(نه...بذار حساب کنم بیام...)کلید ماشینو بهم داد...دم در صبر کردم تا بیاد...اومدو بهم لبخند زد...در ماشینو واسم باز کرد...خندیدم...(بابا بیخیال...خودم سوار میشم...)بعدشم رفت خودش سوار شد...(کجا برم سپیده؟؟؟)(نمیدونم...بریم سمت درکه یه چرخ بزنیم...خوبه؟؟؟)(چشم...)خیلی جالب بود...نمیدونستم وجه تشابه مسعود با مهرداد چی بود که من مرتب یاد اون حیوون میوفتادم؟؟؟همین بیشتر باعث میشد از مسعود متنفر باشم...حسی بین تنفر و دوست داشتن...یک ثانیه تنفر...یک ثانیه دوست داشتن...نمیدونستم این چه مدلش بود؟؟؟نوار رو روشن کردم...اعصابم خورد بود...مسعود اصلا حرف نمیزد...یه کمی که گذشت گفتم(مسعود منو برسون خونه...)(چرا؟؟؟)(خسته شدم...تو انگار به من میرسی روزه سکوت میگیری...بابا دیوار که نیستم...ناراحتی پیاده میشم...مسخره...)(نه به خدا...معذرت...آخه باورم نمیشه...)(اه ه ه...بابا نخواستیم...یه جا نگه دار من پیاده بشم...)(سپیده...میشه یه سوال کنم؟؟؟راستشو میگی؟؟؟)(بپرس...)(معنی کار امشبت چیه؟؟؟)(تو چی فکر میکنی؟؟؟)(من... ... ...نمیدونم...)(مگه خنگی؟؟؟معنی کارم خیلی واضحه...)(یعنی؟؟؟)(اوهوم...)ترمز کرد...(ااااا...چته...دیوونه...کلم داشت میرفت تو شیشه مسخره...)(سپیده...تو که جدی نمیگی؟؟؟)(چیو بابا؟؟؟)(سپیده تو رو اون خدا راست میگی؟؟؟)(چیو راست میگم؟؟؟)(یعنی تو با پیشنهادم؟؟؟آره؟؟؟)(مسعود میشه بریم خونه تو؟؟؟مشکلی نداره؟؟؟)دستمو گرفت...(سپیده...بگو راست میگی...بگو من بیدارم؟؟؟)(ای بابا...ببین میتونی یه کاری کنی گیر بدن بهمون...راه بیوفت دیگه...اه ه ه...)تکیه داد به صندلی و چشماشو بست...زیر چشمی نگاهش کردم...یه لحظه دلم واسش سوخت...اما فقط یه لحظه!!!

 

سر چهارراه یه پسر بچه اومد کنار ماشین...(آقا...واسه خانومت گل بخر...ببین چه گلای خوشگلیه...ارزونه...بخر دیگه...)گفتم(نمیخواد...برو پسر جون...)نگام کرد و دوباره به مسعود التماس کرد...(آقا بخر دیگه...جون خانومت بخر...)مسعود یه دسته گل ازش گرفت...وقتی بهش پول داد پسره بهم زبون درازی کرد و رفت...حرصم گرفت...(مگه نگفتم نخر...دیدی چقدر پررو بود که...)گل رو گذاشت رو پام...(گناه داشت...بچه بود...)(گناه؟؟؟برو بابا دلت خوشه...)رومو اونور کردم...(سپیده یه چیزی بگم مسخره ام نمیکنی؟؟؟)(تا چی باشه...)(میشه تو رانندگی کنی؟؟؟)(چرا؟؟؟)(آخه...)(باشه بابا...فعلا که امشب تو هر سازی میزنی من میرقصم...)(ممنون...)کنار خیابون نگه داشت و جامونو با هم عوض کردیم...(مسعود جوابمو ندادی...بریم خونه تو؟؟؟)دوباره نگام کرد...(جدی میگی؟؟؟)(ای بابا...مسعود به خدا قسم یه بار دیگه اینجوری حرف بزنی پیاده میشم دیگه هم هیچ کاری باهات ندارم...فهمیدی؟؟؟)(باشه...چشم...مستقیم برو...)(نه به اون قدیما که همش ور میزدی نه به حالا که همش خفه خون گرفتی...تو اصلا نرمال نیستی مسعود...)بالاخره رسیدیم خونه مسعود...خونش تو میرداماد بود...یه ساختمون سه طبقه که هر طبقه دو واحد داشت...کوچه خلوتی بود...ماشینو بردیم تو پارکینگو سوار آسانسور شدیم...طبقه دوم پیاده شدیمو درو باز کرد...(بفرمایید...)اومدم تو...چراغو روشن کرد...خونه قشنگی بود...بزرگ بود...اما اثاثای مسعود کم بود...کفشامو در آوردمو نشستم...(مبارکه...خونه قشنگیه...بر عکس خونه قبلیت که خیلی کوچیک بود...)(ممنونم...خوش اومدی...)رفت تو آشپزخونه...مانتومو در آوردم...(مسعود میشه من یه تلفن بزنم؟؟؟)(آره...راحت باش...)گوشی رو برداشتمو شماره خونه رو گرفتم...شیوا گوشی رو برداشت...(سلام شیوا...خوبی؟؟؟)(سلام...مرسی...کجایی؟؟؟)(پیش مسعود...امشب نمیام...نگران من نباشین...)سکوت کرد...(به مونا هم سلام برسون...شب بخیر...)بعدشم قطع کردم...مسعود با دوتا لیوان نسکافه اومد...(ممنونم...)لیوانو برداشتم...خودشم نشست روبروم...بازم همون لبخند کذایی...(مسعود...منو چقدر دوست داری؟؟؟)(خیلی...به خدا خیلی...هرروزم دوست داشتنم بیشتر میشه...باورت میشه سپیده؟؟؟)(تا حالا عاشق شده بودی؟؟؟)(اگه بگم نه بهم نمیخندی؟؟؟)یه کمی از نسکافم خوردم...(سپیده من خیلی حماقت کردم...کاش همون بار اولی که دیدمت بهت این حرفو میزدم...کاش پیشنهادمو همون روز بهت میدادم...خیلی احمق بودم...)(مهم نیست...نمیخوام راجع به اون روزا حرف بزنی...)(باشه...معذرت میخوام...)(ببینم...اگه من پیشنهادتو قبول کنم تو چیکار میکنی؟؟؟)(من؟؟؟هر کاری که تو بگی...)(هر کاری؟؟؟)(آره به خدا...اگه بگی جونتم بده میدم...)خندیدم...(ببینم مسعود...اگه بهت بگم گُه بخور میخوری؟؟؟)(چی؟؟؟)(مگه نمیگی هرکاری بگم میکنی؟؟؟میگم اگه بگم گُه بخور میخوری؟؟؟)سرخ شد...(اگه تو بخوای آره...)(جدی؟؟؟)(آره...جدی جدی...سپیده من دوست دارم...به خدا اولین کسی هستی از ته دلم بهش گفتم دوسش دارم...)(یعنی به شراره نگفته بودی؟؟؟)(به اون خدای بالا سرم نه...)(ولی با شراره که خوابیده بودی مگه نه؟؟؟هرچند منم با خیلی ها خوابیدم...این به اون در...)بعدشم نگاهش کردم...بغض کرد...لبشو گاز میگرفت که گریه نکنه...(خوب...پس حاضری گُه بخوری آره؟؟؟)اشکاش افتاد...(مسعود با توام...هوووووو...)بغضش ترکید...(مسعود دستشویی کجاس؟؟؟میخوام ببینم حاضری بخوری یا فقط لاف زدی؟؟؟)اشکاشو پاک کرد و بهم دستشویی رو نشون داد...رفتم تو و درو بستم...دلم واسش سوخت...یه کمی تو دستشویی موندم...من فقط میخواستم ببینم لاف اومده یا واقعا حتی حاضره این کارم بکنه؟؟؟...بعد درو باز کردم...(خوب...بیا...آماده اس...)از جاش بلند شد و اومد سمت دستشویی...(اگه بدونم با گُه خوردن من تو خوشحال میشی اینکارو میکنم...خاطرت واسم خیلی عزیزه...تو جون بخواه...)بعدشم اومد بره تو دستشویی...دستشو گرفتم...گریم گرفت...اما خودمو نگه داشتم...تو چشام نگاه کرد...بغلم کرد...زار زار گریه کرد.......

 

کنار پنجره واستاده بودیم...هردومون بیرونو نگاه میکردیم...(مسعود...تو با مهرداد خیلی صمیمی بودی؟؟؟)(سپیده چرا میخوای بازم خودتو ناراحت کنی؟؟؟تو زندگی خیلی ها ممکنه این جور مسائل پیش بیاد...چرا اینقدر خودتو عذاب میدی؟؟؟)دوباره پرسیدم...(تو با مهرداد خیلی صمیمی بودی؟؟؟)(تقریبا...)(به نظرت چرا با من اونکارو کرد؟؟؟چرا مسعود؟؟؟)سکوت کرد...واستادم روبروش...(مسعود میدونی چرا امشب اومدم اینجا؟؟؟اومدم مشکلمونو با هم حل کنیم...من میخوام راجع به همه چی با هم حرف بزنیم...باشه؟؟؟رو راسته رو راست...بی کلک...قول میدم از حرفات ناراحت نشم...مسعود نذار همیشه این علامت سوالا اذیتم کنه...خواهش میکنم...)(آخه چی بگم سپیده...)(از مهرداد واسم بگو...)(سپیده به خدا مهرداد پسر بدی نبود...فقط کاشکی یه کمی دست نگه داشته بودی...کاشکی اون اتفاق نیوفتاده بود که حالا اینقدر خودتو عذاب بدی...مهرداد تو رو دوست داشت...اما نمیدونم چرا اینکارو کرد...همون شب اولی هم که تو اومدی پیش ما من رفتم سراغش...هرچی پرسیدم چرا؟؟؟فقط سکوت کرد...منم نمیدونم چرا عصبانی شدمو زدم تو گوشش...بعدشم دیگه نه بهش زنگ زدم نه دیدمش...فقط دورادور شنیدم که از ایران رفت...همین...به خدا کل موضوع این بود...)آه کشیدم...دلم میخواست سن الانمو داشتم...البته سن که نه...ولی کاش تجربه الانمو داشتم...اما حیف...(مسعود من پیشنهادتو قبول میکنم...اما شرایطی دارم...)نگاهش کردم...(شرایطمو اگه قبول کردی من حرفی ندارم...هرچی باشه تو قدمتت از همه بیشتره...در ثانی گردن من حق داری...)(این چه حرفیه؟؟؟سپیده به خدا تو این سالها خیلی با خودم جنگیدم که فراموشت کنم...اما نشد...نمیدونم شاید من بی جنبه ام...)(مهم نیست...)از کنار پنجره اومدم کنار...نشستم رو زمین...(بیا بشین...چرا ازم فرار میکنی مسعود؟؟؟)لبخند زد و نشست روبروم...(هنوزم سر پیشنهادت هستی؟؟؟)(معلومه که هستم...)(پس شرایطمو گوش کن...به مادرت از من چی گفتی؟؟؟)(همه چیو...اون میدونه من چند ساله عاشق یه دختری به نام سپیده هستم...فقط همین...)(یعنی از من فقط اسممو میدونه؟؟؟)(آره...)(یه شرطم همینه...نباید به مادرت راجع به گذشته منو ازدواج قبلیم چیزی بگی...فهمیدی؟؟؟)(چرا؟؟؟سپیده واسه من فقط خودت مهمی به خدا...)(شرط بعدیم اینه که با مادرت و خونواده ات من رفت و آمد نمیکنم...سر این قضیه هم نباید ازم دلخور بشی...درضمن من مهمونی میرم...با دوستام بیرون میرم...اگرم دلم بخواد کار میکنم...اینارو یادت نره...بعدا نگی چرا بهم نگفتی؟؟؟)(باشه...)(همین...فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه...اگه رسید بهت میگم...)لبخند زد...(سپیده میتونم دوباره پیشنهادمو بگم؟؟؟میشه تو هم جوابمو بدی؟؟؟)(وای مسعود از دست تو...بگو بابا...تو منو کچل کردی...)خندید...(سپیده پیشنهاد ازدواجمو قبول میکنی؟؟؟)خندیدم...(اگه شرایطم قبوله بله...)بغلم کرد و پیشونیمو بوسید...(ممنونم سپیده...ممنونم...قول میدم جبران کنم...قول میدم با همه وجودم خوشبختت کنم...ممنونم...)بعدشم دستامو بوسید...(راستی مسعود از خونوادت بگو برام...)(مادرمو پدرم با هم زندگی میکنن...هیچ برادر و خواهری هم ندارم...)(ا...پس یکی یه دونه ای...)خندید...(آره...اسم مادرم آذره...اسم بابامم علی...خودمم مسعودم...دربست در خدمت شما...)(خودتو لوس نکن...مسخره...)خندید...میدونستم از ته دلش خوشحاله...اینو خیلی راحت میشد از قیافش فهمید...هنوزم نمیدونم چرا قبولش کردم...هنوزم نمیدونم....(مسعود پدر و مادرت که با من مشکلی پیدا نمیکنن؟؟؟هان؟؟؟)(نه سپیده جان...خیالت راحت...حالا خودت میبینیشون...)یاد حمید افتادم...اونم همینو میگفت...اما برخورد اول مادرشو یادم نمیره...اونا هیچوقت منو به عنوان عروسشون قبول نکردن...(سپیده...اما موقع عقد که اونا میفهمن تو قبلا ازدواج کردی...)(نه نمیفهمن...چون ما دوتایی عقد میکنیم...بدون حضور اونا...)بعدم نگاهش کردم...(اما...آخه اونا هم دلشون میخواد باشن...)(همین که گفتم...اگه نمیخوای باشه...من حرفی ندارم...)سکوت کرد...چونشو با دستم گرفتم...(قبوله؟؟؟بگو قبوله یا نه؟؟؟)(باشه...فقط میتونم ازت یه خواهشی کنم؟؟؟میشه سپیده؟؟؟)(تا چی باشه...)(میشه قبل از این موضوع بریم مامانینا تو رو ببینن؟؟؟آره؟؟؟)(باشه...مشکلی نداره...اما وای به حالت بهم بی احترامی کنن مسعود...من یه بارم به خاطر تو بهم بی احترامی شد...سر قضیه حمید تو بیمارستان...یادته که مادرش باهام چیکار کرد؟؟؟پس حواست باشه...)(باشه...چشم...)از جام بلند شدم...(من میخوام بخوابم مسعود...کجا باید بخوابم؟؟؟)از جاش بلند شد...(رو تخت من بخواب...)بعدشم رفتو دم اتاق واستاد...اومدم تو اتاقش...(تو کجا میخوابی؟؟؟)(تو راحت باش...منم میرم بیرون میخوابم...اگه کاری داشتی صدام کن...باشه؟؟؟)(باشه...شب بخیر...)دستامو فشار داد و گفت(شب بخیر سپیده مهربونم...)بعدشم از اتاق رفت بیرون...لباسامو درآوردمو خوابیدم....

 

نمیدونم ساعت چند بود که با جیغ بیدار شدم...خواب بدی دیده بودم...مسعود دوید تو اتاق...(چیزی نیست سپیده...من اینجام...نترس...خواب دیدی...نترس...)تمام تنم میلرزید...گریه میکردم...مسعود نشست رو تخت...سرمو گرفت تو سینش...موهامو ناز میکرد...(نترس...فقط خواب دیدی...من کنارتم...آروم باش...)تو بغلش کلی گریه کردم...اما آروم شدم...دراز کشیدم...پتو رو روم کشید...دستمو گرفت...(من میمونم تا خوابت ببره...خوبه؟؟؟)با چشم بهش اشاره کردم باشه...چشمامو بستم...خوابم برد...صبح که بیدار شدم مسعود همونجا بود...نشسته بود رو زمین و سرش رو تخت بود...همونجوری خوابش برده بود...دلم واسش سوخت...از پایین تخت آروم لباسامو برداشتمو پوشیدم...تا اومدم از تخت بیام پایین از خواب پرید...(سلام...صبح بخیر...)(سلام...چرا اینجا خوابیدی مسعود؟؟؟)(همینطوری...چرا بیدار شدی سپیده؟؟؟)(بابا کلی خوابیدم...)لبخند زد...پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم...وقتی اومدم بیرون دیدم داره چایی درست میکنه...(سپیده چی میخوری واست بگیرم؟؟؟)(همین چایی بسه...من صبح ها چیزی نمیخورم...)(باشه...)اومدم بیرون...ظبطو روشن کردم...بعدشم دراز کشیدم رو مبل...هنوزم خسته بودم...رفت تو اتاقو بعد اومد بیرون...(من میرم یه چیزی بگیرم بیام...زود میام سپیده...تو چیزی نمیخوای؟؟؟)(نه...)(زود میام...)(باشه...نیومدی هم فرقی نداره...)خندید...وقتی رفت اومدم پشت در...درو باز کردم...در قفل نبود!!!خیالم راحت شد...پس این واقعا مسعود بود نه حمید...برگشتمو نشستم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385 ساعت 00:02 AM

پیوند | چاپ | نظرات [71]





: امتداد تلخیها...ورق سی و سوم...



بوق...بوق...بوق...(بله؟؟؟)(الو...بابا...سلام...منم سپیده...)(سپیده؟؟؟به جا نمیارم...)(بابا منم...دخترت...سپیده...)(من دختر ندارم...اشتباه گرفتین خانوم...)تلفن قطع شد...با قطع شدن تلفن از خواب پریدم...همه صورتم خیس عرق بود...نصفه های شب بود...چه کابوس وحشتناکی...اگه واقعیت داشت چی؟؟؟اونوقت چی؟؟؟...بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم به بابا زنگ نزنم...تصمیم گرفتم بذارم یه مدتی بگذره...البته آرمینم با نظرم کاملا موافق بود...هرچند که اگه مخالف هم بود من بازم کار خودمو میکردم...با آرمین از مسعود هم حرف زده بودم...نمیدونم چرا وقتی از مسعود حرف میزدم دلم یه جوری میشد؟؟؟!!!حسی بین تنفر و دوست داشتن...وقتی آرمین بهم پیشنهاد داد منطقی تر به قضیه نگاه کنم اخمام تو هم رفت...به پیشنهاد آرمین تصمیم گرفتم آرمین با مسعود حرف بزنه که این مشکل چند ساله حل بشه...البته من هیچ دلیلی واسه اینکار آرمین نمیدیدم...اما قبول کردم...وقتی اون روز آرمین بهم گفت که به مسعود چه احساسی دارم جا خوردم...اولین بار بود که آرمین بی پروا راجع به مسعود حرف میزد...همینطور که سرم پایین بود و به شکافهای بین سرامیک ها نگاه میکردم شدم همون سپیده صاف و ساده و محصل...دستای شراره تو دستم بود...لبخند زدم...من هنوزم واسه شراره دلم تنگ میشد...هنوزم وقتی اسمش میومد یاد خاطراتم میوفتادم...پس چرا از شراره بدم نمیومد؟؟؟اما از مسعود...بابا با اون هیبت ترسناکش...با اون طنین صدای بمش...و مسعود با اون نگاه مهربون و...همه و همه از پیش چشمام رد میشدن...انگار همین دیروز بود...چند سال از اون روزها گذشته بود...شراره و بابا و مامان و همه رفته بودن...اما مسعود...سرمو بالا گرفتم...(من هیچ احساسی به مسعود ندارم...اون فقط منو میبره به گذشته ها...همین...)(سپیده...با من روراست نیستی...عیبی نداره...اما حداقل با خودت روراست باش...)از بالای عینک دور مشکی کائوچوئیش اینو گفت و منتظر جواب من شد...(گفتم که...من به مسعود هیچ حسی ندارم...)(هیچ حسی؟؟؟مطمئنی؟؟؟)(آره که مطمئنم...این چه سوالیه؟؟؟)لبخند زد...(خیلی خوبه...)(خوبه؟؟؟که چی؟؟؟که هیچ حسی بهش ندارم؟؟؟)(آره...معلومه که خوبه...این مهمه که تو از مسعود متنفر نیستی...)دوباره عینکشو صاف کرد و گفت(تازه اگه نظر منو بخوای مسعودو دوستم داری...مگه نه؟؟؟)(من؟؟؟!!!مسعودو؟؟؟شوخی میکنی...)بعدشم خندیدم...یه نگاهی به ساعتش کرد و گفت(واسه منحرف کردن ذهن من تو هنوز خیلی جوونی...هرچی باشه من کارم اینه...و اینکه بهتر از خودت تو رو میشناسم سپیده...مسعود پسر خیلی خوبیه...البته اینو نمیگم که اعتراف کنی...خودم میدونستم که مسعودو دوست داری...این چیز واضحی بود...از تعریفات میشد فهمید...البته بگذریم که زیرکانه سعی میکردی فکر منو به موضوعات دیگه بکشونی...اما حنات دیگه واسه من رنگی نداره سپیده خانوم...)بعدشم بهم چشمک زد...(نه...اصلا اینطور نیست...)(باشه...خوب...بچه ها چطورن؟؟؟)بازم به ساعتش نگاه کرد...(آقا آرمین مثل اینکه دیرتون شده...من دیگه میرم...بازم ممنون...)(نه نه نه...بشین...دیر چیه؟؟؟من منتظر کسی هستم...نگاه کردن به ساعتم هم فقط علتش اینه که یکمی دیر کرده...همین...میرم واست چایی بیارم...)(نه...ممنون...من برم بهتره...)تا بلند شدم در دفتر اتاق با چند تا ضربه زده شد و منشی درو باز کرد و به آرمین گفت که آقای_خ_اومدن...آرمین هم گفت(راهنماییشون کن داخل...)مسعود پشت در ظاهر شد...(سلام...شرمنده دیر اومدم...پنچر کردم...)بعدشم به من نگاه کرد و لبخند زد...درست مثل اولین روزی که با مهرداد قرار داشتم و با شراره رفتیم رستوران و مسعود دیر اومد.....

 

با آرمین دست نداد...معذرت خواهی کرد و دستای سیاهشو به آرمین نشون داد و لبخند زد...آرمین درو باز کرد و دستشویی رو بهش نشون داد...با انگشتام بازی میکردم...عصبی بودم...آرمین دوباره نشست پشت میزشو نگاهم کرد(من بهش نگفتم تو اینجایی...گفتم که من باهاش کار دارم...اونم دعوتمو قبول کرد...البته این بار اولی نیست که مسعود پیش من میاد...پس فکر نکن که منو مسعود این نقشه رو کشیدیم...اون از بودن تو اینجا کوچکترین خبری نداشت...)(مهم نیست...)مسعود اومد...(بازم معذرت آقای_ل_...من کلا آدم بد شانسیم...خصوصا وقتی قرار مهمی دارم...)(راحت باش مسعود جان...من برم واستون چایی بیارم...)بعدشم به من نگاه کرد و چشم غره رفت...وقتی از اتاق بیرون رفت مسعود گفت(سلام...سپیده من نمیدونستم تو اینجایی...توروخدا از من دلگیر نشو...)(مهم نیست...)حتی نگاهشم نمیکردم...نمیدونستم چرا؟؟؟(خوبی؟؟؟بچه ها خوبن؟؟؟درسا خوب پیش میره؟؟؟)(آره...)آرمین اومد تو اتاق...یه سینی دستش بود...سینی رو گرفت جلوی من...(ممنونم...)بعدشم گرفت جلوی مسعود...(خوب...آقا مسعود...چه میکنی با این خواهر لجباز من؟؟؟)آرمین اینو گفت و دست به سینه نشست...مسعود دوباره سرشو انداخت پایین...زیر چشمی نگاهش کردم...مثل همیشه بود...آرمین گفت(مسعود جان...امروز خواستم بیای اینجا که سنگاتونو با هم مستقیم وا بکنین...اولش بگم که از بچه بازی تو دفتر من خبری نیست...)با اخم نگاهش کردم...(منظورم فقط تو نیستی سپیده...کلی گفتم...این مشکلی که شما دوتا چند ساله دارین یه مشکل مسخره اس...میفهمین؟؟؟شما نمیدونین چطور با هم صحبت کنین...فقط همین...البته همون قدر که تو مقصری مسعود هم هست...مسعود تو این همه مدت نتونست قاطعانه تصمیم بگیره...با دست پس میزد و با پا پیش...درسته؟؟؟)(نه به خدا...من فقط میخواستم دل سپیده نسبت بهم صاف بشه...همین...فقط میخواستم بدونه که این چند سال با اتفاقاتی که توش افتاد کوچکترین تاثیری تو عوض شدن نظر من نسبت به سپیده نداشت...خدا شاهده فقط همین بود...من که نمیتونستم به زور از سپیده بخوام منو......)حرفشو خورد...دوباره سرشو انداخت پایین...حرفای تکراری همیشگی...(من دیگه از شنیدن این داستان کهنه خسته شدم مسعود...میفهمی؟؟؟من دیگه نمیخوام راجع به این حرفا چیزی بشنوم...میفهمی؟؟؟)سرشو به نشونه تایید تکون داد...(سپیده داری تند میری...داری تند میری...)آرمین اینو گفت و اخماشو تو هم برد...(من نمیخوام این آقا عین طلسم همیشه با من باشه...نمیخوام...)(این چه حرفیه؟؟؟هر طلسمی هم بود تا حالا باید میشکست...)آرمین اینو گفت و اینبار با عصبانیت نگاهم کرد...بعد رو کرد به مسعود و گفت(من واست متاسفم که به همچین آدمی این همه سال دل بستی...مسعود جان تو لیاقتت خیلی بیشتر از این دختره...سپیده واسه تو خیلی کمه......)نذاشتم حرفش تموم بشه...بلند شدم...(اگه خواستی امروز منو بیاری اینجا و جلوی این پسره منو تحقیر کنی موفق شدی آقای_ل_...روز بخیر...)مسعود بلند شد...آرمین گفت(بذار بره مسعود...بشین...)از در اومدم بیرون...سریع پله ها رو اومدم پایین...دم در رسیدم و به سمت خیابون رفتم...موبایلم زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سپیده این چه کاری بود کردی؟؟؟من چرا باید تو رو تحقیر کنم؟؟؟من فقط میخواستم کمکت کنم همین...تو تا وقتی خودت نخوای مشکلت حل نمیشه...میفهمی؟؟؟)(آرمین جان بابت همه لطفات ممنون...خداحافظ...)موبایلو خاموش کردم...دلم گرفته بود...از خودم حالم بهم میخورد...آرمین حق داشت...من زیادی هر چیزی رو بزرگ میکردم...خیلی بزرگ تر از سایز واقعی اون چیز...تصمیم گرفتم مرد و مردونه فکر کنم و سنگامو با خودم وابکنم...تو همین فکرا بودم که صدای بوق ماشین از کنارم اومد...برگشتم عقب...مسعود بود...

 

(بابت امروز تو دفتر من معذرت میخوام سپیده...)(به تو ربطی نداشت که معذرت خواهی میکنی...)سکوت کرد...(بریم یه جا یه چیزی بخوریم؟؟؟)شونه بالا انداختم...رفتیم همونجای همیشگی...وقتی نشستیم بی مقدمه یه جعبه کوچیک گذاشت رو میز جلوم...بعدشم سرشو انداخت پایین...(این چیه؟؟؟)نگاهم کرد...اما حرفی نزد...جعبه رو برداشتم و بازش کردم...یه انگشتر بود...ساده و ظریف و زیبا...(سپیده... ... ...)نگاش کردم...سرشو پایین انداخت...(با من ازدواج میکنی؟؟؟)خندم گرفت...لپاش یه کمی سرخ شده بود...(تو که نمیدونستی من امروز دفتر آرمینم...پس چطور اینو آورده بودی؟؟؟)(این چند ساله که هر روز تو جیبمه...هر روز تو جیبم بود اما جرات نشون دادنشو نداشتم...به خدا راست میگم...)میدونستم دروغ نمیگه...(تا حالا جرات رو کردنشو نداشتی...چی شد یهو جسور شدی؟؟؟)دوباره نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین...(من گرسنمه...نمیخوای چیزی سفارش بدی؟؟؟)لبخند زد...(یعنی؟؟؟)(آره...یعنی گرسنمه...)منو رو داد بهم...بعد از اینکه به گارسون سفارش داد دوباره گفت(سپیده...به اون خدای بالا سرم قسم میخورم خیلی دوست دارم...اونو شاهد میگیرم فقط به خاطر خودت میخوامت...هر چی باشی...هر چی بودی و هستی واسم مهم نیست...سپیده...با من ازدواج میکنی؟؟؟)نمیدونستم چی بگم...اون کسی که همیشه حامی من بود حالا روبروم نشسته بود و داشت ازم خواستگاری میکرد...آخه چه دلیلی داشت مسعود هنوزم منو دوست داشته باشه؟؟؟یعنی اینم هوس بود؟؟؟نمیدونم...اگه هوس بود این همه سال طول کشیده بود؟؟؟هر روزم آتیشش تند تر میشد؟؟؟افکار ضد و نقیض تو سرم بود...مسعود تنها کسی بود که نمیتونستم با اطمینان راجع بهش قضاوت کنم...و نمیدونستم چرا؟؟؟نمیتونستم به خودم بقبولونم که مسعودم مثل همه پسرای دور و برمه...نمیتونستم خودمو گول بزنم...آرمین راست میگفت...من با خودمم رو راست نبودم...(من یه خواستگار دیگه هم دارم...باید ببینم اون چه شرایطی داره...)اینو گفتمو مسعودو نگاه کردم...(جدی؟؟؟جدی میگی؟؟؟میشه بپرسم کیه؟؟؟)(از دوستای شهرامه...هنوز ندیدمش...)تکیه دادم به صندلی...لبخند زد و گفت(اونم متاسفانه منم...من از شهرام خواستم پیشنهادمو بهت بگه...هر طور دوست داری...اونم انتخاب کنی من حرفی ندارم...)بعدشم خندید...بازم رودست خوردم...شهرام مارمولک...به حماقتم خندیدم...غذا رو آوردن...شامو که خوردیم به مسعود گفتم منو برسونه خونه...تو راه ساکت بودیم...سکوت بینمونو صدای ضبط پر کرده بود...تو کل راه نه من حرف زدم نه مسعود...سر کوچه نگه داشت...(سپیده ممنونم به خاطر امشب...و ممنون که هدیمو قبول کردی...)دستمو گرفت...دستمو پس زدم...(ممنون...شب بخیر...)درو باز کردم...(سپیده...)(بله؟؟؟)(جوابمو کی میدی؟؟؟)(نمیدونم...شاید چند سال دیگه...معلوم نیست...)(باشه...منتظر میمونم...)(شب بخیر...).......

 

مونا و شیوا نبودم...برام یه یادداشت گذاشته بودن که رفتن مهمونی...دراز کشیدم...دستامو زیر سرم گذاشتم...نه ازش متنفر بودم نه دوسش داشتم...مسعود پسر خوبی بود...تقریبا تمام فاکتورهای یه آدم خوبو واسه زندگی داشت...اما چرا من دوسش نداشتم؟؟؟شایدم دوسش داشتمو نمیدونستم؟؟؟یعنی ممکن بود دوست داشتن یادم رفته باشه؟؟؟ممکن بود؟؟؟از این پهلو به اون پهلو شدم...نمیتونستم افکارمو متمرکز کنم...اگه قبول کنم بد نیست...هر چی باشه مسعود شرایط خوبی داره...یه پسر نسبتا خوش قیافه...موقعیت خیلی خوبی هم داره...وضع مالی خوبی هم داره...اما اگه مثل حمید شد چی؟؟؟اما نه...اون مثل حمید نیست...اگه بود چی؟؟؟اگه شد چی؟؟؟اگه یه روز اشتباهاتمو یه پتک کرد و باهاش زد تو سرم چی؟؟؟اگه...اگه...اگه...هزاران اگه از جلوی چشمام رد شد...ولی این واسم عجیب بود که داشتم این همه ساعت به مسعود فکر میکردم...نه به خودش...بلکه به زندگی با اون!!!و این شروع تازه ای بود...دوباره از این پهلو به اون پهلو شدم...واسش شرط میذارم...آره...شرایط خیلی سخت...هزار تا شرط میذارم...بالاخره مجبور میشه میدونو خالی کنه...اینجوری نه سیخ میسوزه نه کباب...اگه قبول کرد که هیچ...به نفع منه...اگرم نکرد بازم من برنده ام...این بهترین کاره...لبخند زدم...بلند شدمو تلفنو برداشتم...شماره جدید مسعودو نداشتم...آرمین با شهرام حرف زده بودو به شهرام آدرسو تلفنشو داده بود که به مسعود بده...خودش گفت چند بار مسعودو دیده...پس حتما شمارشو داشت...اما منصرف شدم...آرمین غرورمو شکسته بود...گوشی رو گذاشتم...رفتم از تو کمدی که انگار شمش طلا توش قایم کردم و قفلش کرده بودم دفتر خاطراتمو برداشتم...ورق زدم...انگار واسه اولین بار بود میخوندمش...بعضی جاها سرمو از رو نوشته ها بلند میکردم...نوشته ها میشد فیلم...اونم چه فیلمی!!!رسیدم به فصل سرآغاز آشنایی منو مهرداد...اولین قرارمون بیرون...که شراره با زیرکی بدون اینکه من بفهمم اونو هماهنگ کرد...ورق زدم...مسعود...مسعودو شراره...مسعودو شراره...مسعودو شراره...سرم درد گرفت...نمیتونستم ببخشمش...نمیتونستم...بی دلیل متهمش کردم و تصمیم گرفتم تا عمر دارم تلافی کاری که رفیقش کردو با مسعود کنم...بالاخره یکی باید جور اشتباه مهردادو میکشید...کی بهتر از مسعود؟؟؟کی بهتر از مسعود؟؟؟دفترو بستمو نقشه جدیدمو مرور کردم.......

 

مونا و شیوا تقریبا نزدیک صبح اومدن...بیدار بودم که رسیدن...(سلاممممم...تو چرا بیداری سپیده؟؟؟)مونا اینو گفت و شیوا هم متعجبانه نگام کرد...(همینطوری...مگه بده؟؟؟ناراحتین برم بخوابم؟؟؟بیمعرفتا...)شیوا گفت(گم شو...خوب موبایلت خاموش بود نکبتی...چه جوری پیدات میکردیم؟؟؟پرتوقع...)خندیدم...(پاشین لباساتونو عوض کنین چایی بریزین میخوام یه خبر بهتون بدم...)اینو گفتمو لبخند زدم...مونا گفت(چیزی شده؟؟؟خیره یا شر؟؟؟بگو تا دق نکردم سپیده...)(نه بابا خیره...لباساتونو عوض کنین بیاین...منم میرم صورتمو آب بزنم...بابا این ساعت همه خواب هفت تا پادشاهم دیدن من منتظر شما که از عیش و نوش بیاین...)بعدشم رفتم صورتمو شستم...اومدم بیرون...جفتشون همونجوری نشسته بودن...با بیتفاوتی حوله رو انداختم رو میزو رفتم سمت اتاق...شیوا گفت(میگی چی شده یا نه؟؟؟)(گفتم که لباساتونو عوض کنین تا بگم...)(سپیده...جون هر کی دوست داری اذیت نکن...بابا بگو دیگه...)از اتاق اومدم بیرون...(مسعود بهم پیشنهاد ازدواج داده...)جفتشون نگام میکردن...(منم میخوام قبول کنم...این خبری بود که میخواستم بهتون بدم...)دهن جفتشون نیمه باز مونده بود...خندم گرفت(وا...چیه؟؟؟بابا خبر عروسی اینقدر وحشتناکه؟؟؟دیوونه ها...)شیوا گفت(سپیده مطمئنی حالت خوبه؟؟؟آره؟؟؟)(آره که خوبم...مونا پاشو واسه هممون چایی بریز...)بیچاره عین یه برده اطاعت کرد...بعدشم رفتم تو اتاق...شیوا اومد تو اتاق(سپیده تو چی داری میگی؟؟؟)(جدی گفتم شیوا...امروز باهام حرف زد...منم تا حالا به پیشنهادش فکر کردم...میخوام قبول کنم...بده؟؟؟)(نه...اما...نمیدونم چی بگم...غافلگیر شدم...اوف....)(خیلی عجیب بود که اینقدر شوکه شدی مادمازل؟؟؟)(نه...راستش هم آره هم نه...آخه شما همیشه با هم مشکل داشتین...البته تو با مسعود مشکل داشتی...هنوزم تو شوکم سپیده...)مونا اومد تو اتاق...چاییارو گذاشت رو زمین...(سپیده فکراتو کردی؟؟؟آره؟؟؟)(آره مونا جون...حسابیم فکر کردم...تمام این مدت اشتباه میکردم...مسعود اینقدرها هم بد نبود...من زیادی کشش دادم...)(آرمین باهات حرف زده آره سپیده؟؟؟)(آره...حق با اون بود...من اشتباه کردم...)شیوا گفت(تو آدمی نیستی که به این راحتی بگی اشتباه کردم...سپیده میخوای چه غلطی بکنی؟؟؟مسعود با اون یکیا خیلی فرق داره...میفهمی؟؟؟)(آره...میدونم...که چی؟؟؟)(سپیده اگه میخوای اونم بازی بدی من نمیذارم...مسعود واسه من خیلی عزیزه...خیلی ساله میشناسمش...نمیخوام اذیتش کنی میفهمی؟؟؟نمیخوام ازش سواستفاده کنی...مسعود مهره این بازی نیست...حالیته؟؟؟)مونا گفت(ااااا...شیوا بس کن...خوب مرض نداره باهاش ازدواج کنه که...چرا گیر میدی؟؟؟اگه میخواست بازی کنه که تا حالا کرده بود...دیوونه حتما یه چیزی هست که میخواد بله رو بگه بهش...جای اینکه تبریک بگی داری محاکمش میکنی؟؟؟)شیوا یه نگاهی بهم کرد...بهش پوزخند زدم...گفت(میدونم یه چیزی تو کلته...فقط خدا نکنه پشیمون بشی...خدا ازت نگذره اگه با مسعود بد تا کنی...)بعدشم از اتاق رفت بیرون...مونا بغلم کرد(سپیده شیرینی منو باید اختصاصی بدی...باشه؟؟؟)(باشه...حتما...)بعدشم بوسیدمش...تو دلم شیوا رو تحسین کردم...همیشه باهوش بود...به حس ششمش آفرین گفتم......



نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 7 مهر ماه سال 1385 ساعت 7:48 PM

پیوند | چاپ | نظرات [22]





: امتداد تلخیها...ورق سی و دوم...



حمید از زندگی من رسما و قانونا کنار رفت...ولی خاطرات زندگی با حمید آزارم میداد...تا یه مدت مدام تو ذهنم میومد...شبا همش با جیغ بیدار میشدم...احساس میکردم دیگه راهی تا جنون نمونده...با یه روان شناس صحبت کردم...تا حدودی بهتر شده بودم اما هنوزم به اون زندگی فکر میکردم...باور اینکه اینهمه مدت با یه آدم دیوونه زندگی کرده بودم برام باور کردنی نبود...تو تمام این مدت مونا و شیوا کنارم بودن...حتی شهرام هم نگرانم بود...هر کاری که میتونستن واسم میکردن و همین باعث شد که آروم آروم به زندگی دلگرم بشم...دوباره برگشتم شرکت...ترم جدید دانشگاه هم شروع شد...با پشتکار بیشتری درس میخوندم...تو این مدت حمید چند بار بهم زنگ زد...چند بارم به هوای دیدن شهرام اومد شرکت...وقتی از من ناامید شد ظاهرا دست از سرم برداشت...اوضاع زندگی تقریبا رو روال افتاد...اما از مسعود همچنان خبری نشد...گاهی فکرش تو سرم میومد...نمیدونستم چرا بودنش یه جور آزارم میداد و نبودنش یه جور دیگه!!!ولی مسعود واسم تو تمام مراحل یه حامی بود...خلاصه زندگی نکبت من دوباره از نو شروع شد...اما با یه تفاوت!!!با خودم عهد بستم دیگه به هیچ پسری اعتماد نکنم...البته نه اینکه اعتماد کرده بودم...نه...اما حمید درس بزرگی بهم داد...همچنان مهمونیا ادامه داشت...رهگذرای زندگی همچنان میومدن و میرفتن...روزا شب میشد و شبا هم روز...و من همچنان امیدوار به یه معجزه که شاید زندگیم عوض بشه...از مامان و بابا دیگه هیچ خبری نشد...البته سعی کردم که یه جوری مامانو پیدا کنم اما نشد...ولی واسه پیدا کردن بابا هیچ تلاشی نمیکردم...نمیتونستم ببخشمش...حتی اگه اون موقع هم میگفتم مهرداد باهام چیکار کرده هیچ فرقی نمیکرد...اگه منو نمیکشت حتما بیرونم میکرد...پس زیاد وضعم با الان تفاوتی نداشت...اون روز شهرام تو شرکت صدام کرد تو اتاقش...شیوا مریض بود و چند روز بود که خونه مونده بود...کارای شرکت کلا رو دوش من افتاده بود...در زدم و واستادم...(بفرمایید...)درو باز کردم و روبروی میز شهرام واستادم...یه نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت(بشین سپیده...چرا واستادی؟؟؟)لبخند زدم و نشستم...احساس میکردم یه خبری شده...اما چه خبری؟؟؟یه لحظه یاد مسعود افتادم...نکنه مسعود اومده؟؟؟به درک...اومده باشه...به من چه...تو همین فکرا بودم که شهرام گفت(تو فکری؟؟؟به جای اینکه تو از من سوال کنی چی شده من باید بپرسم؟؟؟)بعدشم لبخند زد...(خبری شده آقا شهرام؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟)به صندلیش تکیه داد و با شیطنت نگاهم کرد و گفت(تو چی فکر میکنی؟؟؟)(من...نمیدونم...میشه شما بگین؟؟؟)یه کاغذ از رو میز برداشت و بهم داد...(این چیه؟؟؟)(بازش کن ببین خانوم کم طاقت...)کاغذ رو باز کردم...یه شماره تلفون بود...(این شماره اس...اما شماره کیه؟؟؟)لبخند زد و گفت(خودت زنگ بزن ببین شماره کیه...)قلبم میزد...احساس بدی داشتم...(آقا شهرام من اعصاب درست و حسابی ندارم...میشه بگین معنی این کارا چیه؟؟؟)(سپیده جان نگران نشو...چیزی نیست...خودت که میدونی من خیروصلاحتو میخوام...)بعدشم گوشی تلفونو برداشت و به طرفم گرفت(بیا...پاشو شماره رو بگیر...نترس...پاشو دیگه...ناسلامتی من رئیستم...باید به حرفم گوش کنی...زود باش دختر...)نمیدونستم چه خبره...دستام میلرزید...به زور خودمو کنترل کردم و گوشی رو از شهرام گرفتم...یه شماره موبایل بود...تا اومدم شماره رو بگیرم شهرام دستمو گرفت و گفت(سپیده...فقط قول بده از دست ما ناراحت نشی...قول بده...)(ناراحت؟؟؟چرا باید ناراحت بشم؟؟؟)(تو قول بده...همین...)(آخه شما که هیچوقت منو ناراحت نکردین...این چه حرفیه؟؟؟)(سپیده قول؟؟؟)(باشه قول...)دستمو ول کرد...شماره رو گرفتم...بوق...بوق...(بله؟؟؟)گوشی تو دستم موند...(بله؟؟؟بفرمایید؟؟؟)باورم نمیشد...اشکام از چشمام افتاد پایین...گوشی رو گذاشتم و از اتاق شهرام دویدم بیرون...(سپیده...کجا؟؟؟)کیفمو برداشتم...شهرام دستمو گرفت(سپیده...خواهش میکنم...به خدا نمیدونستم ناراحت میشی...باور کن فکر میکردم خوشحالت میکنه...)اشکامو پاک کردم...(سپیده خواهش میکنم...خواهش میکنم...بیا بشین...واستا واست آب بیارم...بشین تا بیام...)سرم داشت میترکید...باورم نمیشد...عین یه خواب بود...چیزی رو که شنیده بودم باور نمیکردم...اون صدا...اون صدای بابا بود.........

(سپیده من جدا نمیدونستم اینکار اذیتت میکنه...من معذرت میخوام...)شهرام اینو گفت و نگاهم کرد...با لیوان آب بازی میکردم...هزار تا سوال تو سرم بود...اما حسابی غافلگیر شده بودم...یه نگاهی شهرامو کردم و گفتم(این فکر کی بوده؟؟؟چجوری بابا رو پیدا کردین؟؟؟شما از کجا میدونستین من با بابام زندگی نمیکنم؟؟؟شما...)نذاشت حرفم تموم بشه...انگشت اشاره شو گذاشت روی لبشو گفت(سوالاتو جواب میدم...اما نه الان...سپیده تو دختر خوشبختی هستی...نمیدونم اما گاهی بهت حسادت میکنم...)(به من؟؟؟!!!)(آره...کاشکی ماها میدونستیم بعضیا چقدر خاطرمونو میخوان...کاشکی میفهمیدیم که چقدر خوشبختی بهمون نزدیکه...سپیده خواهش میکنم از حرفام دلگیر نشو...قابل بدون فکر کن منم مثل داداش بزرگتم...دلم نمیخواد همون بهونه های همیشگی رو تحویلم بدی...نمیخوام بازم از رو بچگی و لج بازی حرف بزنی...)(منظورتونو نمیفهمم...)یه نگاهی بهم کرد و گفت(میدونی کی همه این کارا رو کرد؟؟؟میدونی کی هنوزم خاطرتو میخواد سپیده؟؟؟تو یه دختر خیلی معمولی هستی...و البته بینهایت مهربون...فقط نمیدونم چرا با اینکه ادعای منطقی بودن میکنی اصلا منطقی نیستی...)اخمامو تو هم کردم و سرمو انداختم پایین...یه لبخند بهم زد و گفت(میخوام یه پیشنهاد بهت بدم...)نگاش کردم(چه پیشنهادی؟؟؟)(پیشنهاد ازدواج...)بعدشم بهم لبخند زد...باورم نمیشد شهرامی که تا چند لحظه پیش از برادری لاف میزد همچین پیشنهاد بی شرمانه ای بهم داده باشه!!!وقتی دید حسابی شاکی شدم خندید و گفت(قند تو دلت آب نکن...من مگه از جونم سیر شدم با تو وصلت کنم...من میخوام تو رو واسه یکی از دوستام خواستگاری کنم...قبلت خانوم؟؟؟)(من...راستش من قصد ازدواج ندارم آقا شهرام...خودتون که میدونین تو چه وضعیتی هستم...درثانی من که دوستتونو نمیشناسم...حتی ندیدمش...)(خوب میبینیش...این که مسئله ای نیست...باشه؟؟؟)(نه...من اصلا نمیتونم فعلا به این قضیه فکر کنم...خواهش میکنم راجع به این موضوع فعلا با من حرف نزنین...)تکیه داد و گفت(باشه...اما بیشتر به حرفام فکر کن...من هم تو رو خوب میشناسم هم رفیقمو...اون مثل داداشم واسم عزیزه...خود دانی...)بلند شدم کیفمو برداشتم و گفتم(من دیگه میرم...بابت شماره هم ممنونم...)(از من تشکر نکن...از اونی که اینکارو کرده تشکر کن...در ضمن به بابا سلام برسون...)بعدشم بهم چشمک زد...لبخند زدم و از شرکت اومدم بیرون...نمیدونستم منظور شهرام از گفتن اینکه از اون بابت قضیه تلفن نباید تشکر کنم چیه؟؟؟پس از کی باید تشکر میکردم؟؟؟شاید از شیوا؟؟؟شایدم...مخم کار نمیکرد...یاد بابا افتادم...تمام گذشته دردناکم مو به مو اومد جلوی چشمم...نه...من نمیتونستم بابا رو ببخشم...نمیتونستم...شایدم نمیخواستم!!!...

نمیدونم چند ساعت بود تو خیابونا پرسه میزدم...فکرم مشغول بود...به خودم لعنت فرستادم که چرا با شهرام حرف نزدمو جریانو ازش نپرسیدم...من فقط ادعا میکردم آدم منطقی هستم...اما تو اکثر موارد کاملا غیر منطقی عمل میکردم...دیگه با خودم که رودرواسی نداشتم...خلاصه اینقدر با خودم کلنجار رفتم که دیدم بهترین راه حرف زدن با شهرامه...شمارشو گرفتم...چند تا بوق زد بعد برداشت...(بله؟؟؟)(سلام آقا شهرام...من سپیده ام...میخواستم باهاتون حرف بزنم...)(سلام خانوم_ا_...من یه کاره کوچیک دارم...میشه نیم ساعت دیگه تماس بگیرید؟؟؟)(باشه...ببخشید مزاحم شدم...)گوشی رو قطع کردم...میدونستم شرکته...احتمالا بازم دارو وارد کرده بودن و مشغول چک کردن بارها بوده...دودل بودم...نمیدونستم چیکار کنم...دلمو زدم به دریا و رفتم شرکت...با اینکه کلید داشتم زنگ زدم...میدونستم ساعت کاری نیست و ممکنه شهرام مهمون داشته باشه...صدای پای یه نفرو شنیدم که نزدیک در اومد...یه کمی مکث کرد...معلوم بود داره از چشمی در نگاه میکنه...خدا خدا میکردم که مزاحم شهرام نشده باشم...در باز شد...باورم نمیشد...مسعود دقیقا روبروم واستاده بود و لبخند میزد...نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت؟؟؟یه کمی نگاهش کردمو برگشتم از پله ها بیام پایین...(سپیده...صبر کن...کارت دارم...)(به شهرام بگین فردا باهاش حرف میزنم...شب بخیر...)از پله ها اومدم پایین...قلبم میزد...باورم نمیشد مسعود برگشته...رسیدم سر خیابون که دیدم از پشت سرم صدام میکنه...واستادم...اما برنگشتم عقب...اومد کنارم(سپیده...میشه خواهش کنم بریم یه جایی با هم حرف بزنیم؟؟؟)لحنش مثل همیشه التماس آمیز بود...نمیدونم چرا بدون اینکه جوابشو بدم راه افتادم...رسیدیم دم ماشین...درو برام باز کرد...بعدشم راه افتادیم...تو راه نه اون حرف میزد نه من...(چه خبرا؟؟؟خوبی؟؟؟)(ممنون...بد نیستم...)(بزرگ شدی...)بعدشم لبخند زد...نگاهش کردمو رومو اونطرف کردم خیابونو نگاه کردم...(هنوزم از من بدت میاد؟؟؟)جواب ندادم...(بریم یه جایی بشینیم سپیده؟؟؟)(فرقی نداره...)بدون اینکه چیزی بگه یه راست رفت یه رستوران...وقتی نشستیم نگاهش کردم...بهم لبخند زد و منو رو گرفت سمت من...بعدشم دست به سینه نشست...منو رو بستمو گذاشتم رو میز...(مسعود...شماره بابا رو تو پیدا کردی؟؟؟آره؟؟؟)(میگم برات...اول بگو چی میخوری؟؟؟)(مسعود تو هنوزم مثل سابقی...میگم شماره بابارو تو پیدا کردی؟؟؟جوابمو میدی یا....)نذاشت حرفم تموم بشه...(آره...سپیده خواهش میکنم صبر کن واست همه چیو میگم...باشه؟؟؟)ساکت شدم...نمیدونم چرا هروقت مسعودو میدیدم ناخوداگاه خاطرات تلخ گذشته واسم تکرار میشد...شایدم واسه همین ازش متنفر بودم...اون خواسته یا نخواسته منو پرتاب میکرد به گذشته های تلخم...غذا رو سفارش داد...(من بابت حمید جدا متاسفم سپیده...)(تاسفت دردی رو دوا نمیکنه...همتون لنگه همین...)ساکت شد...(کاشکی از تهران نمیرفتم...کاش مونده بودم...)(کاشکی رو کاشتن سبز نشد...بودن و نبودنت به حال من تاثیری نداشت...)(سپیده... ... ...)سکوت کرد...(به بابات زنگ زدی؟؟؟)(نه...)(چرا؟؟؟)(چون ازش متنفرم...شمارشم پاره کردم...واسه چی بدون اجازه من اینکارو کردی هان؟؟؟مگه تو وکیل وصی منی مسعود؟؟؟نگو که عاشق سینه چاکمی که مجبور میشم هر هر به ریشت بخندم...چرا برگشتی تهران؟؟؟چرا همون خراب شده ای که رفته بودی نموندی؟؟؟برگشتی که بشی عزرائیل جون من؟؟؟هان؟؟؟)میز کناریمون یه نگاهی بهمون کردن...ساکت شدم...(من فقط به خاطر تو رفتم...همین...اگرم برگشتم فقط به خاطر تو بود سپیده...)(مسعود خواهش میکنم بس کن...بازم داری شروع میکنی...)(باشه...)شراره...مدرسه...خونه...مامان...سامان...بابا...زن بابا...رامبد...مهرداد...همه و همه اومدن جلو چشممو بهم خندیدن...داشتم دیوونه میشدم...نمیدونستم رابطه مسعود با گذشته من چیه؟؟؟فقط میدونستم فکرا داره دیوونم میکنه...بغض داشت گلومو خفه میکرد...(سپیده...من فکر میکردم اینکار خوشحالت میکنه...به خدا قصدم فقط خوشحال کردنت بود...همین...)(تو غلط کردی به جای من فکر کردی...)میدونستم اگه چند ثانیه دیگه بشینم اشکم در میاد...بلند شدم رفتم...از در رستوران که اومدم بیرون اشکم دراومد...دوباره دلم گرفته بود..........

اون شب به بچه ها هیچی نگفتم...تا رسیدم خونه خستگیو بهونه کردم و خوابیدم...تو اتاق یه دفعه یاد آرمین افتادم...همون کسی که وقتی تو خیابون از حال رفته بودم منو رسوند بیمارستان...هرچی بود هم آدم فهمیده ای بود هم یه روانشناس...هنوزم شمارشو تو دفتر تلفنم داشتم...اما از اون روزا خیلی گذشته بود...تصمیم گرفتم صبح بهش زنگ بزنم...چشمامو بستم...صبح که بیدار شدم یه راست رفتم سراغ تلفن...مونا رفته بود دانشگاه...شیوا هم حموم بود...با دودلی شماره رو گرفتم...چند تا زنگ خورد و گوشی برداشته شد...(بله؟؟؟)(سلام...ببخشید مزاحم شدم...میتونم با آقای_ل_صحبت کنم؟؟؟)(خودم هستم...شما؟؟؟)(من...من_ا_هستم...سپیده_ا_...)یه کمی مکث کرد و گفت(سپیده جدی خودتی؟؟؟باورم نمیشه...چرا این مدت خبری ازت نبود؟؟؟کجا بودی دختر؟؟؟)(قضیه اش مفصله...واستون تعریف میکنم...کی میتونم ببینمتون؟؟؟)(من تا بعدازظهر کلاس دارم...میتونی بعدازظهر بیای دفترم؟؟؟)(بله...آدرسو لطف کنین...)آدرسو یادداشت کردمو خداحافظی کردم...شنیدن صدای یه دوست خوب بعد از مدتها چقدر آرامش بخش بود...بعد از شرکت با هزارتا صغری کبری چیدن شیوا رو پیچوندم و رفتم دفتر آرمین...یه دفتر تو مرکز شهر...یه دفتر خیلی ساده...بهم خوشامد گفت و دعوتم کرد بشینم...هردومون از دیدن هم خیلی خوشحال بودیم...اینو از قیافش کاملا میفهمیدم...نشست روبرومو گفت(خودت تعریف کن ببینم این همه مدت کجا بودی؟؟؟)همه اتفاقاتی که افتاده بودو واسش تعریف کردم...بدون جا انداختن حتی یه واو...به حرفام گوش میکرد...مثل همیشه با صبر و دقت...گاه گاهی هم چشماشو ریز و درشت میکرد و اخم میکرد...بعضی وقتا هم سرشو مینداخت پایین...وقتی حرفام تموم شد به صندلیش تکیه داد...یه نگاهی بهم کرد و گفت(خیلی چیزا رو هنوز بهم نگفتی مگه نه؟؟؟)(شاید...)(خوب...پس من آماده ام...تو مسلما اینجا نیومدی که بهم از زندگی ناموفق مشترکت گلگی کنی...درسته؟؟؟)هنوزم فکرمو میخوند...نمیدونستم شایدم از رموز کارش بود...خسته شده بودم...گذشته نکبتی من مثل یه غده سرطانی داشت بزرگ و بزرگتر میشد...باید یه فکری واسش میکردم...اما هنوزم تو اطمینان کردن به یه غریبه اونم یه مرد دودل بودم...وقتی دید حسابی تو فکرم گفت(بهت پیشنهاد میکنم خودتو راحت کنی...یا رومی رومی...یا زنگی زنگی...)بعدشم لبخند زد...منم شروع کردم...تمام زندگیمو که بی شباهت یه یه رمان تلخ نبود براش تعریف کردم...تو تمام مدتی که حرف میزدم حتی یه بارم تو صورتش نگاه نکردم...نمیدونم چرا هوای اتاق انقدر برام سنگین شده بود...دیوارا همینجور به هم نزدیک میشدن...انگار میخواستن منو له کنن...وقتی حرفام تموم شد ساکت شدم...(من برات چیکار کنم سپیده جان؟؟؟)(شما...نمیدونم...اصلا نمیدونم چرا این چیزا رو واسه شما تعریف کردم...متاسفم که وقتتونو گرفتم...)(این چه حرفیه...ما با هم دوستیم...پس دیگه از این حرفا نزن...)یه کم ساکت شد...با انگشتاش رو میز ضرب گرفته بود...(به نظر من ببخشش...)(ببخشمش؟؟؟چی داری میگی؟؟؟)(آسونه...آسون تر از اون چیزی که فکرشو کنی...امتحان کن...)(نه...اصلا...من نمیتونم ببخشمش...)(اما اون پدرته...)پوزخند زدم...(آره...اگه پدر فقط به کسی میگن که باعث ورود آدم به این دنیاس حرف شما درسته...اون پدرمه...)کیفمو برداشتمو بلند شدم...(ممنونم...کاش بتونم محبتاتونو جبران کنم...)(من کاری نکردم...مطمئن باش اگه خواهری داشتم واسه اونم همین کارو میکردم...سپیده جان فقط یه خواهش...یه کمی فکر کن...فقط یه کمی...باشه؟؟؟)لبخند زدم...(باشه...)وقتی باهاش دست دادم دستمو فشار داد و لبخند زد...



نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 1 مهر ماه سال 1385 ساعت 00:19 AM

پیوند | چاپ | نظرات [30]







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161454