: امتداد تلخیها...ورق سی و یکم...
وقتی از بیمارستان مرخص شدم با شیوا یک راست رفتم دادگاه...خوشبختانه حمید بهم سر نزده بود...احتمالا دیگه میترسید بیماریم از راه دورم بهش سرایت کنه!!!دلم میخواست بهش بگم آخه الاغ(البته حیف الاغ!!!)اگه من مرضی چیزی داشتم که تا حالا گرفته بودی...شیوا ساکت بود...کلانتری واسه پزشک قانونی نامه داد و با شیوا رفتیم سمت پارک شهر...خیلی شلوغ بود...بعد از کلی معطلی بالاخره نوبت من شد و رفتم تو...خانوم دکتری که قرار بود منو معاینه کنه یه زن حدود سی و دو سه ساله بود...وارد شدم و سلام کردم...یه نگاهی به حالو روزم کرد و گفت که بشینم رو تخت...حسابی معاینه فنی کرد و بعدشم یه نامه نوشتو گذاشت تو پاکت و در نامه رو بست و مهر زد...رفتیم نامه رو دادیم و رفتم پیش بچه ها...تو راه ساکت بودم...از دادگاه بازی و کلانتر کشی خیلی بدم میومد...فکر نمیکردم به این زودیا مجبور بشم این کارو کنم...البته باید همون بارهای اول این کارو میکردم...مسلما به اینجاها نمیرسید...مشکل این بود که میخواستم با حمید زندگی کنم...اما اون حیوون......(سپیده مطمئنی نمیخوای فکر کنی؟؟؟)شیوا اینو گفت و نگاهم کرد...(نه...مطمئنم...نیازی به فکر کردن نداره...)(آخه شماها که مشکلی نداشتین...)ساکت بودم...اگه شیوا میدونست مسلما اینجوری قضاوت نمیکرد...مونا تهران نبود...شیوا میگفت رفته خونوادشو ببینه...رسیدیم خونه...خونه هنوز همونجوری بود...چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود...واسه اتاق خودم...واسه درخت روبروی پنجره...واسه همه و همه...موبایلو روشن کردم...شیوا میگفت عجولانه قضاوت نکنم...اینقدر ور زد که مجبور شدم همه چیو واسش بگم...عین منگا نگام میکرد...حق داشت باور نکنه سپیده بی طاقت اینقدر این زندگیو تحمل کرده باشه...اونم واسه خاطره یه ازگلی عین حمید...شیوا پیشنهاد کرد یه وکیل بگیرم...اما بهش گفتم مگه خودم چمه؟؟؟راهو چاهه کارو بلد بودم...البته به صورت تئوری...موبایل زنگ خورد...حمید بود...(کجایی؟؟؟)(به تو ربطی نداره...یه جایی هستم که از مشت و لگد خبری نیست هرکول خان...)(مسخره بازی در نیار...بگو کجایی بیام دنبالت...)(چیه؟؟؟لابد دلت واسم تنگ شده آره؟؟؟)بعدشم خندیدم...(سپیده کجایی؟؟؟بیا خونه با هم حرف میزنیم...)(نه عزیزم...من نمیام...اگه خیلی دوست داشتی میتونستی بیای بیمارستان...نه اینکه منو بذاری و خودت در بری...)(من در نرفتم...)(ا...جدی؟؟؟اما پرستار خودش گفت که یه آقایی شما رو تو خیابون پیدا کرده و آورده اینجا...بعدشم که معلوم نبود چه جوری جیم زدی...دروغ میگم؟؟؟)یه کم سکوت کرد...(من فقط ترسیده بودم...همین...)(بس کن حمید...من اگه یه حیوون تو خونم زندگی میکرد و بلایی سرش اومده بود میبردمش بیمارستانو تا خوب نمیشد از کنارش جم نمیخوردم...اما واسه تو من از یه حیوونم کمتر بودم...واسه خودم متاسفم...همین...)بعدم گوشیو قطع کردم...میدونستم حمید الان فکر میکنه من چون ناراحتم اینجوری حرف زدم...عمرا فکر نمیکرد این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست...دیگه دیر بود واسه اظهار ندامت...دیگه دیر شده بود...این بار میخواستم ترسو کنار بذارم و همه جوره تا ته خط باشم...حمید دیگه واسه من مرده بود...کوچکترین احساسی بهش نداشتم...جز تفررررررررررر...
رفتم دانشگاه و حذف ترم کردم...البته هرکی حالو روزمو میدید میفهمید حذف ترم چیزه واضحیه...خوبیش این بود که همه فکر میکردن تصادف کردم!!!اتازه بعد از چند روز آثار کبودیا رو تنم مشخص شده بود...البته صورتم که بماند...جز موهام که رنگش نشونی از جوونی بود هیچ علامت مشخصه یه جوون تو چهرم نبود...بست خونه خوابیده بودم...اون روز شیوا اومد خونه و نشست کنارم...یه برگه دستش بود...احضاریه!!!پس حمید تو این مدت بیکار نبوده...جالبه...شیوا نگاهم کرد و گفت(امروز اومده بود شرکت...)(که چی؟؟؟)(هیچی...این برگه رو صبح آورده بودن شرکت...شهرام تحویل گرفته بود...بعد از ظهر هم حمید اومد شرکت...با شهرام حرف زده بود...مرتیکه لاشی زورش اومد جواب سلام منو بده...)(به درک...تو بیخود کردی بهش سلام دادی...)(سپیده حمید میخواد برگردی خونه...به شهرام گفته بود یه بگو مگوی ساده بوده...سپیده زیادی بزرگش کرده...)خندیدم...(بگو مگوی ساده شیوا؟؟؟این سر و صورتمه...این دستو پامه...این حالو روزمه...اینا بگو مگو بوده؟؟؟آره؟؟؟)(من که میدونم...اون اینجوری به شهرام گفته...)(گه خورده...اصلا غلط کرده رفته پیش شهرام...)(سپیده حمید ازت شکایت کرده...گفته از خونه رفتی...)(بابا آفرین...از کی تا حالا کدو حلوایی هم جزو میوه جات شده ما خبر نداریم؟؟؟حمیدم راه افتاده...باشه...ایرادی نداره...حالا که اینجوریه میدونم چیکار کنم...)تلفونو برداشتم...(سپیده میخوای چیکار کنی؟؟؟بابا چرا اینجوری میکنی؟؟؟چه غلطی کردم گفتمااااااااا...)شماره حمیدو گرفتم...(هی...یارو...با من در نیوفت...عین بچه آدم میری شکایتتو پس میگیری...وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی...)(من کاری ندارم...باید برگردی خونه...بالاخره که چی؟؟؟برمیگردی...اونوقت من میدونم و تو سپیده...)خندیدم...خیلی جالب بود...بازم داشت تهدید میکرد...(برو کشکتو بساب بابا...من تو اون خونه برگشتنی نیستم...تو با من چی کار داری؟؟؟تو که بهتر از من زیر دست و بالتن...)(سپیده برگرد...وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی...)(چه غلطی میتونی کنی مثلا؟؟؟)(هیچی...تو دادگاه مجبورت میکنن برگردی...اونوقت من میدونم و تو...)(منو از دادگاه نترسون...هر غلطی میخوای بکن...)(سپیده برگرد...نذار همه چی خراب بشه...)(همه چی خراب بود از اول...در دهنتو ببند خفه شو حمید...من اون سپیده قبل نیستم...دیگه هیچ برگ برنده ای نداری رو کنی...)(اما فیلمه هنوز دستمه سپیده...)خندیدم...(حمید تو واقعا خری یا منو خر فرض کردی؟؟؟الاغ جون من و تو زن و شوهریم...اون فیلمو رو کنی که چی؟؟؟باشه...خیالی نیست...من میدونم چیکار کنم...مرد نیستی اگه اون فیلمو رو نکنی...رو کن ببینم...)گوشیو قطع کرد...شیوا یه نگاهی بهم کرد...بهش چشمک زدم...(شیوا خره...منو نمیبری بیرون بگردونی؟؟؟حوصله ام سر رفته...)لبخند زد...(پاشو حاضر شو عفریته...تو با این دست شکستت و قیافه مسخره ات دست بردار نیستی...)خندیدم و بهش دهن کجی کردم...باز خدا رو شکر یه سر پناه داشتم...اگه نداشتم معلوم نبود الان کجا بودم.........
تهدیدهای حمید مجبورم کرد پیش یه وکیل برم...همه چیو براش گفتم...اونم گوش میکرد...یه مرد حدود پنجاه ساله بود...البته میترا اونو بهم معرفی کرده بود...گفتم فقط طلاق میخوام...من تو اون خونه امنیت جونی هم ندارم...اونم قول داد کمکم کنه...دل گرم شدم...قسم خوردم اگه قضیه حمید تموم بشه دیگه دور شوهر کردنو خط بکشم...بچسبم به درسو زندگیم...باید جبران عقب افتادگی دانشگاهو میکردم...روز دادگاه اومد...من با وکیلم رفتم...حمید تنها اومده بود...تو راهروی دادگاه تا چشمش به من و آقای_د_وکیلم افتاد از جاش بلند شد...آقای_د_باهاش دست داد و خودشو معرفی کرد...چشمای حمید داشت از حدقه در میومد...باور نمیکرد این دفعه واسه من همه چی تموم شده...فکر میکرد بازم برمیگردم تو اون زندان با اعمال شاقه!!!اسممونو صدا کردن و رفتیم تو...بیرون در قرار شد اگه قاضی سوالی کرد من جواب ندم و آقای_د_صحبت کنه...قاضی هر کاری کرد رضایت ندادم برگردم...طلاق...طلاق...طلاق...مرتب تکرار میکردم...تمام مدارکو برده بودم...حتی استشهاد از همسایه ها...همه چی بر ضد حمید بود...اما اون میگفت دوسش دارم و میخوام باهاش زندگی کنم!!!چقدر پررو بود...وقتی حرف از طول درمان و دیه شد برق از سرش پرید...به قاضی گفت میخواد با من تنها حرف بزنه...وکیلم اشاره کرد که ایرادی نداره...(سپیده این کارا چیه؟؟؟تو چته؟؟؟چطور دلت میاد من برم زندان؟؟؟)(من که گفتم با من کل کل نکن...خودت شروع کردی...هنوزم دیر نشده...من از همه چی میگذرم به شرطی که همین الان توافقی از هم جدا بشیم...قبول؟؟؟تو میری پی عشقت...منم زندگیمو میکنم...حمید من دیگه تو اون خونه برنمیگردم...میفهمی؟؟؟)(من دوست دارم سپیده...غلط کردم به خدا...قول میدم جبران کنم...)(نه...شرمنده...من خیلی بهت فرصت دادم...خودت نخواستی حمید...)(سپیده خواهش میکنم...نذار التماست کنم...)حالم از همه چیش بهم میخورد...وکیلمو صدا کردم...اون با حمید حرف زد...نشستم رو صندلی...خدایا کمکم کن...منو نجات بده...به بزرگیت قسم اگه کمکم نکنی خودمو میکشم...به خداییت قسم اینکارو میکنم...خدایا........وکیلم با حمید اومدن جلو...دل تو دلم نبود...میدونستم حمید کله خره...میدونستم به این راحتی ولم نمیکنه...وکیلم گفت(خانوم_ا_...شوهرتون آماده اس...بفرمایید...)باورم نمیشد!!!یعنی؟؟؟.........وقتی برگه هارو امضا میکردیم هنوز شوکه بودم...نمیدونستم چرا حمید کوتاه اومده...باورم نمیشد...وکیلم نگاهم کرد و لبخند زد...از در دادگاه اومدیم بیرون...حمید با آقای_د_دست داد و خداحافظی کرد...میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم...قرار شد وسائلمو واسم بفرسته...لباسها و کتابامو...آقای_د_گفت که خودش واسم میارشون...وقتی حمید رفت گفتم(چطور راضیش کردین؟؟؟باورم نمیشه؟؟؟)لبخند زد و گفت(این جزو اسراره...مهم اینه که ما بردیم...)برگشتم و حمیدو نگاه کردم...دور شده بود......
وکیلم بهم گفته بود که چیا به حمید گفته...قضیه فیلم میتونست به تنهایی واسه حمید مشکل آفرین باشه...وکیل گفته بود که بابت بردن آبروم میتونم به اون فیلم هم استناد کنم...نامه پزشک قانونی هم برای گرفتن دیه کافی بود...مهریه هم که باید میداد...اگرم نداشت زندان!!!البته من مهریه رو بخشیدم...از اولم نمیخواستم بگیرم اما اگه پای لج بازی میوفتاد میگرفتم...وکیل از استشهاد همسایه ها هم به حمید گفته بود...همه گفته بودن که حمید همیشه با من مشکل داشته...همه میدونستن...حتی راجع یه اون محضر دار هم به حمید تذکر داده بود...که حتی کار اونم قانونی نبوده...خلاصه اینکه حمید از زندگی من بیرون رفت...اونم جوری که حتی تصورشم نمیکردم...این مهم بود که حالا راحت بودم...دیگه ترس تو زندگی فعلیم مفهومی نداشت...اما بازم یه آدم صفر بودم...بازم خونه اول رسیده بودم...اما اینبار دلشکسته تر از قبل...
در این حوالی گرمایی نیست...
در این حوالی بوهای بد میآید و مردمانی که آزار دیگران را میستایند...
در این حوالی یادگاریهایی که روی دیوار مینویسم را خط خطی میکنند...
در این حوالی همسایهها مهربان نیستند...
در این حوالی همسایهها چشم دیدن یکدیگر را ندارند...
در این حوالی فکرها به جان هم پنجه میافکنند...
در این حوالی دوستها نیستند...
در این حوالی دشمنها نقاب زدهاند...
در این حوالی من هیزم تر نفروخته ام که...
در این حوالی دلم زود خسته میشود...
در این حوالی حالم به هم می خورد...
در این حوالی به من خبر خوب نمیدهند...
در این حوالی دلخوشی نیست...
در این حوالی نگاه دلگرم کنندهای نیست...
در این حوالی واژه عشق اسباب بازی چندشآور دیگران است...
در این حوالی قرار نیست که مهربان باشیم...
در این حوالی وقت مرگ زود میرسد...
در این حوالی وقت مرگ من نیز میرسد...
در این حوالی من میخواهم بمیرم...
در این حوالی خدا هم مرگ را از من دریغ میکند...
در این حوالی من هنوزم باید دست و پا بزنم...
در این حوالی من هنوز زنده ام.....
نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 20 شهریور ماه سال 1385 ساعت 1:31 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[34]
: امتداد تلخیها...ورق سی ام...
کارحمید حسابی گرفته بود...خونه رو عوض کرده بودیم...یه خونه بزرگتر رفتیم...حمید حسابی خودشو تو کار غرق کرده بود...طوری که تا دیروقت بیرون از خونه بود...وقتی هم میرسید یا شام خورده بود یا اشتها نداشت...هنوز سرش به بالش نرسیده خواب بود...رابطه مون خیلی سرد شده بود...تقریبا خونه واسه حمید حکم یه پانسیونو داشت...منم مثل یه هم اتاقی براش بودم...خیلی کم با من حرف میزد...میدونستم به خاطر زندگیمون اینقدر به خودش فشار میاره...اما پس من چی؟؟؟حالا زندگیمون یه زندگی خیلی لوکس شده بود...اما بهای این زندگی لوکس سردی بود که بینمون سایه انداخته بود...چندباری هم که از این وضعیت گلگی کردم حمید شدیدا عصبانی شد...میگفت مجبوره همه کارها رو خودش انجام بده...آخر هفته ها هم معمولا شب شرکت میموند تا کارای عقب افتادشو انجام بده...معمولا که نه همیشه تنها بودم...اما چاره ای جز تحمل نبود...نمیدونستم دلیل دوری کردن حمید و سرد شدنش چی بود؟؟؟اما سکوت میکردم...تو این مدت چند باری با هم سر همین مسائل بگو مگو کرده بودیم که همین باعث کدورت بینمون شده بود...اون شب پنجشنبه بود...حمید بهم گفته بود شبو تو شرکت میمونه...مجبور بودم بازم تنها بمونم...چند وقتی بود که حمید حسابی مشکوک شده بود...حس غریزیه زنونم بهم میگفت یه خبرایی شده...اما به خودم دلداری میدادم که اشتباه میکنم و بدبین شدم...تلفنهای مشکوک...دیر اومدنها...بدخلقیا...بهونه گرفتنا...حمید علنا حتی به من دست هم نمیزد...من به خاطر حمید حتی با مونا و شیوا هم رابطمو خیلی کم کرده بودم...تنها کسی که گاهی باهاش حرف میزدم نازنین خواهر حمید بود...اون شب حمید شرکت بود و من تنها بودم...اشتها نداشتم شام بخورم...میدونستم همه بی حوصلگیام از افسردگیه...نشستم تلویزیون دیدم...حدود ساعت یازده بود که حمید زنگ زد...خیلی سرد صحبت کرد و بعد خداحافظی کرد...دیگه باورم شده بود عشقی که خیلی سریع پیش میاد به همون سرعتم سرد میشه...هرکاری که میکردم حمید دوباره شور و شوق زندگی پیدا کنه فرقی نمیکرد...مدل موهامو عوض میکردم...آرایشمو تغییر میدادم...غذاهای که دوست داشت درست میکردم...باهاش شوخی میکردم...اما فایده ای نداشت...درست مثل یه کوه یخ بود...وقتی هم گلگی میکردم دادو بیداد میکرد و فحش میداد و دست روم بلند میکرد...باورم نمیشد این همون حمید عاشق پیشه چند ماهه پیشه!!!رفتم سراغ لباسا...داشتم جیبای لباسارو خالی میکردم که بندازمشون تو ماشین لباسشویی...یه کاغذ تو جیب شلوار حمید بود...بازش کردم...یه شماره بود...اما اسمی کنارش نبود...یه شماره موبایل بود...لباسارو انداختم تو ماشین...شماره فکرمو مشغول کرده بود...البته این اولین باری نبود که از تو جیب حمید شماره پیدا میکردم...اما اینبار فرق داشت...حس عجیبی داشتم...من تو مدتی که زن حمید بودم سالم زندگی کرده بودم...حداقل به یه سری مسائل پایبند بودم...شماره رو نگاه کردم...واسم آشنا نبود...تلفونو برداشتم...خیلی کنجکاو شده بودم...شماره رو گرفتم...(بفرمایید...)صدای یه خانوم بود...قطع کردم...دلم داشت میترکید...به خودم گفتم شاید اشتباه گرفتم...دوباره شماره رو گرفتم...بازم همون صدا!!!داشتم دیوونه میشدم...شماره حمید رو گرفتم...(بله؟؟؟)(سلام حمید...خوبی؟؟؟)(مرسی...کاری داری؟؟؟)(حمید داشتم لباسارو میشستم...یه شماره تو جیبته...لازمش داری یا بندازمش دور؟؟؟)یه کم سکوت کرد و گفت(شماره رو بخون...)واسش خوندم...(نه...بندازش دور...)(حمید این شماره کیه؟؟؟)(شماره یکی از دوستام...چطور؟؟؟)(خانومه یا آقا؟؟؟)(سپیده باز تو داری جروبحث درست میکنی...بابا شماره سلمان یکی از دوستامه...راحت شدی؟؟؟)(باشه...خداحافظ...)گوشیو گذاشتم و شماره رو گرفتم...(بله...)(سلام خانوم...ببخشید مزاحم شدم...آقا سلمان تشریف دارن؟؟؟)(کجا رو گرفتی خانوم؟؟؟)(این شماره........)(اشتباه گرفتین خانوم...)(ولی من دیروز با همین شماره با ایشون صحبت کردم...)(خانوم عزیز این شماره چهار ساله ماله منه...اشتباه میکنین...)(ببخشید...)گوشیو قطع کردم...بدنم سرد شده بود...احساس میکردم حمید داره دروغ میگه...این زنه کی بود؟؟؟چرا حمید دروغ گفت؟؟؟اعصابم حسابی خورد شده بود..........
ساعت حدود دو شب بود...از فکر اون شماره لحظه ای بیرون نمیومدم...اون شماره لعنتی...لحظه شماری میکردم زودتر صبح بشه و حمید بیاد...میخواستم ببینم چه توجیهی واسه حرفش داره؟؟؟هرچند میدونستم بازم دست روم بلند میکنه...اما مهم نبود...باید از کاراش سر در میوردم...بهش زنگ زدم...میدونستم بیداره...(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش....)موبایلش خاموش بود!!!شماره شرکتو گرفتم...کسی گوشیو بر نمیداشت...دوباره گرفتم...خیلی زنگ خورد...یه آقایی گوشی رو برداشت...(سلام...ببخشید مزاحم شدم...با آقای....کار داشتم...)(نیستن خانوم...)(نیستن؟؟؟کجا رفتن؟؟؟)(نمیدونم...شبا کسی شرکت نمیمونه...ساعت کاری اینجا که شبانه روزی نیست...)گوشیو قطع کردم...بدنم میلرزید...یعنی حمید این همه مدت کجا بوده؟؟؟این همه مدت بهم دروغ میگفته که شرکته؟؟؟یعنی....سرم درد میکرد...وقتی فکر میکردم تو این مدت حمید شبا کجا بوده دیوونه میشدم...لباس پوشیدم و رفتم شرکت...زنگ زدم...نگهبان درو باز کرد...بازم سوال کردم و اونم با عصبانیت گفت که شرکت تعطیله و هیچکس تو شرکت نیست...گریم گرفته بود...هنوز موبایل حمید خاموش بود...سوار ماشین شدم و برگشتم خونه...تا خود صبح عین مرغ سر کنده اینطرف و اون طرف میرفتم و سیگار میکشیدم...نمیدونم کی خوابم برد...فقط یادمه هوا دیگه روشن شده بود...با صدای در بیدار شدم...جمعه بود...ساعتو نگاه کردم...حدود نه صبح بود...حمید اومد تو اتاق...(سلام...تو بیداری سپیده؟؟؟)بعدشم لباسشو عوض کرد...(حمید...دیشب کجا بودی؟؟؟)همون طور که پشتش بهم بود با بیتفاوتی گفت(شرکت...مثل همیشه...این چه سوالیه؟؟؟)(دیشب کجا بودی حمید؟؟؟)یه نگاهی بهم کرد...(گفتم که...شرکت...)(دروغ نگو حمید...شرکت شما شبا تعطیله...کجا بودی؟؟؟)رنگش پرید...اما به روی خودش نیورد...(حمید چرا موبایلت خاموش بود؟؟؟چرا بهم گفتی شبا شرکتی؟؟؟اون شماره کی بود؟؟؟جواب بده...)از اتاق رفت بیرون...اومدم بیرون...دستام میلرزید...(حمید با توام...)(سپیده بس کن...من خستم...)(بایدم باشی...منم اگه جای تو بودم خسته بودم حمید...خیال کردی با یه زن هالو طرفی؟؟؟تو چی خیال کردی عوضی؟؟؟عین کبک سرتو کردی تو برف خیال کردی کسی نمیبینت؟؟؟)زد تو دهنم...انقدر محکم زد که اشکم در اومد...(بزن...آره بزن...من که زورم بهت نمیرسه...)(سپیده خفه شوووووووووو...)داد کشید...(تا حالا خفه شده بودم...اما دیگه بسه...هرچقدر دلت میخواد داد بکش...کتک بزن...واسم دیگه مهم نیست...حمید من خسته شدم...تا حالا لب وا نکردم...ساختم...گفتم همه چی دوباره درست میشه...طاقت فحشاتو داشتم...طاقت کتکاتو داشتم...طاقت بی پولیاتو داشتم...طاقت تهمتاتو داشتم...اما طاقت ندارم بهم خیانت کنی حمید...این یکیو من دیگه نیستم...میفهمی؟؟؟)(سپیده داری رو اعصابم راه میری...بس کن...)(بس نمیکنم...باید بدونم کجا بودی؟؟؟او شماره مال یه خانوم بود...اون کیه؟؟؟چرا بهم گفتی مال یکی از دوستای پسرته؟؟؟چرا دروغ گفتی؟؟؟)لیوانو پرت کرد تو صورتم...خورد تو سرم...یه لحظه چشمام سیاهی رفت...سرمو گرفتم...سرم خون میومد...(حمید تو روانیی...تو دیوونه ای...)رفتم تو دستشویی...پیشونیم زخمی شده بود...صورتمو شستم...یه دستمال روپیشونیم گذاشتم و اومدم بیرون...حمید داشت سیگار میکشید...طاقت نداشتم هرزگی حمیدو تحمل کنم...رفتم تو اتاقو لباسامو پوشیدم.........
(کجا داری میری؟؟؟)(به تو ربطی نداره...مگه من ازت پرسیدم کجا بودی جواب دادی؟؟؟)(سپیده پاهاتو خورد میکنم از خونه بری بیرون...شنیدی؟؟؟)(هر غلطی میخوای بکن...)کفشامو پوشیدم...اومد دستمو گرفت...(کجا داری میری؟؟؟)دستمو کشیدم...(به تو ربطی نداره...)تکیه داد به در...(غلط میکنی از خونه بری بیرون...فهمیدی؟؟؟)(حمید از جلوی در برو کنار...وگرنه داد میکشم...)خندید...(دادبکش ببینم...)(حمید برو کنار...برو کناررررررررررر...)داد کشیدم...خنده رو لبش خشکید...(تو سر من داد کشیدی دختره ج....)هلم داد عقب...تعادلمو از دست دادم و خوردم زمین...از جام بلند شدم...(حمید برو کنار...)(دیگه واسه من آمار میگیری لاشی خانوم؟؟؟آره؟؟؟دیگه جاسوسی منو میکنی؟؟؟)اومد جلو و موهامو گرفت...(ولم کن وحشی...موهامو کندی کثافت...)زد تو گوشم...گردنم داشت میشکست...(خیلی دلت میخواد بدونی دارم چیکار میکنم آره؟؟؟دوست داری بدونی شبا کجا میرم؟؟؟باشه...شبا میرم پیش یکی مثل تو...پیش یه ج...مثل تو...هم از تو خوشگل تره هم خوش هیکل تر...فرقش اینه فقط با منه...میفهمی؟؟؟)غرورم شکست...حمید حق نداشت با من اینجوری حرف بزنه...من سالم بودم...من بهش وفادار بودم...اون بهم تهمت زد...دلمو شکست...گریه میکردم...حمید جزئی ترین روابطشو با اون زن بیشرمانه تعریف میکرد...چنان با آب و تاب از معشوقش تعریف میکرد و از کثافت کاریاش میگفت که داشتم بالا میوردم...دلم میخواست حمیدو خفه کنم...اما زورم بهش نمیرسید...(حمید بس کننننننننننننننن...خفه شوووووووووو...تو یه هرزه ای...کثافتی...)میخندید...(مگه تو نبودی؟؟؟مگه تو نیستی؟؟؟روزی که زن من شدی بغل چند نفر خوابیده بودی؟؟؟هان؟؟؟قبل از من معشوقه چند نفر بودی؟؟؟)(حمید بس کن...من از وقتی زنت شدم به خدا هیچوقت بهت خیانت نکردم...به خود خدا راست میگم حمید...)خندید...(سپیده بس کن...توبه گرگ مرگه...الکی آبغوره نریز...من اگه مرد بودم باید الان میکشتمت...)(حمید مگه من چیکار کردم؟؟؟مگه واست چی کم گذاشتم؟؟؟چی ازم خواستی که نه گفتم؟؟؟)(سپیده من خیلی کمبودا دارم...میفهمی؟؟؟من نمیتونم بهت دست بزنم دیگه...میترسم...میترسم تو مریضی داشته باشی...)دلم داشت میترکید...(مجبورم جور دیگه ای خودمو تخلیه کنم...میفهمی؟؟؟)(وای خدای من...............)داشتم دق میکردم...قفسه سینم دیگه گنجایش این همه دردو نداشت...داشتم سکته میکردم...(حمید تو یه آشغال هرزه ای...تو بیماری...تو از یه حیوونم پست تری...حالم از خودم بهم میخوره...حیف این همه محبت من...واسه یه آدم آشغال هدر شد...)بلند شد و کمربندشو درآورد...صورتمو با دستام پوشوندم...ضربه های سوم و چهارم که بهم خورد دیگه هیچی نفهمیدم............
وقتی چشمامو باز کردم بالای سرم قطاری از مهتابی ها بود...سرم درد میکرد...دور سرم باند بود...تمام بدنم درد میکرد...وقتی اومدم تکون بخورم از درد داد کشیدم...یه خانومی کنار تخت بغلی من بود...همراه مریض کناریم بود...اومد جلو(دختر جون تکون نخور...الان پرستارو صدا میکنم...)بعدشم از اتاق رفت بیرون...با پرستار برگشت...پرستار اومد کنار تختم(چی شده؟؟؟درد داری؟؟؟)نمیتونستم حرف بزنم...انقدر درد داشتم که ناخوداگاه اشکم دراومد...(الان بهت مسکن میزنم...نگران نباش...)بعدشم از اتاق رفت بیرون...نمیدونستم حمید چی به روزم آورده؟؟؟پرستار بهم مسکن زد...دستشو گرفتم...(خانوم پرستار...یه لطفی بهم میکنین؟؟؟)(بگو؟؟؟)(همراه من کیه؟؟؟)(یه آقایی بود...البته الان بیمارستان نیست...فکر کنم رفته باشه بیرون...چطور؟؟؟)(این شماره ای که میگم واسم میگیرین؟؟؟خواهش میکنم...)گوشی تلفنو براشت...شماره شیوا رو گفتم...پرستار گرفت و گوشیو بهم داد...(الو شیوا...)(سپیده تویی؟؟؟)(آره...شیوا همین الان بیا اینجا...خواهش میکنم...)(تو کجایی؟؟؟چی شده؟؟؟)گریم گرفت...گوشیو به پرستار دادم تا آدرس بیمارستانو به شیوا بده...دست چپم تو گچ بود...همه تنم درد میکرد...سرمم باند پیچی شده بود...هزار بار تو دلم حمیدو نفرین کردم...خانومی که همراه بیمار تخت بغلم بود یه نگاهی بهم کرد و گفت(تصادف کردی؟؟؟)لبخند زدم...با سر تایید کردم...چی میتونستم بگم؟؟؟چشمام سنگین شد و خوابم برد...وقتی چشمامو باز کردم شیوا بالای سرم بود...حس آرامش شدیدی کردم...(سپیده...بهتری؟؟؟)چشمامو بازو بسته کردم و لبخند زدم...(سپیده چی به روزت اومده؟؟؟چی شده؟؟؟)چیزی نمیگفتم...شیوا گریش گرفته بود...اما بغضشو قورت میداد...(شیوا...من میخوام بیام پیش شما...)(باشه...بیا عزیزه دلم...)گریش گرفت...(شیوا مرگ سپیده گریه نکن...)به هق هق افتاده بود...(شیوا من دیگه با حمید زندگی نمیکنم...ازش جدا میشم...)(چرا؟؟؟شما که خوب بودین؟؟؟)لبخند زدم...(آره...میبینی که...اینا بهای خوب بودنه شیوا جون...بهای سنگینیه مگه نه؟؟؟بهای پاک و سالم زندگی کردنمه...)(حمید این کارو کرده سپیده؟؟؟آره؟؟؟)رومو اونور کردم...(سپیده...دیگه حق نداری پاتو تو خونش بذاری...فهمیدی؟؟؟)سکوت کرده بودم...خوبه لااقل شیوا فکر میکرد حمید همین یه بارو روم دست بلند کرده...کاش میدونست تو دلم چه خبره...حمید داغونم کرده بود...هم روح بیمار و خستمو...هم جسممو..........
ناله های شب من
رنگ احساس تو بود...
ناله های شب من
رنگ سیمای اقاقی ها بود...
ناله های شب من
بی تو اما، رنگ دلمرده فریاد تو بود...
ناله های شب من کوچ بود از دل یأس و زاری
ناله های شب من رنگ پرهای قناری ، رنگ آواز کبوترها بود...
ناله های شب من
رنگ ، رنگ باخته ای از رخ امیدم بود...
ناله های شب من
هق هق امشب و دیشب ها نیست...
دو سه سالی است که با من جاری است...
ناله های شب من ، گله از دست خداست...
گله ازدست خودم،ازهمه آدم هاست
ناله های شب من
بوی احساس عمیقی دارد...
چه کسی می داند
ناله هایم از چیست؟؟؟
چه کسی می داند
ناله هایم از کیست؟؟؟
چه کسی ، عمق احساس مرا می فهمد؟؟؟
چه کسی می داند؟؟؟
چه کسی گفت که خندان باش و کنون گریان باش؟؟؟
چه کسی راز مرا می داند؟؟؟
راز پژمرده ای از جنس صدا...
ناله های شب من
راز احساس عجیبم به نوای باد است...
ناله های شب من
راز تنپوش سفیدی است که خواهم پوشید...
ناله های شب من
راز یک انسان است...
که صدای نفسش را زین پس
زیر احساس فنا خواهم کرد...
ناله های شب من
رنگ احساس من است...
و کنون احساسم،بی رنگ است...
و کنون احساسم،بی رنگ است...
و کنون احساسم،بی رنگ است...
نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385 ساعت 00:01 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[22]
: امتداد تلخیها...ورق بیست و نهم...
یه دسته گل خیلی خوشگل گرفتم و با یه جعبه شیرینی گذاشتم تو ماشین...یه خرگوش سیاهم واسه نازنین گرفتم...حمید اکثرا ماشینو نمیبرد...اون روزم ماشین خونه بود...راه افتادم به سمت کرج...تو راه خیلی دلهره داشتم...میترسیم مادر حمید بازم رفتار بدی باهام کنه...اما وقتی فکر میکردم حمید بفهمه چقدر خوشحال میشه به خودم دلداری میدادم...تو راه که بودم حمید چند بار بهم زنگ زد...خیلی حرفه ای پیچوندمش و چیزی نفهمید...وقتی رسیدم دم خونه مادر حمید باز دلشوره افتاد تو دلم...خودمو تو آینه نگاه کردم و به خودم دلداری دادم...از ماشین پیاده شدم...گل و شیرینی رو برداشتم و زنگ درو زدم...نازنین اف افو برداشت...معلوم بود منتظرمه...وقتی درو باز کرد دستام حسابی یخ کرده بود...وارد حیاط که شدم نازنین دوید جلو و صورتمو بوسید...کلید ماشینو بهش دادم...(نازنین...برو از تو ماشین یه کارتون صندلی عقبه...اونو بیارو بیا...)اونم سریع رفت بیرون...از پله ها بالا اومدم...به در زدم و رفتم تو...مهری خانوم منو که دید وارفت...تو آشپزخونه بود...مطمئن شدم نازنین بهش از اومدن من چیزی نگفته...سلام دادم...همونجا جلوی در واستاده بودم...همینطور که پشت مهری خانوم به من بود گفت(بیا تو...اونجا وانستا...)اومدم تو و یه راست رفتم تو آشپزخونه...شیرینی رو رو آپن آشپزخونه گذاشتم و دسته گلو گرفتم جلوی مهری خانوم...(من بابت اون روز معذرت میخوام مهری خانوم...)بعدشم صورتشو بوسیدم...دسته گلو ازم گرفت و رفت اونطرف آشپزخونه...از تو کابینت گلدون برداشت...همون موقع نازنین اومد تو خونه...خرگوش بغلش بود...خوشحالی از چشاش معلوم بود...خرگوشو گرفت بالا و گفت(سپیه جون ممنون...خیلی قشنگه...)بعدشم اومد صورتمو بوسید...(مامان ببین سپیده واسم چی آورده...قشنگه نه؟؟؟)مهری خانوم یه نگاهی به خرگوش کرد...(ببرش تو حیاط...ممکنه اینجا رو کثیف کنه...)نازنین که رفت مهری خانوم هنوز نگاهم نمیکرد...میدونستم هنوزم از من بدش میاد...اما به خاطر حمید به روم نمیوردم...(چرا واستادی؟؟؟برو بشین...)اینو بهم گفت و دوباره به کاراش رسید...رفتم نشستم...عرق سرد رو بدنم بود...واسم چایی آورد و گذاشت جلوم...خودشم نشست روبروم...سرم پایین بود اما سنگینی نگاهشو رو خودم احساس میکردم...حرفی نمیزد...تصمیم گرفتم صادقانه باهاش حرف بزنم...دلم نمیخواست فکر کنه من به زور زن حمید شدم...(مهری خانوم...من امروز اومدم اینجا که منو ببخشید...میدونم کاری که من و حمید کردیم کار احمقانه ای بود...میدونم حق دارین هر چی دلتون میخواد به من بگین...همه اینا رو میفهمم...به خدا من حمیدو دوست دارم...دلم میخواد بتونم خوشبختی رو که خودم نتونستم به دست بیارم به اون بدم...شما هم مثل مادر خودم...هیچ فرقی ندارین...البته میدونم از داشتن دختری مثل من ننگتون میگیره...اما من حسرت مهربونی یه مادرو همیشه دارم...)بغضم گرفت...دلم نمیخواست اشکام سرازیر بشه...بغضمو قورت دادم...(شما خودتون یه زنید...یه مادرید...اگه دختر خودتون میخواست ازدواج کنه دلتون میخواست تو لباس عروس ببینینش...واسش هزار تا آرزو دارین...اما من حتی نمیدونم مادرم کجاس؟؟؟الان حتی زنده اس؟؟؟)اشکام سرازیر شد...نازنین اومد تو خونه...مهری خانوم گفت(نازنین برو بالا تو اتاقت...)(ا...سپیده جون چی شده؟؟؟)(نازنین گفتم برو بالا...)مهری خانوم اینقدر قاطعانه اینو گفت که نازنین بدون اینکه دوباره سوال کنه رفت بالا...هنوز ساکت بود...دستام میلرزید...حتی نمیتونستم صورتمو بالا بگیرم...(پاشو برو دست و صورتتو آب بزن...پاشو...)مهری خانوم اینو گفت و نگاهم کرد...بلند شدم رفتم صورتمو بشورم...برگشتم و نشستم...تو آشپزخونه بود...اومد نشست و یه چایی دیگه گذاشت جلوم...از شیرینی که خریده بودم تو یه بشقاب چیده بود...شیرینی رو گرفت جلوم...نگاهش کردم...(بردار...)اینو گفت و لبخند زد...باورم نمیشد اون زن بدخلق چند دقیقه پیش لبخند بزنه!!!بلند شدم بغلش کردم...هر دو تامون گریه کردیم...........
حمید که زنگ زد حسابی شاکی بود...رفتم تو حیاطو باهاش حرف زدم(سپیده معلوم هست داری چیکار میکنی؟؟؟چند ساعته رفتی بیرون که چی؟؟؟داری چه غلطی میکنی؟؟؟)(گفتم که...کار دارم...شب بهت میگم چیکار داشتم اومدم بیرون...باشه؟؟؟)(لازم نکرده...سپیده من به اندازه کافی الان دارم حرص میخورم...بگو کجایی؟؟؟)(نمیتونم بگم...الان نمیتونم حرف بزنم...)(غلط کردی...مگه کدوم گوری هستی؟؟؟اومدی پیش کدوم آشغالی؟؟؟)داد کشید...باور نمیکردم بهم هنوزم شک داشته باشه!!!من اگه اهل هزار جور کثافت بازی هم بودم از وقتی زن حمید شده بودم پاک پاک بودم...توقع نداشتم باهام اینجوری حرف بزنه...(سپیده سریع میری خونه...شنیدی؟؟؟)(من تا دوساعت دیگه میرم خونه...)(همین الان...همین الان میری خونه...فهمیدی؟؟؟)گوشیو خاموش کردم...وقتی رفتم بالا نازنین حاضر بود...مهری خانومم نبود...(نازی؟؟؟مامانت کو پس؟؟؟)(داره حاضر میشه...سپیده جون موهامو میبافی؟؟؟)لبخند زدمو شونه رو ازش گرفتم...قیافه حمیدو مجسم میکردم که وقتی مامانشو ببینه چه شکلی میشه...زودتر از اونی که فکر میکردم رسیدیم خونه ما...خوشبختانه به هیچ ترافیکی نخوردیم...وقتی رسیدیم خونه حمید هنوز نیومده بود...نازنین کلی از خونه تعریف کرد و مرتب ازم تعریف میکرد...صدای زنگ که اومد همه به هم نگاه کردیم...سریع رفتم از تو یخچال کیکی که خریده بودمو آوردمو گذاشتم رو میز...کادوهارو هم کنارش گذاشتیم...درو باز کردمو نشستم...مادر حمید بهم لبخند زد...نازنینم با شیطنت نگام میکرد...صدای پای حمیدو شنیدم...داشت تند تند میومد...میدونستم حسابی عصبانیه...اما به این غافلگیریش میارزید...کلید داشت...اما همیشه زنگ پایینو میزد بعد میرسید بالا خودش درو باز میکرد...چراغو خاموش کردم...نازنین کنار چراغ واستاده بود...کلید افتاد تو در...شمعهای کیک تنها روشنایی خونه بود...حمید اومد تو...(سپیده....)هنوز حرفشو نزده بود که نازنین چراغو روشن کرد و همه بلند شدیم...قیافش دیدنی شده بود...زبونش بند اومده بود...نازنین پرید بغلشو بوسیدش(داداش حمید تولدت مبارک...)مهری خانوم بغض کرده بود...میدونستم چقدر دلش واسه حمید تنگ شده...حمیدم بغض کرده بود...نگاهم کرد...بهش لبخند زدم و اشاره کردم مادرشو بغل کنه...فکر نمیکنم از بغل کردن مادر و فرزند بعد از یه مدت چیزی زیباتر باشه..........
اون شب خیلی شب زیبایی بود...وقتی تو آشپزخونه بودم حمید بغلم کرد...(حمید نکن...زشته...مادرت یه وقت میفهمه...نکن...)(سپیده ممنونم...ممنونم...)از ته دلم خوشحال بودم...میدونستم حمید چقدر خوشحاله...از اینکه غرورمو به خاطر مادر حمید شکسته بودمو اونجا رفته بودم اصلا ناراحت نبودم...اون شب بعد از مدتها احساس کردم خوشبخت شدم...خوشحالی هممون با اومدن پدر حمید کامل شد...خیلی گرم با من برخورد کرد...اصلا فکر نمیکردم همچین برخوردی باهام کنه...بغلم که کرد یاد بابا افتادم...بغض گلومو گرفته بود...پدر حمید پیشونیمو بوسید و بهم تبریک گفت...اشکام سرازیر شد...چقدر دلم واسه بابام تنگ شده بود...واسه بچگیام...واسه گذشته ها...اون شب همه چی یه حالو هوای دیگه داشت...خوشحال بودم که منم حالا یه خوانواده دارم...یه پدر...یه مادر...با یه خواهر کوچیکتر...اون شب بعد از این همه بدبختی که کشیده بودم زیباترین شب زندگیم بود...هزار بار خدا رو شکر کردم که این خوشبختی رو بهم داده...خدایا ممنونم...ممنونم که هنوز نا سپاس ترین و نالایق ترین بنده خودتو فراموش نکردی......
سکوت تلخیست...
و هر صدایی با ارتعاش لرزه بر تنم می افکند...
شب است و سیاهی...
جاده ای بی انتها...
در پی روشنایی...
در دلم دری از امید روییده...
وارد می شوم...
سکوت با نگاهش جوابم می دهد...
سنگ بزرگ و گردی به سویم غلت می خورد...
نکند کسی مرا فریفته؟؟؟!!!
من چه می خواهم؟؟؟
که هستم؟؟؟
چه می کنم در اینجا؟؟؟
اصلا اینجا کجاست؟؟؟
...
...
...
سایه ای فرود آمد...
دستی که اشاره می کرد خارج شو!!!...
و صدایی زمزمه می کرد نرو!...
این منم!!!!!!!!!!
نوسان تصویر مرا ترساند...
حرکت نمی کنم...
تصویر ناپدید می شود...
... ... ...
نکند زندگی ام همین بود؟؟؟
تصویری که با حرکتم می لغزد و با سکوتم نابود می شود؟؟؟...
آیا تصویرم سخنی بی صدا نبود؟؟؟
در اتاق خلوت و بی روزن...
سایه ای در پی من بود و من در خواب...
در اوج خوابم به بیداری رسیدم...
بیداریم همراه با صدایی بود...
نکند این بیداری مرا به تباهی بکشد؟؟؟...
نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 5 شهریور ماه سال 1385 ساعت 4:42 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[12]
: امتداد تلخیها...ورق بیست و هشتم...
(چرا واستادی؟؟؟بیا بشین...)مادر حمید اینو گفت و منو نگاه کرد...دستام یخ کرده بود...روی صندلی نشستم...هنوز سرم پایین بود...دلم نمیخواست مادر حمیدو نگاه کنم...شاید از ترس بود!!!سنگینی نگاهشو احساس میکردم...داشتم خفه میشدم...بعداز چند دقیقه گفت(راستش نمیدونم حمید از چیه تو خوشش اومده؟!!!البته تو دختر جذابی هستی...اما واسم خیلی عجیبه که چرا حمید از یه همچین مار خوش خط و خالی خوشش اومده!!!)نگاش کردم...پوزخند میزد...قیافش نفرت انگیز شده بود...میدونستم میخواد عقده شو خالی کنه...میخواست با طعنه زدن عکس العمل منو ببینه...شایدم مریض بود!!!سکوت کردم...(من واسه حمید دختر خواهرمو در نظر داشتم...میشناسیش...تو بیمارستان باید دیده باشیش...)مرجانو میگفت...(خوب...پس تو قراره عروس من باشی...جالبه...)لبمو گاز میگرفتم که کمتر عصبی بشم...دائم نیشو کنایه میزد...دلم میخواست از پنجره پرتش کنم بیرون...(ببین دختر جون...من به حمید هم گفتم...رو ما اصلا نباید حساب کنه...این مجازات سرخود بودنه اون پسره احمقه...من نمیدونستم پسرم یه روز همچین کاری میکنه...میدونی که پسر من خانواده داره...)حرفای نیش و کنایه دارش عین پتک تو سرم میکوبید...زنیکه عوضی در دهن گالشو باز کرده بود هرچی دوست داشت میگفت...میتونستم خیلی راحت بشورم و بذارمش کنار...اما میدونستم سکوتم بیشتر عصبیش میکنه...ترجیح میدادم ساکت باشم...به حرص خوردن اون عفریته میارزید...(راستی...پدر و مادرت کجان؟؟؟)(فوت کردن...)(پس همونه...)(مهری خانوم لطفا درباره اونا حرفی نزنین...وگرنه.....)حرفمو خوردم...(وگرنه چی؟؟؟خیال کردی منم مثل پسرم گولتو میخورم؟؟؟نه عزیزم...من گرگ بارون دیدم...یه مدت که بگذره این رنگ و لعابت واسه حمید عادی میشه...اونوقته که مثل یه آشغال میندازت بیرون...)(من با میل خودم زن پسرتون نشدم...مجبور شدم...)قاه قاه خندید...با اون صدای نکره اش...(مجبور شدی؟؟؟میتونم بپرسم چرا؟؟؟)اینجا بود که کم آوردم...یاد فیلما و عکسا افتادم...اگه مادر حمید میفهمید من چرا زن حمید شدم دیگه واویلاااااااااا...سکوت کردم...(بهتره زودتر جول و پلاستو جمع کنی از زندگی پسرم بزنی به چاک...فهمیدی؟؟؟)از جام بلند شدم...بهش لبخند زدم و گفتم(شرمنده مهری جون...حمید منو دوست داره...حالا هم شوهرمه...اگه شما از من خوشت نمیاد این مشکل خودته...)بعدشم از در اومدم بیرون...در اتاقو که بستم اشکام سرازیر شد...حمید منو دید و اومد جلو...صورتمو برگردوندم که اشکامو نبینه...(سپیده چته؟؟؟چرا گریه میکنی؟؟؟)(چیزی نیست...حالم خوش نیست...)(میگم چی شده؟؟؟)بعدشم دستمو کشید...بغضم ترکید...دستمو از تو دستش کشیدم و از پله ها اومدم پایین...کیفمو برداشتم و از خونه اومدم بیرون...تو کوچه گریه میکردم...هزار بار به خودم لعنت فرستادم...حمید صدام کرد...اما وا نستادم...اومد کنارمو دستمو گرفت(سپیده کجا؟؟؟خوب بگو چته؟؟؟مامانم چیزی گفت دلگیر شدی؟؟؟)(اون زنیکه هر چی از دهنش در اومد بهم گفت...حمید ازت متنفرممممممممم....)دوباره راه افتادم...(سپیده صبر کن...اون منظوری نداشته...از دست من دلخور بود...)(آره...تلافیشو سر من در آورد...حمید گم شو...ولم کن...)دستمو گرفت و دنبال خودش کشید...(دستمو ول کن...چیکار داری میکنی؟؟؟ولم کن...)(خفه شو دنبالم بیا...)(حمید ولم کن میگم...من دیگه پامو تو اون خونه نمیذارم...میخوام برم...ولم کن...)حمید اصلا به حرفام گوش نمیکرد...در خونه رو باز کرد...مادر حمید تو آشپزخونه بود...هنوز دستم تو دست حمید بود...(به سپیده چی گفتی مامان؟؟؟)حمید تقریبا داد زد...معلوم بود مادرش ترسیده...اما انقدر غد بود که به روی خودش نیورد...(بهت میگم به سپیده چی گفتی؟؟؟هان؟؟؟با توام؟؟؟)بازوی حمیدو گرفتم(حمید اون به من چیزی نگفته...بیا بریم...)محلم نداد...داشت مادرشو نگاه میکرد...صورتش قرمز شده بود...(مامان خوب گوشاتو باز کن...من سپیده رو دوست دارم...میفهمی؟؟؟اون زن منه...یا ازش معذرت خواهی کن یا دیگه هیچوقت پامو تو خونت نمیذارم...فهمیدی؟؟؟)مادرش یه نگاهی به من و حمید کرد و گفت(حمید دیگه نمیخوام پاتو تو این خونه بذاری...همین الان برو...)حمید دستمو کشید و رفتیم........
تو ماشین حمید ساکت بود...یه کلمه هم حرف نمیزد...واسش یه سیگار روشن کردم و دادم بهش...(حمید همش تقصیر من بود...معذرت میخوام...)جواب نداد...دلم واسش خیلی میسوخت...واسه اولین بار بود که این حسو بهش داشتم...باورم شده بود حمید واقعا منو دوست داره...شاید من خیلی سخت گرفته بودم...شاید زندگی با حمید انقدرها هم بد نبود...اصلا شاید خدا میخواست من از بی سر و سامونی نجات پیدا کنم...نمیدونم...احساس میکردم من ارزش اینو نداشتم که حمید به خاطرم با مادرش تندی کنه...اونو برنجونه...هر چی بود اون مادر بود...طبیعی بود این رفتارو داشته باشه...حس میکردم اگه من جای مادر حمید بودم خیلی بد تر از این کاری که کردو میکردم...نمیدونم چرا اصلا از مادرش دلگیر نبودم...بر عکس چند دقیقه پیش که دلم میخواست اون زنو خفه کنم الان دلم واسه اونم میسوخت...مگه من از این دنیا به جز یه زندگی آروم و ساده چی میخواستم؟؟؟خوب مگه حمید چش بود؟؟؟یه نگاهی به حمید کردم...موهای خرمایی مجعد...چشمای قهوه ای...لبای خوش فرم...قد بلند...فقط یه کمی لاغر بود...این اولین بار بود که حمیدو خریدارانه نگاه کردم...حمید پسر جذابی بود...میدونستم خیلی راحت میتونه دست رو از من بهتر بذاره...اما منو انتخاب کرد...شاید واقعا پسر بدی نباشه؟؟؟وقتی رسیدیم خونه رفت تو اتاقو درو بست...مانتومو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه...چایی گذاشتم...رفتم دم اتاق...به در زدم و رفتم تو...حمید دراز کشیده بود و بازوشو رو صورتش گذاشته بود...نشستم کنارش...(حمید......)ساکت بود...(حمید من که گفتم معذرت میخوام...حالا چرا با من قهر کردی؟؟؟)بدون اینکه دستشو از رو صورتش برداره گفت(من که بچه نیستم قهر کنم...یه کمی خستم...)میدونستم دروغ میگه...از من دلخور بود...میشناختمش...(پس اگه قهر نیستی چرا قیافه گرفتی؟؟؟چرا محلم نمیذاری؟؟؟داری ناز میکنی آره؟؟؟)(نه.....)(من که نازتو نمیکشم...تازه من دخترم باید ناز کنم نه تو...نره خر...)همونطور که دستش رو صورتش بود لبخند زد...بازوشو از رو صورتش کشیدم کنار...گریه کرده بود...هنوز اشکاش رو چشماش بود...اشکاشو پاک کردم و گفتم(مرد گنده...خجالت نمیکشی گریه میکنی؟؟؟خرس گنده...نه به اون داد داد کردنو قلدر بازیت نه به این گریه کردنت...اه اه اه...)نگام میکرد...متعجبانه نگام میکرد...البته حق داشت...من هیچوقت تا حالا باهاش اینجوری حرف نزده بودم...میدونستم تعجب کردنش طبیعیه...بهش زبون درازی کردم و لبخند زدم...(سپیه تو حالت خوبه؟؟؟سرت جایی نخورده؟؟؟چیزی کشیدی؟؟؟نعشه ای؟؟؟)(نه داداش...من میزونه میزونم...حالمم خوبه خوبه...اگه شک داری نگاه کن...)بلند شدمو چند بار بالا پایین پریدم و چند بار نشستمو پاشدم...(دیدی سالمم؟؟؟)هنوز متعجبانه نگام میکرد...(حمید خان چایی میل دارین؟؟؟)(سپیده داری منو سر کار میذاری؟؟؟داری اسگلم میکنی؟؟؟آره؟؟؟)(نه دیوونه...واسه چی این حرفارو میزنی؟؟؟)دستمو گرفت(سپیده...مرگ حمید سر کاریه؟؟؟)(نه بابا...)(سپیده اگه واسه خاطر فیلما اینجوری میکنی من اونارو بهت میدم...واسه خاطر یه فیلم اینجوری نقش بازی نکن...)(حمید تو دیوونه ای...فیلم چیه؟؟؟جدی فکر میکنی واسه خاطر اون فیلم دارم نقش یه آدم مهربونو بازی میکنم؟؟؟آره؟؟؟)جواب نداد...به قول معروف سکوت نشانه رضایت بود...مطمئن بودم فکر میکنه واسه اینکه خرش کنم و فیلمو ازش بگیرم دارم نقش بازی میکنم...اما اینطور نبود...نمیدونم چرا با اینکه حتی تا چند ساعت پیش که خونه مادر حمید بودیم هنوز از حمید متنفر بودم اما الان اصلا این حسو نداشتم...شاید فکر میکردم حمید واقعا منو واسه خاطر خوم میخواد...هنوز داشت نگام میکرد...(حمید...من فیلم بازی نمیکنم...اون فیلمی هم که گفتی مال خودت...دیگه نمیخوامش...هیچوقت...)(تو زده به سرت سپیده...داری منو دست میندازی...)(نه به خدا...دیگه اون فیلم واسم مهم نیست...حمید کاش با مادرت اونجوری حرف نمیزدی...هر چی بود مادر بود...هیچ مادری بد بچشو نمیخواد...قبول کن تند رفتی حمید...)(حقش بود...نباید با تو بد حرف میزد...تو زن منی...میدونه چقدر تو رو دوست دارم...میدونه فقط تو میتونی منو خوشبخت کنی...اون حق نداشت تو رو ناراحت کنه سپیده...)(اون مادرته حمید...)(تو هم زندگیمی...عشقمی...همه چیه منی...)(باشه...اما نباید انقدر تند میرفتی...)(سپیده تو هنوز نمیفهمی من چقدر دوست دارم...اون که مادرمه...واسم خیلی عزیزه...اگه هزار بارم بهت حرفی بزنه که دلخور بشی من هزار بار همین کارو میکنم...میفهمی؟؟؟تو از مادرمم واسم عزیزتری سپیده...میفهمی؟؟؟)ساکت بودمو به حرفای حمید گوش میکردم...همیشه این حرفارو میزد...اما اونموقع من فقط دوستش بودم...طبیعی بود اینجوری حرف بزنه...اما حالا من زنش بودم...پس لزومی نداشت به خاطر اینکه بدستم بیاره این حرفا رو بزنه...یعنی حمید واقعا منو دوست داشت؟؟؟
من دیگه شرکت نرفتم...حمید خودش با شهرام حرف زد...از شیوا و مونا هم خبر داشتم...البته نه مثل سابق...مونا رو اکثرا تو دانشگاه میدیدم...چند بارم با شیوا اومده بود خونمون...حمید دیگه اعتراضی نمیکرد...البته میدونستم به خاطر من چیزی نمیگه...اوضاع آروم شده بود...رابطه من و حمید خوب بود...حمید دیگه بد خلقی نمیکرد...دیگه حتی یه بارم دست روم بلند نکرد...با محبت بود...همین باعث شده بود بهش دلبسته بشم...من عاشق حمید نبودم...اما بهش علاقمند شدم...روزایی که دانشگاه داشتم حتی اگه شرکت میرفت میومد دنبالم و منو میرسوند...وقتی هم کلاسم تموم میشد خودش دنبالم میومد...اگه میخواستم برم خرید خودش با من میومد...خلاصه همیشه با من بود...تو خونه هم کلی بهم کمک میکرد...تو همه کارا...گاهی وقتا فکر میکردم راجع به حمید خیلی زود قضاوت کردم...حمید اصلا پسر بدی نبود...اگه مشکل عصبی هم داشت حداقل تا الان باید میفهمیدم...این فکرارو که میکردم بیشتر شرمنده میشدم...همین باعث میشد که برای جبران طرز فکر غلطم نسبت به حمید بیشتر بهش محبت کنم...اون روز خونه تنها بودم...حمید شرکت بود...وقتی زنگ زد و حرف زدیم رفتم تو آشپزخونه...میخواستم شام خورشت بادمجون درست کنم...غذای مورد علاقه حمید بود...داشتم بادمجونا رو پوست میکندم که تلفون زنگ خورد...فکر کردم حمیده و یادش رفته یه چیزی بگه دوباره زنگ زده...گوشی رو برداشتم...(بله؟؟؟)(سلام سپیده جون...خوبی؟؟؟)(شما؟؟؟)(من نازنینم...زن داداش دیگه منو یادت رفته آره؟؟؟)خندیدم و گفتم(سلام خانوم خوشگله...خوبی؟؟؟)(مرسی...سپیده جون خیلی بیمعرفتی...)(واسه چی؟؟؟)(من زنگ زدم بگم میخوام امشب بیام اونجا...مهمون نمیخواین؟؟؟)(جدی میگی؟؟؟از مامانت اجازه گرفتی؟؟؟)(نه...وقتی اومدم اونجا بهش میگم...)(نازی جون اول به مامان بگو بعد...اونجوری ممکنه ناراحت بشه...باشه؟؟؟)یه کم غر غر کرد و قرار شد دوباره زنگ بزنه...تولد حمید بود...حتما مادرش به این خاطر میخواست نازنینو بفرسته که حمیدو خوشحال کنه...میدونستم از من خوشش نمیاد و به خاطر وجود من از پسرش دور افتاده...خیلی دلم میخواست این جریان تموم بشه و حمید با خونوادش آشتی کنه...امشب تولد حمید بود و بهترین فرصت که مناسبتی واسه آشتی کردنشون باشه...گوشیو براشتم و شماره حمیدو گرفتم...بهش گفتم یه کاری دارم باید برم بیرون...هرچی اصرار کرد که صبر کنم خودش بیاد منو ببره پیچوندمش...اینقدر صغری کبری چیدم که با دلخوری راضی شد...شماره مادر حمیدو گرفتم...مهری خانوم خودش گوشیو براشت...(سلام مهری خانوم...من سپیده هستم...حالتون خوبه؟؟؟)معلوم بود که غافلگیر شده...یه کم سکوت کرد و گفت(گوشی...)بعدش نازنین گوشیو گرفت(نازی جون...یه کاری باهات دارم...میخوام یه حرف خصوصی بهت بزنم...فقط بهم قول بده به کسی نگی...حتی مامانت...باشه؟؟؟)(باشه چشم...قول میدم...)(من دارم میام اونجا...به مامانت چیزی نگو...اگرم الان ازت پرسید سپیده چیکار داشت بگو گفت برنامه امروزش به هم خورده...امشب خونه نیستن...باشه؟؟؟)(چرا؟؟؟)(میخوام غافلگیرشون کنم نازنین...باشه؟؟؟)یه ماچ گنده از پشت گوشی منو کرد و گفت(باشه سپیده جون...مرسی...)(من الان راه میوفتم...یادت باشه چیزی نگیا؟؟؟باشه؟؟؟قول دادی...)بعدشم خداحافظی کردم و رفتم حاضر بشم......
نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 3 شهریور ماه سال 1385 ساعت 7:07 PM
پیوند
|
چاپ
آخرین مطالب
|