: امتداد تلخیها...ورق سیزدهم...
تا برسم خونه موبایلو روشن نکردم...حوصله نداشتم...خونه که رسیدم بچه ها اومده بودن...مونا گفت(سپیده...چرا انقدر زود اومدی؟؟؟)شیوا هم متعجبانه نگام کرد...(هیچی بابا...حسش نبود...)مونا خندید و گفت(گاگول گیر آوردی؟؟؟)(نه دیوونه...دیشب کم خوابیده بودم...سرم درد میکرد...گفتم بیام خونه بخوابم...)شیوا گفت(پیش حمید بودی؟؟؟)(آره....)(چیزی شده سپیده؟؟؟)قضیه رو گفتم..مونا خندید و گفت(کور از خدا چی میخواد؟؟؟یه عصا...)خندیدم...مونا گفت(بهتر بابا حال داری...خدایی اصلا از حمید خوشم نمیاد...بهتر که دکش کردی...)مونا از اولم از حمید خوشش نیومد...دقیقا با مونا موافق بودم...شیوا هم ساکت بود...رفتم تو اتاق...هم سرم درد میکرد هم گرسنه بودم...موبایلو روشن کردم...اومدم از تو یخچال کره برداشتمو یه لقمه با نون خوردم...(سپیده...میخوای واست یه چیزی درست کنم؟؟؟)شیوا اینو گفت و نگاهم کرد(نه...اگه معرفت داشتین واسم ناهار میخریدین...)(زر نزن بابا...ما که کف دستمونو بو نکرده بودیم تو امروز زود میای...نکبت...)اومدم شیوا رو ماچ کردم...(شوخی کردم عزیزم...گرسنه نیستم...)اومدم رو پای مونا دراز کشیدم...موهامو ناز کرد و گفت(خدایی سپیده حال میکنی موهاتو رنگ کردما...)(آره...همه میگن بهم خیلی میاد...کارت درسته مونا...)خندید و باز موهامو ناز کرد...موبایل زنگ خورد...(شیوا...اون موبایلو جواب میدی؟؟؟بگو سپیده خوابه...)شیوا رفت تو اتاق...(کی بود؟؟؟)(هیشکی...از صدای من خوشش نیومد قطع کرد...)یه دفعه یاد مسعود افتادم...(شیوا گوشیو بده من...)موبایلو از شیوا گرفتم...مونا گفت(سپیده...درسا در چه وضعه؟؟؟)(ای...بد نیست...)(دیوونه چرا از رشته های تجربی نمیخونی؟؟؟دیوونه ای تو...)(این رشته رو دوست دارم مونا...)(خود دانی...از ما گفتن...راستی بعد از ظهر بریم بیرون...حالم از بعد از ظهرای جمعه بهم میخوره...)شیوا هم تایید کرد...مونا گفت(سپیده میای که؟؟؟)(آره...بدم نمیاد یه چرخی بزنم...اما فعلا ترجیح میدم بخوابم...)رفتم تو اتاق...دراز کشیدم رو تخت...شیوا اومد تو اتاقو درو بست...(سپیده...معلومه داری چیکار میکنی؟؟؟)(چیو چیکار میکنم؟؟؟)(حمیدو میگم...)(شیوا بیخیال شو...از اولم نباید با حمید دوست میشدم...اشتباه کردم...)(حمید پسر بدی نیست...خود دانی...)رومو اونور کردم و گفتم(منو یک ساعت قبل از اینکه بریم بیدار کن شیوا...)یه کمی نشست و از اتاق رفت بیرون...چشام داشت سنگین میشد که بازم موبایل لعنتی زنگ خورد(بله؟؟؟)گوشیو نگه داشته بود و حرف نمیزد...(چرا لالی؟؟؟خوب حرف بزن ببینم چی میخوای؟؟؟تا کی میخوای این مسخره بازیو بکنی؟؟؟؟بالاخره که چی؟؟؟)بازم حرف نمیزد...(من که میدونم تو کی هستی...)دلمو زدم به دریا...(امروز خودم شمارمو تو گوشیت دیدم...پس دیدی میشناسمت؟؟؟)گوشیو قطع کرد...حرصم گرفته بود...دوباره زنگ زد...(بله؟؟؟)(سلام.......)(شما؟؟؟!!!)(من....من مسعود هستم...)(ا...پس تصمیم گرفتی عین بچه آدم حرف بزنی آره؟؟؟)سکوت کرد...(چرا به من زنگ میزنی؟؟؟چی از جونم میخوای؟؟؟)(هیچی....من...راستش میخواستم ببینمت...)(ببینی!!!؟؟؟که چی بشه؟؟؟)(یه حرفایو باید بهت بگم...)(خوب بگو...دیگه واسه چی ببینی منو؟؟؟)(نه...حضوری بهتره...)(ببین آقای مزاحم...من نه وقتشو دارم نه حوصله شو...دیگه هم بهم زنگ نزن...از شما به اندازه کافی به ما رسیده...انقد که نوه نتیجه هامونم بخورن بازم تموم نشه...شنیدی؟؟؟)(من نمیخوام مزاحم بشم سپیده...اما خیلی مهمه...راجع به شراره اس...)بدنم یخ کرد...شراره؟؟؟مگه شراره چی شده؟؟؟(شراره چی شده؟؟؟حرف بزن ببینم؟؟؟)(راستش....)(مسعود شراره چی شده؟؟؟اتفاقی واسش افتاده؟؟؟)(نه...خیره...نگران نشو...کی میتونم ببینمت؟؟؟)(من همین الان میام...)(باشه...پس من ده دقیقه دیگه میام سر کوچه...فعلا...)بعدشم قطع کرد...دل تو دلم نبود...یعنی شراره چی شده؟؟؟؟لباس پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون...مونا گفت(کجــــــــــااااا؟؟؟!!!)(برمیگردم بهت میگم...فعلا...)بعدشم از خونه اومدم بیرون...............
سوار ماشین مسعود که شدم گفتم(شراره چی شده؟؟؟بگو دق کردم....)(سلام...)(ای بابا...علیک سلام...)حرکت کرد و راه افتاد...(مسعود...این دیگه چه نقشه جدیدیه؟؟؟)جوابمو نداد...(با توام مسعود...نگه دار...)واستادو نگام کرد...(میگی چی شده یا پیاده بشم؟؟؟)(سپیده...میدونم از من بدت میاد...حق داری...اما من هیچ وقت به تو بد نکردم...به خدا راست میگم...)(الان وقت این حرفا نیست...به اسم شراره منو از خونه بیرون کشیدی که اینارو بگی؟؟؟)(باشه...)بعدش راه افتاد...(من همه چیو به شراره گفتم...همون روزی که تو از خونه ما رفتی...گفتم که سپیده گناهی نداره...اون روحشم از این ماجرا خبر نداره...گفتم این احساس فقط از طرف من به سپیده اس...یه احساس کاملا یه طرفه...من قبول دارم که اشتباه کردم...اشتباهم این بود که باید اول این قضیه رو به تو میگفتم...اما وقتی دیدم تو داری از پیش ما میری دیوونه شدم...دیگه نفهمیدم چیکار میکنم...از روز اولی هم که تو رو با شراره تو رستوران دیدم ازت خوشم اومد...اما پای مهرداد وسط بود...مهرداد رفیق قدیمی من بود...نمیخواستم رفاقتمون بهم بخوره...اون روز به شراره تلفون دادم...گفتم اینجوری از طریق شراره میتونم از تو باخبر بشم...من نمیدونستم مهرداد با تو قصد ازدواج داره...سپیده به خدای بالا سرم قسم نمیدونستم...موقعی فهمیدم که دیگه کار از کار گذشته بود...شما نامزد کرده بودین...اون روز یکی از بدترین روزای عمرم بود...باور نمیکردم به این راحتی مهردادو قبول کرده باشی...وقتی شراره گفت که نامزد کردین دلم میخواست زار زار گریه کنم...اما دیگه دیر شده بود...)(تو که از من خوشت میومد چرا از اول بهم نگفتی؟؟؟چرا با شراره موندی؟؟؟چرا با زندگی اون بازی کردی؟؟؟)(من خواستم بهت بگم اما ترسیدم...ترسیدم تو منو قبول نکنی و به مهرداد همه چیو بگی...مهرداد گردن من خیلی حق داشت...چند بار زمین خوردم...اما مهرداد دستمو گرفت...اگه میفهمید منو نمیبخشید سپیده...)(شراره چی؟؟؟چرا با احساسات شراره بازی کردی؟؟؟چرا دلشو شکستی هان؟؟؟)(من از اولین روزی که با شراره دوست شدم گفتم که رو من زیاد حساب نکنه...گفتم ما دو تا دوست ساده ایم...همین...به خدا اگرم کاری کردیم اون میخواست نه من...)(توجیه نکن...اینا همش بهونه اس...تو منو وسیله پیچوندن شراره کردی...اینجوری هم از دست شراره راحت میشدی هم به من راحت تر میرسیدی...خر خودتی کوچولو...)(سپیده به خدا اینجوری که تو فکر میکنی نیست...یه مدتی بود شراره خواستگار داشت...اینو خودش بهم گفت...اما به خاطر من میخواست خواستگارشو جواب کنه...من نمیخواستم مانع خوشبختیه شراره بشم...بهش گفتم که ازدواج کنه...خیلی عصبانی شد...مدام بهم فحش میداد...اما من چیزی نگفتم...دلم نمیخواست به خاطر من آینده اش خراب بشه...)(پس چرا باهاش ازدواج کردی؟؟؟مگه صیغه ازدواج حساب نمیشه؟؟؟هان؟؟؟)(من خواستم اومدن شراره به خونم از نظر دیگران شرعی باشه...میخواستم راحت از خونش بیاد بیرون...میخواستم حرفی پشتش نباشه...به خدا اینو خودشم میدونست...)خندیدم...(بس کن دیگه مسعود...من میخوام پیاده بشم...نگه دار...)(میرسونمت...)(خودم میرم...نگه دار...)(سپیده تو رو خدا به حرفام گوش...)(تو از من چی میخوای مسعود؟؟؟)(من...هیچی...میخوام منو ببخشی...)(همین؟؟؟!!!)(آره...همین...)خندیدم...(مثل یه سگ دروغ میگی...نگه دارررررررررر...)داد کشیدم...نگه داشت...(دیگه بهم زنگ نزن...فهمیدی؟؟؟وگرنه مجبور میشم قضیه رو به حمید بگم...فکر نمیکنم زیاد از این موضوع خوشحال بشه...شنیدی؟؟؟)هیچی نگفت...درو بستم و رفتم................
با شیوا و مونا رفتیم بیرون...خیلی خوش گذشت...همش میخندیدیم و چرت و پرت میگفتیم...شیوا که رانندگی میکرد...من و مونا هم دائم چرت و پرت میگفتیم و همه رو دست مینداختیم...مونا گفت(اینقد هوس کردم برم شمال که نگوووووو...دلم لک زده واسه بوی شمال...)من گفتم(منم همینطور...)شیوا گفت(باید یکیو پیدا کنیم اونجا ویلا داشته باشه کلید ازش بگیریم...ببینم سپیده...تو کسیو نمیشناشی بهمون کلید بده؟؟؟)(نه بابا دلت خوشه شیوا...هر کی که اونجا جا داره دیوونه که نیست به ما کلید بده...خودش میره...)مونا گفت(خاک تو سر جفتتون...عرضه ندارین یه پسر پول دار ردیف کنین کلید ویلای پاپا جونشو بده به ما...مردشورتونو ببرن...)خندیدیم...شیوا گفت(میگم یه پیشنهاد!!!تا عید یه بیست روزی وقت داریم...با هرکی که خواستیم رفیق بشیم اول ازش میپرسیم ویلا داری؟؟؟اگه گفت نه که هیچ...اما اگه گفت آره قبول...چطوره؟؟؟)مونا زد تو سر شیوا و خندیدیم...اما جدا چقدر تو عید شمال میچسبید.......رفتیم شام خوردیم و برگشتیم...ساعت حدود 11شب بود که رسیدیم...موبایلو روشن کردم...رفتم دوش بگیرم...وقتی اومدم بیرون شیوا گفت که حمید زنگ زده...داشتم موهامو خشک میکردم که دوباره زنگ زد...(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟)(سلام...بد نیستم...)(مزاحمم؟؟؟)(ای...تقریبا...چیکار داری؟؟؟)(من خیلی بهت زنگ زدم...اما گوشیت خاموش بود...گوشی شیوا هم خاموش بود...)(بیرون بودیم...کارتو بگو...)(من خواستم حالتو بپرسم...)(میبینی که...خوبم...)(سپیده بابت امروز معذرت میخوام...یکمی تند رفتم...ببخش...)(مهم نیست...غیر از این نمیشه توقعی ازت داشت حمید خان...)(به خدا اعصابم خورد بود سپیده...تو هم که وقتی عصبانی میشی هر چی دلت میخواد به آدم میگی...دست خودم نبود...دلم نمیخواد با هیشکی حرف بزنی...میفهمی؟؟؟)(حمید میشه یه خواهشی ازت کنم؟؟؟)(آره...بگو؟؟؟)(میشه دیگه به من زنگ نزنی؟؟؟)ساکت شد...(واسه چی؟؟؟مگه چیکار کردم سپیده؟؟؟)(هیچی...فقط دیگه به من زنگ نزن...همین...)(سپیده داری شوخی میکنی؟؟؟)(نه...خیلیم جدیم...)(من که گفتم معذرت میخوام...چرا قضیه رو بزرگ میکنی؟؟؟)حوصله کل کل باهاشو نداشتم...(سپیده...میتونی یه دقیقه بیای بیرون؟؟؟)(نه...دیروقته...)(فقط یه دقیقه...به خدا بیشتر نمیشه...کارت دارم...)کلافم کرده بود...میدونستم سریش میشه اگه نرم...(میای سپیده؟؟؟من سر کوچتونم...یه دقیقه فقط...باشه؟؟؟بعد گورمو گم میکنم...)(باشه...الان میام...)(مرسی...)گوشیو قطع کردمو رفتم پایین...تو ماشین که نشستم سلام داد و یه بسته کادو شده داد بهم...(این چیه حمید؟؟؟)(بازش کن...ناقابله...)کادو رو باز کردم...گوشی موبایل بود...دقیقا مثل مال مسعود...(دیوونه این چه کاریه کردی؟؟؟من اگه میخواستم خودم میگرفتم...)(قابلی نداره...منو بخشیدی؟؟؟آره؟؟؟)فکر میکرد میتونه منو با یه گوشی بخره!!!...از خریتش خندم میگرفت...حالا که اون دوست داره خر باشه خوب چه عیبی داره؟؟؟بد نیست همین دورو بر یه چرخی بزنه...ضرر که نداره...این همه هستن این یکیم روش...(ممنون حمید...)(سپیده...هنوز دلخوری؟؟؟)(نه...خداحافظ...)از ماشین پیاده شدم و رفتم خونه...حمیدم لنگه همه اون یکیا...بذار اونم فکر کنه با گرفتن کادوهای گرون قیمت میتونه دلی رو که از من گرفته شد رو بدست بیاره...حمید هم یه آشغال دیگه که اینجوری میخواست بهای.....
شدید درس میخوندم...تقریبا هر شب تا دیروقت بیدار بودم...مونا تو بعضی از درسا کمکم میکرد...اما بازم میترسیدم که قبول نشم...اون روز شیوا اومد خونه...نیشش تا بنا گوش باز بود...منو مونا داشتیم با هم عربی میخوندیم...اومد تو و خندید...مونا گفت(چیه؟؟؟کبکت خروس میخونه؟؟؟)(آره آبجی...ایرادی داره؟؟؟)به شیوا گفتم(خبریه؟؟؟)خندید و یه دسته کلید از جیبش در آورد و تکون داد...منو مونا همدیگرو نگاه کردیم...شیوا گفت(یه خبر مهم...یه خبر مهم...تا چند روز دیگر ما عازم شمال کشور خواهیم بود...)من و مونا باور نمیکردیم...(شیوا جون مادرت راست میگی؟؟؟بگو مرگ مونا؟؟؟)(به جون مونا راست میگم...)من گفتم(از کی کلید گرفتی شیوا؟؟؟)(از مینا...یکی از دوستامه...خودش داره عید میره دبی...صحبت مسافرت شد گفتم ما میخوایم بریم شمال...اونم پیشنهاد داد اگه جای خاصی مد نظرمون نیست بریم ویلای اون...منم که از خدا خواسته یکم ناز کردم...بعدشم کلیدو ازش عین خوره ها قاپیدم...)همه خندیدیم...مونا ذوق زده گفت(الهی دورت بگردم شیوا که انقده ماهی...)بعدشم پرید لپ شیوا رو ماچ کردو کلیدو ازش گرفت...قرار شد یه مسافرت مجردی حسابی بریم...اون شب من کلید ویلا رو به یه نخ بستم و نخ رو بستم به لوستر...هر سه تا زیرلوستر دراز کشیده بودیمو میخندیدیم...یادش بخیر...چقدر اون شب خندیدیم..........
قرار شد که سال تحویلو شمال باشیم...یه روز قبلش میخواستیم راه بیفتیم...این اولین مسافرت مجردی عمرم بود...دل تو دلم نبود...واسه شب سفرمون لحظه شماری میکردم...شیوا و مونا هم مثل من خوشحال بودن...از الان داشتیم تدارک مسافرتو میدیدیم...موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سلام به همه با معرفتای عالم...چطوری؟؟؟)(سلام هومن...خوبی؟؟؟)با هومن تو یه کافی شاپ دوست شده بودم...زیاد با هم کاری نداشتیم...اما گه گداری زنگ میزد و با هم میرفتیم بیرون...پسر دریده و پررویی بود...تقریبا هم سن خودم بود...از اون پسرای علافی که باباهه شب به شب جیبشونو با تراول و پول پر میکنه که فرداش خرج کنن...یه پسر علاف واقعی...که فقط به دختر بازی فکر میکرد...(ما رو نمیبینی خوشی سپیده خانوم؟؟؟)(نه بابا...گرفتارم...)(شما که کارو بارت توپه ماشالله...شما دیگه چه غمی داری؟؟؟)خندیدم...دیگه به حرف زدنش عادت کرده بودم...(بی مزه نشو هومن...چه خبر؟؟؟)(هیچی...امن و امان...امشب چیکاره ای سپیده؟؟؟)(امشب....راستش دارم با خالم میرم بیرون...میخوام خرید کنم...)هومن فکر میکرد من دانشجو هستم و خونه خالم ساکنم...(خاله جونو بپیچون بیا اینجا...مامانو بابام رفتن کیش...تنهام...میای؟؟؟)(نمیدونم...بهت خبر میدم هومن...)(اه ه ه...بابا چقد کلاس میذاری...کی بیام دنبالت؟؟؟)(گفتم که...بهت زنگ میزنم...)گوشیو قطع کرد...پاشدمو رفتم تو اتاق...یه کم اتاقو مرتب کردم...تو فکر مسافرت بودم...دوباره موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(هومنم بابا...میای یا نه سپیده؟؟؟)(هومن گفتم که بهت خبر میدم...)(اه ه ه...بابا حاضر شو بیام دنبالت...کی حاضری؟؟؟)دست وردار نبود...ساعت تقریبا 4 بود...(ساعت 6 بیا سر میدون...خوبه؟؟؟)(باشه...میبینمت...کاری نداری سپیده؟؟؟)(نه...خداحافظ...)هومن اومد دنبالم...خیلی بد رانندگی میکرد...دل و جیگرم بالا میومد همیشه...(هومن تو رو خدا یکم آروم تر...حالت تهوع گرفتم...)(بیخیال بابا...تو خجالت نمیکشی به من زنگ نمیزنی سپیده؟؟؟)(به خدا درس دارم...گرفتارم...)(الان حدودا یک ماهه که حتی یه زنگم بهم نزدی...موبایلتم که همیشه خدا خاموشه...تلفون دیگه ای هم که ازت ندارم...آخر همه بی معرفتایی...)(خوب حالا...بیخیال...)رسیدیم خونشون...رفت تو آشپزخونه و دوتا شربت آورد...(مانتوتو در بیار...راحت باش...)...شربت آلبالو درست کرده بود...(سپیده تا کی میتونی بیرون باشی؟؟؟)(تا ساعت 9...چطور؟؟؟)(هیچی...همینطوری پرسیدم...خوبه...خوب تعریف کن ببینم...چیکارا میکنی؟؟؟اوضاع روبراهه؟؟؟)(آره...خوبه...)رفت ضبطو روشن کرد و اومد نشست کنارم...(سپیده تو از من خوشت نمیاد...معلومه...)(حرف مفت نزن...اگه خوشم نمیومد که نمیومدم...)خندید...(خدایی خوب بلدی سیاه کنی سپیده...من شما ها رو میشناسم...)(منظورت از شما ها چیه؟؟؟!!!)(هیچی بابا...کلا دخترارو گفتم...زود جبهه نگیر...)هومن همیشه غیر مستقیم بهم از این تیکه ها مینداخت...منظورشو میفهمیدم...اما واسم مهم نبود...بلند شد رفت تو اتاقشو منو صدا کرد...اومدم تو اتاقش...(بیا بشین سپیده...)(نه...راحتم...)(اه ه ه...چقدر تو خودتو لوس میکنی...هر کی ندونه خیال میکنه تا حالا پسر ندیدی...)حرفش ناراحتم کرد...(هومن در دهنتو بذار خفه کار کن...اگه بلد نیستی حرف بزنی خفه شو...)بلند شد و دستمو کشید سمت خودش...(وحشی دستمو شکستی...حیوون...)خندیدوگفت(سپیده واسه همین کارات ازت خوشم میاد...)بعدش از رو زمین بلندم کرد و نگهم داشت تو هوا...(هومن بذارم پایین...از این شوخی ها خوشم نمیاد...)(مثلا نذارمت پایین چیکار میکنی؟؟؟)ناخن هامو کردم تو دستش...(هووووو...وحشی...دختره...دستمو چرا چنگ میزنی؟؟؟)انداختم رو تخت و با یه دستش دو تا مچ دستامو گرفت...بعدشم نشست رو زانو هام...(هومن بلند شو از رو پام...زانوم شکست...)(دستاشو نشون داد و گفت(ببین چیکار کردی...)ناخن هام پوست دستشو خراش داده بود...(حقته...من که گفتم منو بذار زمین...تو آدم نیستی...چیه حالا...انگار زخم خنجر خورده...حالا دو تا خراشه دیگه...بی جنبه...)(دستمو جر دادی میگی دوتا خراش؟؟؟عجب پررویی هستی بابا...)(چیه...نکنه میترسی دوست دخترت ببینه شاکی شه؟؟؟آره؟؟؟)(زر نزن بابا...اگه من دوست دختر داشتم که الان تو اینجا نبودی...)(درست حرف بزن هومن...هیچی بهت نمیگم دور بر ندار...)موبایلش زنگ خورد...(هومن موبایلت داره زنگ میزنه...پاشو...شاید دوست دخترت باشه...)(نه بابا...یکیه لنگه تو...)(درست حرف بزن...چرا امروز هار شدی؟؟؟)(چیه؟؟؟به ما روا نیست سپیده خانوم؟؟؟)(از روم بلند شو...پسره...)(عمرا بلند شم...ناراحت نباش بابا...من از قماش شما انتظار معرفت ندارم...خوب پولشو میدم...)چندشم شد...این پسر نهایت وقاحت بود...دلم میخواست بزنم تو دهنش...(مگه پولم داری کوچولو؟؟؟)عصبانی شد...(حالا کوچولویی بهت نشون بدم که...)عین وحشیا افتاد به جونم...(هومن یواش...کثافت آدممـــــاااااااا...)(نترس ایکبیری...پولشو میدم...)بغض داشت گلومو خفه میکرد...(باشه قبول...اما اول پول...باشه؟؟؟مفتکی که نمیشه...)بعدشم بهش لبخند زدم...(خوب بابا...فرار که نکردم...پولشم میدم...اما آخرش...)(نه...همین الان...)دست تو جیبه شلوارکش کرد و یه تراول دویستی در آورد...(بسه یا نه؟؟؟)پس این کثافت از قبل فکر همه چیو کرده بود...تراولو گرفتمو گذاشتم تو جیب شلوارم...نمیخواستم اینکارو کنم...اما اگه ازش پول نمیگرفتم بیشتر پررو میشد...بغض گلومو گرفته بود...نمیگم تا حالا این کارو نکرده بودم...اما هیچ وقت کسی به این بیشرمی بهم همچین پیشنهادی نداده بود...از کسایی که پولشونو به رخم میکشیدن که هوس آنی و کثیفشونو بگذرونن حالم بهم میخورد...اما میدونستم هومن تا کاریو که میخواد نکنه ولم نمیکنه...پس بذار پولشو ازش بگیرم که حداقل بعدا که آتیشش خوابید بفهمه چه غلطی کرده...وقتی کارش تموم شد بلند شد و گفت(خوب...حالا میتونی بری...هرییییییی...)بغض راه گلومو بسته بود...دلم میخواست زار زار گریه کنم...وقتی داشتم از در میومدم بیرون برگشتمو تراولو بهش نشون دادمو خندیدم...(گفتم هرییییییی...من واسه امثال تو دائم از اینا خرج میکنم...شماها مگه جز این کارا کاره دیگه هم بلدین؟؟؟فقط باید شما رو.........)نذاشتم حرفش تموم بشه...درو کوبیدمو اومدم بیرون...از کوچشون دویدم...به خیابون که رسیدم زارزار گریه کردم...خدایا خلاصم کن...دیگه این زندگیو میخوام چیکار؟؟؟..........خدایا دیگه طاقت ندارم....بسمه....نشستم سر پله یه خونه و یه دل سیر گریه کردم.........
در خونه رو که باز کردم مونا داشت با تلفون حرف میزد...قیافمو که دید گوشیو قطع کرد و اومد تو اتاقم...شیوا هم خونه نبود...رفتم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم...(سپیده...چیزی شده؟؟؟چته؟؟؟)هیچی نگفتم...(سپیده؟؟؟بابا چته؟؟؟این چه قیافه ایه؟؟؟)پتو رو کنار زدم...(مونا...برو کیفمو بیار...)کیفمو آورد و بهم داد...از توش تراولو در آوردمو نشونش دادم...(این چیه سپیده؟؟؟)(پوله....)(میدونم...اما از کجا آوردیش؟؟؟)پریدم بغل مونا و زار زار گریه کردم...(سپیده چت شده؟؟؟چرا گریه میکنی؟؟؟)(مونا........)گریه امونم نمیداد...(جون مونا؟؟؟بگو چی شده سپیده؟؟؟)بغض کرده بود...(مونا...من....من....)بهش گفتم که هومن بهم چی گفته و باهام چیکار کرده...مونا هم زار زار گریه کرد.............اون روز لعنتی رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم.........اون شب شیوا خونه دوستش بود...من و مونا تا نزدیکای صبح درد دل کردیم...چقدر اون شب دلم گرفته بود...خیلی وقت بود که یه دل سیر گریه نکرده بودم...مونا هم گریه میکرد...نمیدونم به حال من یا به حال خودش...شایدم واسه جفتمون...نمیدونستم فلسفه زنده بودنم چیه؟؟؟من واسه چی باید زنده باشم؟؟؟خسته شده بودم...از زندگی...از همه چی...اما مردنم وجود میخواست که من نداشتم...بارها تصمیم گرفته بودم خودمو بکشم...اما هر بار به یه دلیلی منصرف شده بودم....یاد مهرداد افتادم...اون خنده های کثیفش...اون وعده های تو خالیش...مهرداد مسبب تمام بد بختیای من بود...هزار بار نفرینش کردم...یاد مامان افتادم...یعنی الان کجان؟؟؟اصلا مامان به من فکر میکنه؟؟؟الان سامان چه شکلی شده؟؟؟یاد بابا افتادم...یاد روزی که شبونه منو از خونه بیرون کرد...یاد التماسام افتادم...اما اون بیرونم کرد...دلم خیلی گرفته بود...انگار همه غمهای عالم تو دل من بود...تو دلم هزار بار به بختم لعنت فرستادم...مهردادو نفرین کردم...اما مگه فایده ای داشت...مهم این بود که حالا من یه........
برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم...
خودم را قسمت کردم...
تو را سهم تمام رویاهایم کردم...
انصاف نبود...
تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم
پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی؟؟؟؟
برای خداحافظی خیلی دیر بود...
خیلی دیر... ... ...
نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 4:42 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[31]
: امتداد تلخیها...ورق دوازدهم...
از خیابون چند دفعه شماره خونه مسعود رو گرفتم...اما کسی گوشیو بر نمیداشت...نمیدونستم باید چیکار کنم...باورم نمی شد شراره این حرفارو به من زده باشه...چرا باید بهم شک کنه؟؟؟اون مسعود چی؟؟؟چرا باید این وسط موش بدونه؟؟؟یعنی شراره رو هم واسه من زیادی دید؟؟؟حالم ازش بهم میخورد...ماشین گرفتم و رفتم خونه نو...شیوا بهم زنگ زد(سلام...کجایی سپیده؟؟؟)(سلام...خونه...چطور؟؟؟)(امشب میای بیرون؟؟؟)(نه....حوصله ندارم شیوا جون...)(ای بابا...پاشو حاضر شو بیام دنبالت...)(شیوا من نمیتونم...امشب به خدا حوصله ندارم...الانم تو خونه جدیدم...)(شوخی میکنی...واسه چی اونجا؟؟؟)(قضیش مفصله...بعدا واست میگم...شما برین...خوش بگذره...)مونا گوشیو گرفت(سپیده...یه چیز میگم نه نگو...باشه؟؟؟)(باشه....)(منو شیوا میایم دنبالت...شب که شام خوردیم تو بیا پیش ما...هم من هستم هم شیوا...دور هم کلی خوش میگذره...حاضر شو الان میایم...)گوشی رو قطع کرد...بازم شماره خونه مسعود رو گرفتم...اما بازم بوق آزاد میزد..........شیوا و مونا اومدن دنبالم...رفتیم شام خوردیمو اومدیم خوابگاه...خوابگاه نسبتا بزرگ بود...خیلی هم شلوغ...اتاق شیوا و مونا یه جا بود...یه اتاق 5 نفره...البته یکی از هم اتاقیاشون رفته بود شهرستان به خونوادش سر بزنه...به مریم و طاهره هم اتاقیای شیوا سلام دادم...اونام بهم خوش آمد گفتن...مونا از تو یخچال میوه آورد گذاشت جلوم(بفرمایید...شرمنده که اینجا بهم ریخته اس...)(نه...خوبه...ممنون مونا جون...)شیوا موبایلش زنگ خورد رفت بیرون...مونا داشت نگاهم میکرد(سپیده...این چه قیافه اییه؟؟؟ابروهات خیلی ضایس...)خندید...شیوا اومد تو اتاق...مونا به شیوا گفت(شیوا...موچینتو بده...)بعدشم با چشم منو به شیوا نشون داد...(ای به چشم مونا جون...همین الان...)بعدشم رفت کیف لوازم آرایششو آورد...مونا گفت(سپیده بشین که میخوام هنرمو بهت نشون بدم...)(نه مونا...بیخیال بابا...)(اااااا...بابا بسه دیگه...مثلا ما ابرومونو ور داشتیم چی شد؟؟؟بابا آدم باید مرتب بگرده...اینجوری قیافت حال آدمو بهم میزنه...)انقد اصرار کرد که راضی شدم...(مونا...باریکش نکنیا...یه کم زیرشو وردار...)(باشه...تکیه بده ببینم...)اول یه بند حسابی صورتمو انداخت...هر چی التماس میکردم بیخیال نمیشد...از درد صورتم سر شده بود...(مونا جون سپیده بیخیال شو...پوستم کنده شد...)شیوا هم میخندید...به غلط کردن افتاده بودم...اما فایده ای نداشت...کار مونا که تموم شد گفت(شیوا...یه آینه بده سپیده...)شیوا واسم آینه آورد...وقتی تو آینه نیگا کردم باورم نمیشد...ابروهام خیلی باریک شده بود...(مونای خر...مگه نگفتم یه کم زیرشو تمیز کن؟؟؟ببین چیکار کردی؟؟؟)(خوب بابا...اصلا بشکنه دست من که نمک نداره...همون قیافه قبلیت خوب بود...آدم حالش بهم میخورد...)شیوا گفت(اما خدایی خیلی قشنگ شدی سپیده...فقط یه کم آرایش میخواد...)شیوا راست میگفت...کلی قیافم عوض شده بود...از مونا تشکر کردمو گونشو بوسیدم...اونم نیشش باز شد...قضیه شراره رو واسشون تعریف کردم...شیوا گفت(سپیده بیخیال...رفیقت اگه تو رو قبول داشت اینطوری نمیکرد...اینا همش بهونه اس...)مونا هم با شیوا هم عقیده بود...نمیدونستم چی بگم...اونشب شیوا بهم پیشنهاد داد که دانشگاه شرکت کنم...اما اصلا حال درس خوندن نداشتم...بعدشم از کجا پول میوردم؟؟؟(فعلا کار میکنم...شاید سال دیگه درس خوندم...)مونا و شیوا چیزی نگفتن...دلم واسه شراره تنگ شده بود.........
صبح مونا رفت دانشگاه...منو شیوا هم رفتیم شرکت...پشت میزم نشسته بودم که شهرام اومد...از پشت میز بلند شدم و سلام دادم...یه نگاه بهم کرد و گفت(مبارکه...)(چی مبارکه؟؟؟)ابروهاشو انداخت بالا...(ممنون...)خجالت کشیدم...این اولین باری بود که شهرام با من اینطوری حرف میزد...رفت تو اتاقش...به شیوا که نگاه کردم دیدم داره میخنده...بهش زبون درازی کردم......یه مدت بود که احساس میکردم شیوا و شهرام با هم سر و سری دارن...خیلی با هم صمیمی بودن...اما شیوا چند سال بود که اونجا بود...طبیعی بود که شهرام باهاش صمیمی باشه...اما یه جورایی مشکوک میزدن...اون روزم از شرکت زود اومدیم بیرون...کارای خونه دیگه تموم شده بود...میخواستیم یه سری خرت و پرت اولیه خونه رو بگیریم...به شیوا گفتم یه سر بریم دم خونه بابام...چند وقت بود که کسی اف افو بر نمیداشت...به موبایل بابا هم زنگ زده بودم...موبایلشو فروخته بود...نگرانش بودم...سر کوچه که رسیدیم شیوا با من پیاده شد...زنگو زدم...(کیه؟؟؟)(سلام خانوم...ببخشید منزل آقای_ا_ ؟؟؟)(عزیزم اونا از اینجا رفتن...)(رفتن؟؟؟کجا؟؟؟)(نمیدونم...فکر کنم رفتن شهرستان...)بدنم یخ کرد...(ممنون خانوم...)با شیوا رفتیم جایی که بابا کار میکرد...شیوا رفت بالا که آمار بگیره...وقتی برگشت گفت(بابات رفته شهرستان...)سرم درد میکرد.....
به خونه تازه عادت کرده بودم...خیلی با بچه ها جور شده بودم...دیگه اون سپیده ساده نبودم...آرایش میکردم...خوب حرف میزدم...اما هنوزم به ظاهر زنده بودم...من دیگه چیزی واسه باختن نداشتم...از شراره دیگه خبری نشد...یه بار که شیوا به مسعود زنگ زد مسعود گفت که با مادرش واسه همیشه رفتن شهرشون...حالم از مسعود بهم میخورد...دلم میخواست یه کاری کنم که حالشو بگیرم...اما چه کاری؟؟؟تو این مدت مسعود حتی یه بارم به من زنگ نزده بود...حتما خودش میدونست چی کار کرده که روش نمی شد زنگ بزنه...موبایلم زنگ خورد...(بله؟؟؟)سکوت بود...یه مدتی بود که مزاحم داشتم...حرف نمیزد....یه کم گوشیو نگه میداشتو قطع میکرد...(مگه مریضی؟؟؟چرا حرف نمیزنی؟؟؟سادیسم داری؟؟؟)گوشیو قطع کرد...نمیدونستم کیه؟؟؟اوایل فکر میکردم شاید بابا باشه...اما همیشه صدای موزیک آروم میومد...اونشب شهرام دعوتمون کرده بود مهمونی...البته فقط منو شیوا رو...هر کاری کردیم مونا نیومد...میگفت منو دعوت نکرده واسه همینم نمیام...با مونا حسابی جور بودم...منم که دیدم مونا نمیاد به شیوا گفتم منم نمیام...(ای بابا...چقدر شما دوتا افاده دارین...بابا اون که مونا رو نمیشناسه...واسه همینم دعوتش نکرده...)من گفتم(منم که تو دعوت کردی...خودش که دعوت نکرد...تازه اگه مونا نیاد منم نمیام...قحطی مهمونی که نیست...)شیوا اخم کرد و گفت(به درک...خودم میرم...)شیوا رفت...من و مونا داشتیم فیلم میدیدیم...دوباره موبایل زنگ خورد(بله؟؟؟)بازم سکوت...بعدشم گوشیو قطع کرد...بار دوم که زنگ خورد تا گوشیو بر داشتم گفتم(حروم زاده واسه چی مزاحم میشی؟؟؟)(من....شرمنده سپیده خانوم...به خدا من نه حروم زادم نه مزاحم...)(ای وای...شرمنده آقا شهرام...خوبین...)از خجالت داشتم میمردم...(انگار مزاحم دارین؟؟؟)(راستش یه چند وقتیه...بازم معذرت میخوام آقا شهرام...)(خواهش میکنم...شما چرا راه نیوفتادین؟؟؟)(شیوا اومده...الانا باید برسه...)(شما چرا نیومدین پس؟؟؟)(راستش یه کمی مریضم...شرمنده که نشد بیام...ممنون بابت دعوتتون...)(سپیده خانوم لطفا حاضر بشین...من الان خودم میام دنبالتون...)(نه...لازم نیست...باشه یه فرصت دیگه...)(تعارفم بلدی؟؟؟پاشین با دوستتون حاضر بشین...من الان میام دنبالتون...)بعدشم گوشیو قطع کرد...هر کاری کردم مونا راضی نشد بیاد...دلم نمیخواست برم...اما اگه نمیرفتم بد میشد...ممکن بود شهرام فکر کنه تاقچه بالا گذاشتمو نرفتم...پاشدم حاضر شدم......
فکر میکردم شهرام با شیوا بیاد دنبالم...وقتی دیدم تنها اومده تعجب کردم...به یه پیراهن بلند مشکی پوشیده بودم...نسبتا لباس سنگین و پوشیده ای بود...نمیدونستم مهمونی چه جور جوی داشت...واسه همین ساده پوشیدم...شهرام کلی به خودش رسیده بود...خیلی بد شد که اومده بود دنبالم...هرچی بود اون صاحب مهمونی بود...نباید مهمونیو ول میکرد میومد اینجا(سلام...)(به به...سلام...خوبی سپیده خانوم؟؟؟)با هم دست دادیم...(ممنونم...آقا شهرام شرمنده...خیلی بد شد که مزاحم شما شدم...)(نه بابا..این چه حرفیه...فقط یه خواهش...به من نگو آقا شهرام...بگو شهرام...باشه؟؟؟)(باشه آقا شهرام...)خندید(بازم که گفتی آقا شهرام سپیده...)اولین بار بود که بهم میگفت سپیده...تو ماشین حرفی نمیزدم...اگه سوالی میکرد جواب میدادم...سیگارشو گرفت طرفم(بفرمایید...)(ممنونم...سیگاری نیستم...)(اوه...جدی؟؟؟)(بله...)سیگارشو روشن کرد...گه گاهی یه نگاهی بهم میکرد...(چقدر قیافه بیرونت با شرکت فرق داره...)اینو با لبخند گفت...(هر چیزی جایی داره...اون شرکته...این مهمونی...)خندید...(سپیده تو آدم عجیبی هستی...)رسیدیم...خونه شهرام یه خونه شیک بود...جدا خونه قشنگی بود...پدر و مادرش ایران نبودن...خودش مجرد زندگی میکرد...صدای آهنگ ضعیفی از خونه میومد...البته خونه حیاط نسبتا بزرگی داشت...واسه همینم صدا زیاد بیرون نمیومد...(خوب...بفرمائید...)درو نشونم داد...جدا عجب مهمونی بود...با شهرام که اومدیم تو دنبال شیوا گشتم...یه دفعه چشمم افتاد به مسعود!!!!این دیگه از کجا پیداش شد؟؟؟؟داشت با شیوا و یه پسر دیگه حرف میزد...شهرام طبقه بالا رو بهم نشون داد و گفت که میتونم لباسمو اونجا عوض کنم...شیوا اومد پیشم(سپیده...مونا کو؟؟؟)(نیومد...تو چرا موبایلت خاموش بود شیوا؟؟؟)(بابا از دست مزاحما...خرمگس زیاده بابا...یه امشب اومدیم مهمونی...ول نمیکنن آدمو...مجبور شدم خاموش کنم...)(من برم لباسامو عوض کنم بیام...تو نمیای؟؟؟)(نه...برو...)مهمونی نسبتا سنگینی بود...مشخص بود که اکثر مهمونا با هم آشنا هستن...مهمونی خوبی به نظر میرسید...رفتم بالا...لباسامو عوض کردم...اومدم پایین...نشستم رو صندلی...شیوا اومد پیشم...(سپیده اونجارو نگاه کن...اون پسره رو میبینی؟؟؟خیلی تو نخمه...چطوره؟؟؟)شونه بالا انداختم(بد نیست...پس شهرام چی خره؟؟؟)(بابا شهرام که دوست پسرم نیست...یه دوسته...چرا اینقد این پسره مردنیو به من میچسبونی؟؟؟)خندیدم...شیوا رفت با یکی از دوستاش که تازه اومده بود سلام علیک کنه...تنها نشسته بودم...(سلام....)سرمو بالا گرفتم...مسعود بود...(سلام...)جوابشو دادم و رومو اونطرف کردم...(اجازه هست بشینم؟؟؟؟)(نه.....)(چرا؟؟؟)چقدر پر رو بود...(اینجا جای دوستمه...الان میاد...)(شیوا اومد بلند میشم...)منتظر جواب من نشد...نشست...خودمو کشیدم اونطرف...(چقدر عوض شدی سپیده!!!)نگاهش کردم(روزگار آدما رو عوض میکنه...هم ظاهرآدمارو هم باطنشونو...)سرشو انداخت پایین...(به به...میبینم که خلوت کردین...)شهرام اینو گفت و به من چشمک زد...بعدشم به مسعود گفت(مسعود جان...سمیرا کارت داره...)مسعود بلند شد و رفت...شهرام نشست جای مسعود...(سپیده...چرا غریبی میکنی؟؟؟پاشو بابا...اینجا ناسلامتی مهمونیه نه مجلش ختم...)خندیدم(من اهل تعارف نیستم آقا شهرام...حالم زیاد خوش نیست...اینجوری راحت ترم...)(ای بابا...باز که گفتی آقا...)خندیدم...مسعود داشت با یه دختره صحبت میکرد...اما حواسش به منو شهرام بود...شهرام نگاهمو دنبال کرد و گفت(سپیده...یه کار کوچیک باهات دارم...)(چه کاری؟؟؟)(راجع به مسعوده...یه دقیقه بیا بالا...)بلند شد و جلو رفت...منم دنبالش رفتم...رفتیم تو اتاقو درو بست...(سپیده...من نمیخوام تو زندگی خصوصی تو دخالت کنم...اینجا ما دو تا دوست هستیم نه دوتا همکار...نمیخوامم نظرمو بهت تحمیل کنم...مسعود همه چیو راجع به تو بهم گفته...)(همه چی؟؟؟مثلا چیا؟؟؟)(اینکه تو دختر خالش نیستی و دوست دوست دخترش بودی...و اینکه از تو خوشش میاد...)خندیدم(مسعود یه کثافته...)(نه...منطقی باش...اگه بین تو با دوستت بهم خورده نمیگم مسعود مقصر نیست...هست...اما این وسط دوستتم مقصر بوده...اون زود قضاوت کرده...)(نه...اینطور نیست...شما که دوست منو نمیشناسی لطفا قضاوت نکن...مسعود میتونست بهونه دیگه ای واسه شراره بیاره که بپیچونش...اما من وسیله خوبی بودم...مسعود بر خلاف قیافه سادش خیلی هفت خطه...اون دوستی رو که از خواهر بهم نزدیک تر بودو ازم گرفت...من نمیبخشمش...اگرم میدونستم امشب اونم اینجاس پامو تو این مهمونی نمیذاشتم...)(نمیدونم چی بگم...خودت میدونی...)(میشه بریم پایین؟؟؟)بلند شد و درو برام باز کرد...وقتی اومدیم پایین شیوا داشت میرقصید...منو که دید اومد پیشم(کجا بودی؟؟؟)(میگم بهت...تو که بهت بد نمیگذره؟؟؟)(نه...راستی سپیده...شماره اون پسره رو گرفتم...)بعدشم خندید...اومدم بشینم که یه دفعه یکی گفت(سلام...من حمید هستم...)بعدشم دستشو آورد به طرفم...(منم سپیده هستم...)باهاش دست دادم...(از آشناییتون خوشوقتم سپیده خانوم...)(ممنون...)بعدش نشستم...(اجازه هست اینجا بشینم؟؟؟)(خواهش میکنم...)از دور مسعودو میدیدم که داره نگاه میکنه...حسابی قیافش تو هم بود...(شما از دوستان شهرام هستین؟؟؟)(من از همکاراشون هستم...چطور؟؟؟)(آخه تا حالا ندیده بودمتون...)(کم سعادت بودین...)خندید...شیوا اومد پیشم...(به به...حمید چطوری؟؟؟)(خوبم...تو خوبی؟؟؟)(آره...مرسی...سپیده پاشو بیا میخوام یکیو بهت نشون بدم...)از حمید عذرخواهی کردمو با شیوا رفتم...شیوا ماندانا رو بهم معرفی کرد...از دوستای قدیمی شیوا بود...دختر خوبی به نظر میرسید...یه کم که با هم صحبت کردیم به شیوا گفتم(شیوا...کارت دارم...یه دقیقه بیا...)(چی شده؟؟؟)(اون پسره...حمید...کیه؟؟؟)(از دوستای شهرامه...پسر خوبیه...چطور؟؟؟)(هیچی...خواستم بدونم کیه...مرسی...)اومدم نشستم...مسعود اونطرف نشسته بود...یاد مهرداد افتادم...دلم میخواست خرخره مسعودو بجوام...از اونم به اندازه مهرداد متنفر بودم...(نمیخوای برقصی؟؟؟)حمید اینو گفت و لبخند زد...(زیاد بدم نمیاد...اما نه با این آهنگ...)(چی دوست داری؟؟؟بندری چطوره؟؟؟)خندیدم(نه بابا...نه خوشم میاد نه بلدم...)نشست کنارم(سپیده...مجردی؟؟؟)(آره...چطور؟؟؟)(هیچی...خیالم راحت شد...)(اگه مجرد نبودم که امشب اینجا نبودم...)(آره...درسته...سوال احمقانه ای کردم...چیزی میخوری؟؟؟)(ای...بدم نمیاد...)(الان میارم...)رفت و با دوتا لیوان برگشت...نیم ساعتی با هم حرف زدیم...حمید گرافیک میخوند...23سالش بود...قد نسبتا بلندی داشت...قیافه خیلی معمولی...با موهای بلند و مشکی...تنم گرم شده بود...حمید گفت(لپات سرخ شده سپیده...)خودمم احساس میکردم بدنم خیلی گرم شده...یه لحظه چراغها خاموش شد...به فاصله چند ثانیه دوباره روشن شد...اما فقط چند تا چراغ...اونم با نور ضعیف...آهنگ تانگو شد...همه دو به دو بلند شدنو شروع کردن به رقصیدن...(فکر کنم با این آهنگ بتونی برقصی...)حمید اینو گفت و منتظر جوابم شد...(نمیدونم...شاید...)بلند شد و دستمو گرفت...یه کمی سر گیجه داشتم...با هم بلند شدیمو رقصیدیم...(سپیده...خوبی؟؟؟)(آره...خوبم...)انقد صورت حمید بهم نزدیک بود که نفسهاشو احساس میکردم...اما واسم مهم نبود...مهم این بود که حتما مسعود داشت مارو میدید...سرم سنگین شده بود...یه کمی هم حالت تهوع داشتم...(حمید من زیاد میزون نیستم...میخوام بشینم...)کمکم کرد که بشینم...(میخوای واست چیزی بیارم؟؟؟)(نه...خوب میشم...)اما انگار خوب شدنی نبودم...شیوا رو صدا کردم...(شیوا کی میخوایم بریم؟؟؟)(نمیدونم...چطور؟؟؟)(من زیاد حالم خوب نیست...میشه الان بریم؟؟؟)(آخه زشته...هنوز شامو نیوردن...)(پس بیا با هم بریم بالا...شاید یکم بالا بمونم بهتر بشم...)با شیوا رفتیم بالا...(من برم واست شربت بیارم سپیده...آخه چرا زیاده روی کردی خره؟؟؟)(زیاد نخوردم...معدم خالی بود اینجوری شد...)شیوا از اتاق رفت بیرون...چند ضربه به در خورد...(بله؟؟؟)(سپیده...من حمیدم...میشه بیام تو؟؟؟)(آره بیا...)حمید اومد تو...دستش آبلیمو بود...اومد نشست کنارم...(بیا...بخور...بهتر میشی...)(نه...نمیخوام...از آبلیمو خوشم نمیاد...)(بخور...اگه بهتر نشدی هر چی خواستی بگو...)آبلیمو رو گرفتم...به حمید گفتم(حمید...مسعودو میشناسی؟؟؟)(آره...دوستمه...چطور؟؟؟)(هیچی...همینطوری پرسیدم...)(بهتر شدی؟؟؟)(آره...)جیگرم داشت بالا میومد...پس مسعود با حمید رفیقه...خیلی خوبه.......
اون شب حمید شمارشو بهم داد...نه اینکه بخوام جانماز آب بکشم!!!نه...اما اگه شمارشو گرفتم فقط به خاطر مسعود بود...اینجوری شاید دست از سرم بر میداشت...حمید یا مهرداد یا مسعود یا....دیگه مگه فرقی هم میکرد؟؟؟این مهم بود که میدونستم واسه چی همشون میخوان با من باشن...حتما چون دوسم داشتن!!!(هر هر)میدونستم روابط بین دو جنس مخالف فقط به خاطر هوس و جسمه...این موضوع بارها به خودم ثابت شد...اگه واقعا عشقی وجود داشت خیانت و دروغ و نامردی چی بود؟؟؟اگه واقعا یه پسر دختری رو به خاطر خودش میخواست چرا نمیتونست حتی از گرفتن دستای اون دختر خودداری کنه؟؟؟چرا اگه دوتا محبوب از هم دور میشدن دیگه عشقشون کمرنگ میشد؟؟؟همه این چراها یه جواب بیشتر نداشت...همش هوس و جسم بود!!!بگذریم...این قصه سر دراز دارد.........جمعه بود که موبایلم زنگ خورد(بله؟؟؟)بازم همون مزاحم لعنتی...اعصابمو حسابی خورد کرده بود...اکثرا موبایلو خاموش میکردم...اما عملا فایده ای نداشت...موبایلو خاموش کردمو خوابیدم...شبا درس میخوندم...شدیدا تو این فکر بودم که امسال دانشگاه قبول بشم...شیوا و مونا یکی از اتاقارو کامل در اختیارم گذاشته بودن...اینجوری تا هر ساعتی که میخواستم میتونستم بیدار باشم و درس بخونم...درسها خیلی سنگین بود...چون دیگه نمیخواستم دامپزشکی بخونم!!!حالا میخواستم یه رشته جدید بخونم!!!تلفون خونه زنگ خورد...(اه ه ه...روز جمعه هم نمیذارن آدم راحت باشه...شیوا...مونا...یکی اون تلفونو برداره...)صدای بچه ها نیومد...از جام بلند شدم و اومدم بیرون...کسی خونه نبود...گوشیو بر داشتم(بله؟؟؟)(سپیده سلام...بابا چرا موبایلت خاموشه؟؟؟)(سلام مونا...بازم مزاحم بود...خاموش کردم...شما دوتا معلوم هست کجایین؟؟؟)(ما اومدیم کوه...صبح هرچی صدات کردیم که تو هم بیای بیدار نشدی...چه خبر؟؟؟)(هیچی...باشه...خوش بگذره...مرسی زنگ زدی...)موبایلو روشن کردم و رفتم تو آشپزخونه...نزدیک عید بود...دوباره موبایل زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟چرا موبایلت خاموش بود؟؟؟)(سلام...مرسی خوبم...خواب بودم حمید...)(وای...شرمنده...برو بخواب بازم زنگ میزنم...)(نه...بیدار شدم...کاری داری؟؟؟)(نه...امروز چیکاره ای؟؟؟)(امروز....کار خاصی ندارم...چطور؟؟؟)(میای بیرون؟؟؟)(کی؟؟؟)(همین الان...)(الان نه...آخه باید حاضر بشم...)(تا یک ساعت دیگه خوبه؟؟؟)(آره...رسیدی زنگ بزن...)حمید با مادر و پدر و خواهر کوچیکترش تو کرج زندگی میکرد...از حق نگذریم پسر مهربون و با محبتی بود...اما به هر حال پسر بود!!!مگه با مهرداد چقدر فرق داشت؟؟؟دوش گرفتمو حاضر شدم...به شیوا زنگ زدم...گفتم که میرم بیرون...حمید اومد دنبالم و رفتیم...سوار که شدم خندید(این چه قیافه ایه؟؟؟؟چشمات چرا اینقد پف کرده سپیده؟؟؟)راست میگفت...انقدر شبا بیدار بودم که پاک از قیافه افتاده بودم...(چیزی نیست...مال اینه شبا بیدار میمونم...)(بابا بیخیال سپیده...تازه دانشگاهم رفتی...آخرش چی؟؟؟)(حمید داری زیاد حرف میزنی...رانندگیتو کن...)خندید(چشم خانوم انیشتین...خوب...کجا بریم امروز؟؟؟)(نمیدونم...فرقی نداره...)(بچه ها کجان؟؟؟)(کوه رفته بودن...)(پس تو چرا نرفتی؟؟؟)(واسه خاطر تو...)قش قش خندید(سپیده زبونتو تیغ دو سوسمار بزنه...)انداخت تو اتوبان کرج...موبایلم زنگ خورد(بله؟؟؟)بازم سکوت بود...مثل همیشه...قطع کردم...(کی بود سپیده؟؟؟)(نمیدونم...احتمالا بچه ها بودن...صدا نمیومد...)آروم موبایلو خاموش کردم...میدونستم جمعه اس و ممکنه موبایله حسابی زنگ بخوره...حمید رو زنگای من خیلی حساس بود...واسه همین بهترین کار همین بود...میدونستم داره میره خونشون...معمولا جمعه ها مادرشینا میرفتن مهمونی و حمید تنها بود...اکثرا هم با هم میرفتیم اونجا...(کجا داری میری حمید؟؟؟)(خونه ما...بده؟؟؟)(نه...چرا بد باشه...)رسیدیم خونه حمید...(خوش اومدی خانوم_ا_... )معمولا فامیلیمو صدا میکرد...(مرسی...)مانتومو در آوردم...(سپیده چی میخوری؟؟؟)اهل میوه و شیرینی نبودم...(چایی اگه لطف کنی...)(چشم...الان یه چایی لبریز لب سوز لب دوز واست میریزم...)وضع مالی پدر حمید خوب بود...تو بازار مغازه لوازم یدکی ماشینای سنگین میفروخت...انقدر درآمدش خوب بود که بتونه تو یکی از مناطق بالای شهر خونه بخره...اما حمید میگفت به خاطر آب و هوای اینجا بابا اینجا مونده...خونه ویلایی قشنگی بود...البته لوازم خونه معمولی بود...اما ظاهر و نمای خونه لوکس بود...خونه دوبلکس بود...اتاق خوابها با یه حموم و دستشویی بالا بود...سالون پذیرایی و آشپز خونه و یه حموم و دستشویی هم با یه سوئیت کاملا مجزا پایین بود...سوئیت مال حمید بود...اومد نشست کنارم...(این رنگ مو خیلی بهت میاد سپیده...)(ممنون...از شاهکارای جدید مونا خانومه...)(جدا هم قشنگه هم بهت میاد...)موبایلش زنگ خورد(بفرمائید؟؟؟سلام مسعود...چطوری؟؟؟)مسعود بود!!!چند ماهی بود که ندیده بودمش...دوباره یاد شراره افتادم...گوشامو تیز کردم...(نه مسعود جان...خونه نیستم...کاری داشتی؟؟؟)منو نگاه کرد...(آره...دستمه...شب واست میارم...باشه...حتما...تو هم سلام برسون...میبینمت...)(کی بود؟؟؟)(مسعود بود...)(کدوم مسعود؟؟؟)(مسعود_خ_...)(آهان...چیکارت داشت؟؟؟)(هیچی...چند تا طرح واسش کشیده بودم...میخواست بیاد اونا رو ببره...گفت حوالی اینجام...اگه خونه ای یه سر بیام ازت بگیرم...)وای...چه فرصتی...(خوب بگو بیاد ببره...)(نه بابا...شب که تو رو میرسونم بهش میدم...)(از نظر من ایرادی نداره...الانم بیاد مشکلی نیست...)(جدی؟؟؟)(آره...اما بازم هر جور خودت میخوای...)تلفونو بر داشت و به مسعود گفت بیاد...دلم داشت تاپ تاپ میکرد که مسعودو تو این موقعیت ببینم...نمیدونم چرا انقد ازش متنفر بودم...یعنی الان شراره کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟...
صدای حمیدو از تو راهرو میشنیدم که به مسعود تعارف میکرد بیاد بالا...اما مسعود نمیومد...حمید اومد تو...(من برم بالا چیزای مسعودو بیارم بیام...)بعدش رفت بالا...بالا اتاق کار حمید بود مثلا...حالا بهترین فرصته...اگه مسعود نبینتت که تیرت به سنگ میخوره سپیده...بجنب...درو باز کردمو اومدم تو راهرو...به دیوار تکیه داده بود...(سلام آقا مسعود...چرا نمییاین تو؟؟؟قدیما که خجالتی نبودین!!!)انگار جن دیده بود...عین برق گرفته ها شد یهو...(ا...سلام...ممنون...راحتم...حمید نگفت شما اینجایین...وگرنه مزاحم نمیشدم...)(مزاحم چیه؟؟؟من معمولا میام پیش حمید...هم اون تنهاس هم من...بیا تو...بیا...)بعدشم اومدم تو...قند تو دلم آب میشد...دلم میخواست میتونستم از قیافش یه عکس بگیرم...اومد تو...سرشو پایین انداخته بود...اما من میدونستم تو چه فکریه...(ای بابا...باز که دم در واستادی...بیا تو دیگه...)(آخه....)(اه ه ه...بابا چقدر تو ناز داری مسعود...اصلا هر طور که راحتی...)اومدم نشستم...حمید اومد پایین...مسعود رو که دید شوکه شد...(حالا دیگه من میگم نمیای اما سپیده که میگه میای...داشتیم آقا مسعود؟؟؟)(نه...به خدا نمیخواستم مزاحم بشم...)(لوس نشو بابا...بیا تو...بیا...)اومد تو و نشست رو مبل...(بیا مسعود جان...اینارو واست طراحی کردم...نمیدونم خوشت میاد یا نه...اما بدک نشده...)حمید اینو گفت و رفت تو آشپزخونه...مسعود سرش پایین بود...اما معلوم بود که میخواد هر چی زودتر بره...(حمید واسه من چیزی نیار...باید برم...)(بابا یه چایی میارم...نترس...توش چیزی نمیریزم...)حمید اینو گفت و خندید...مسعود زیر چشمی منو نگاه کرد...کاملا معلوم بود که توقع نداشته منو اونجا ببینه...دلم میخواست تو صورتش تف کنم...چقدر ازش متنفر بودم...موبایلش زنگ خورد...(بله؟؟؟بفرمائید؟؟؟سلام...نه...میام...باشه...خداحافظ...)بعدش یه نگاهی به من کرد...(مسعود چه گوشی خوشگلی داری...جدید اومده؟؟؟)اینو گفتمو بهش نگاه کردم...(قابلی نداره...نه...زیادم جدید نیست...)(میشه ببینمش؟؟؟)معلوم بود که تو رودرواسی افتاده...گوشی رو به من داد...داشتم منوهای گوشی رو میدیدم...رفتم تو قسمت دفترچه تلفونش...اسمارو خوندم...به اسم خودم رسیدم!!!جالبه...پس مسعود هنوزم شماره منو داره...رفتم تو قسمت ردیال گوشی...نمیدونم چرا اینکارو کردم...شاید از رو کنجکاوی!!!اینکه شماره منه!!!یه نگاهی بهش کردم...داشت با حمید طرحهای حمیدو میدید...شماره منو گرفته بود...رفتم تو قسمتی که شماره با ساعت تماس هست...تماس با من بود!!!ساعت حدود دوازده و نیم!!!یعنی تقریبا همون موقع که با حمید تو اتوبان بودیم!!!یعنی...یعنی اینکه سر نخ پیدا شده بود!!!یعنی ممکنه اون مزاحم مسعود باشه؟؟؟حمید که دید حسابی تو نخ گوشی رفتم گفت(چیه سپیده؟؟؟از گوشی مسعود خوشت اومده؟؟؟)(آره...قشنگه...)(ببینم؟؟؟)گوشیو بهش دادم...(قابلی نداره سپیده خانوم...)(ممنون آقا مسعود...اما صاحابش لازمش داره...)با کنایه اینو گفتم...حمید گوشیو داد به مسعود و کاغذ ها رو لوله کرد...نمیدونم چرا یه دفعه حمید ترش کرد...مسعود بلند شد و گفت(ممنون حمید جان...ببخشید مزاحم شدم...)بعدشم رفت سمت در...حمید تا دم در حیاط با مسعود رفت...سریع رفتم از تو کیفم موبایلو برداشتم...آخرین تماسی که با من بود ساعت حدود دوازده و نیم بود!!!بعدشم که موبایلو خاموش کرده بودم!!!خودشه...از خوشحالی این کلمه رو بلند گفتم...سریع موبایلو خاموش کردمو گذاشتم تو کیفم...حمید اومد تو خونه...یه کمی پکر بود...(چی شده حمید؟؟؟چرا توهمی؟؟؟)(چیزی نیست...)(قیافت تابلو حمید...چی شده؟؟؟)یه نگاهی به من کرد و گفت(اگه من میخواستم مسعودو بیارم تو خودم میتونستم...دلیلی نداشت تو اینکارو کنی...)پس بگو از چی ناراحت شده بود...خندم گرفت(حمید تو دیوونه ای به خدا...حسود هرگز نیاسود...)(بحث حسودی نیست سپیده...)(پس بحث چیه؟؟؟)(واسه چی گفتی مسعود بیاد تو؟؟؟)(واسه خاطر تو...خوب نمیخواستم به خاطر من دوستتو بیرون نگه داری...همین...)(سپیده بیخیال...)(چیو بیخیال؟؟؟نکنه خیال کردی من عاشق چشم و ابروی مسعودم...آره؟؟؟)(من همچین چیزی نگفتم...)(نگفتی اما من که خر نیستم...هر جور دوست داری فکر کن...واسم مهم نیست...)(سپیده چرا شلوغش میکنی؟؟؟من که چیزی نگفتم...بابا اصلا غلط کردم...خوبه؟؟؟راضی شدی؟؟؟)بلند شدمو مانتومو برداشتم...(حمید زنگ بزن ماشین بیاد...میخوام برم خونه...)(سپیده جون حمید بیخیال شو...بابا من یه چیزی گفتم دیگه...)(گفتم زنگ بزن ماشین بیاد...میخوام برم....)داد کشیدم...(خودم میرسونمت...اما الان نه...بعد از ظهر...)(من الان میخوام برم حمید...همین الان...)(گفتم که الان نه...)(باشه...خودم میرم...)دستمو گرفت...(سپیده از این بچه بازیت دست وردار...من چیکار کنم...خوب دلم نمیخواد تو.......)حرفشو خورد...(دستمو ول کن میخوام برم حمید...)(بعد از ظهر میبرمت...)(چرا بعد از ظهر؟؟؟)(گیر نده سپیده...)خندیدم...(من که میدونم چرا الان نمیخوای من برم...میخوای بعد از ظهر برم که به یه نوایی برسی آره؟؟؟)(خفه شو سپیده...)(خفه شم؟؟؟چیه؟؟؟حرف حساب جواب نداره؟؟؟کم میاری کل نکن عمو...)(سپیده تمومش کن...)(باشه تمومش میکنم...حمید تو فکر کردی من گاوم؟؟؟خیال کردی نمیدونم چرا میاریم اینجا؟؟؟مگه تا حالا اومدیم اینجا کاری جز این کردیم؟؟؟خودم میدونم واسه چی اینقد سنگمو به سینه میزنی...خودم میدونم چرا همیشه منو خونت میاری...فعلا واست جذابم...یه مدت دیگه که آتیشت خوابید همه چی یادت میره...تو فقط منو واسه.......)خوابوند تو گوشم...قه قهه زدم...(کم میاری یا فحش میدی یا میزنی...)بعدشم دستمو از تو دستش کشیدمو از خونه اومدم بیرون...تو دلم از مسعود تشکر میکردم که باعث شد با حمید به هم بزنم...خیلی وقت بود دنبال یه فرصت میگشتم که حمیدو بیخیال بشم...حالا مسعود این فرصتو بهم داده بود......
نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 11:47 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[27]
: امتداد تلخیها...ورق یازدهم...
هرچی دنبال خونه میگشتم پیدا نمیکردم...اونایی هم که با شرایطم نسبتا جور بود به مجرد نمیدادن...نمیدونستم چیکار کنم...حسابی کلافه بودم...چند روزی بود که تو شرکت مشغول شده بودم...خیلی جدی کار میکردم...نمیخواستم مسعود جلوی دوستش سر شکسته بشه...به جز من یه دختر دیگه هم اونجا مشغول بود...اونم منشی بود...یه دختر حدودا 25 ساله...قد بلند بود و لاغر...صورت کشیده و استخونی داشت...سرش تو کار خودش بود...با هم سلام علیک داشتیم...بر خلاف من که ساده میومدم اون خیلی آرایش میکرد...اون روز تو شرکت خیلی کلافه بودم...اومد کنارم رو صندلی نشست...(دانشجویی؟؟؟)نگاش کردم(نه.......)یه کم از چاییش خورد و گفت(همیشه انقد کم حرفی؟؟؟)(نه...همیشه نه...معمولا...)خندید...دستشو دراز کرد جلومو گفت(من شیوا هستم...)(منم سپیده...)این آغاز آشنایی منو شیوا بود...شیوا دختر خوبی بود...دانشجو بود...خونوادش شهرستان بودن...خودشم اینجا تو خوابگاه زندگی میکرد...یه مدتی که از دوستیمون گذشت بهش گفتم که دنبال خونه میگردم...کلی خوشحال شد...گفت که اونم دنبال خونه میگرده...پولامونو حساب کردیم...میتونستیم با هم خونه بگیریم...البته باید من موبایلمم میفروختم...اما این تنها وسیله ای بود که بابا از طریقش میتونست منو پیدا کنه...نمیدونم چرا هنوز امیدوار بودم بابا بهم زنگ بزنه...شیوا یه دوست دیگه هم به اسم مونا داشت...دختر خوبی بود...اونم دانشجو بود...شیوا گفت اگه چند نفر بشیم راحت تر میتونیم خونه بگیریم و این از هر نظر واسمون بهتره...منم حرفی نداشتم...با مونا هم که حرف زدیم اونم از این قضیه استقبال کرد...قرار شد منو شیوا بعد از شرکت بریم دنبال خونه بگردیم...چون شیوا ترم آخر بود و کلاساش فقط پنج شنبه ها بود...واسه همین وقتش آزاد بود...اون روز از شهرام اجازه گرفتیمو زودتر از شرکت اومدیم بیرون...خیلی گشتیم...اما انگار تو این شهر درندشت فقط واسه من جا نبود!!!!!!چند روزی گذشت...دیگه حسابی ناامید شده بودم...اونروز شیوا دیر اومد شرکت...به موبایلش که زنگ زدم گفت تو راهه...الان میاد...شهرام بهم خیلی احترام میذاشت...شاید فکر میکرد من واقعا دختر خاله مسعودم؟؟؟دلم میخواست هر چی زودتر یه جایی پیدا کنم...دیگه درست نبود بیشتر از این خونه مسعود بمونم...در دیزی بازه حیای گربه کجاس؟؟؟شیوا که اومد یه راست اومد کنارم...(سپیده بالاخره ردیف شد...)چشماش از خوشحالی برق میزد...(چی ردیف شد؟؟؟)(اه ه ه...بابا خونه دیگه...پیدا کردم...)(جون سپیده راست میگی؟؟؟)(آره بابا...حالا واست تعریف میکنم...)بعدشم در اتاق شهرامو زد و رفت تو...از خوشحالی داشتم پر در میوردم...باورم نمیشد...هنوز چند ساعت مونده بود که کارمون تموم بشه...دل تو دلم نبود...شیوا از اتاق شهرام اومد بیرون و بهم چشمک زد...بالاخره ساعت کاری تموم شد و با شیوا اومدیم بیرون...شیوا با آب و تاب از خونه ای که پیدا کرده بود تعریف میکرد(شیوا...گفتی که ما مجردیم؟؟؟)(آره بابا...گفتم دانشجوییم...اونام قبول کردن...خونش خیلی خوبه سپیده...مطمئنم خوشت میاد...اجارشم مناسبه...)خوشحال شدم...با مونا قرار داشتیم...میخواستیم با هم بریم خونه رو ببینیم...مونا که اومد شیوا قضیه رو براش گفت...اونم خیلی خوشحال شد(بابا دمت گرم شیوا...خدایی دیگه حالم داره از خوابگاه بهم میخوره...اوق...)کلی خندیدیم...مونا دختر خوبی بود...دو سال از من بزرگتر بود...خیلی خون گرم بود...با شیوا تو یه دانشگاه بودن...وقتی از دانشگاه حرف میزدن دلم پر میکشید...چقدر دلم میخواست درس بخونم...اما فعلا نمیشد...نه وقتشو داشتم نه حالشو...اگرم دانشگاه قبول میشدم نمیشد کار کنم...اونوقت از کجا هزینه دانشگاهو میدادم؟؟؟تو همین فکرا بودم که مونا گفت(الوووووو....سپیده...کجایی تو؟؟؟)(هیچی..همین جا...)(نکنه عاشقی؟؟؟)(نه بابا....)خندیدیم.......
رسیدیم به بنگاهی که شیوا میگفت...یه مرد 53 یا 54 ساله پشت میز نشسته بود...سلام دادیم...از پشت عینکش یه نگاهی بهمون کرد و گفت منتظر باشیم تا شاگردش بیاد و خونه رو نشونمون بده...شیوا خونه رو دیده بود...مونده بود نظر من و مونا...شاگردش که اومد رفتیم...خونه یه آپارتمان بود...سه طبقه یک واحدی...طبقه سوم بود...معلوم بود که خونه دو طبقه بوده و این طبقه در حقیقت یه نیم طبقه بود که روی طبقه دوم ساخته شده بود...خونه دو خوابه بود...البته خیلی کثیف بود...دیواراشم رنگ میخواست...به شیوا گفتم(اینجا چیه شیوا؟؟؟خیلی افتضاحه...)(بابا با این پولی که ما داریم اینجا اکازیونه سپیده...حداقل محلش کلاس داره...ما با خونش چیکار داریم...شب به شب میخوایم بیایم اینجا...سخت نگیر بابا...)شیوا راست میگفت...اگه این خونه رو از دست میدادیم معلوم نبود کی بتونیم خونه پیدا کنیم...مونا یه نگاهی به دیوارا کرد و به شاگرد بنگاهیه گفت(اینجا رو رنگ میکنه صاحب خونه؟؟؟)پسره هم گفت(نه...)شیوا گفت(خودمون رنگش میکنیم...کاری نداره که....)بعدشم به مونا چشم غره رفت...رفتیم بنگاهو قرارداد خونه رو بستیم...همه خوشحال بودیم...مونا گفت(بچه ها امشب میریم شام بیرون...باشه؟؟؟)منو شیوا هم قبول کردیم...به شراره زنگ زدم و گفتم شام بیرونم...بعد با بچه ها رفتیم بیرون...شیوا ماشین داشت...اونشب خیلی خوشحال بودیم...دلم واسه خونه خودمون تنگ شده بود...قرار شده بود که از فردا خونه رو تمیز کنیم و رنگ بزنیم...شب که داشتیم بر میگشتیم به شیوا گفتم بره دم خونه بابا...سر کوچه نگه داشت...پیاده شدمو رفتم دم در...خیلی وقتا اینکارومیکردم...اف افو میزدم و وقتی صدای بابا رو میشنیدم میرفتم...اون شبم همین کارو کردم...اما کسی جواب نداد...گفتم حتما رفتن باغ...اومدم سوار شدم...شیوا گفت(اینجا کجا بود سپیده؟؟؟خونه دوست پسرت بود؟؟؟)مونا هم خندید...(نه...خونه یکی از دوستام بود...اما کسی خونه نبود...)شیوا منو رسوند و رفت...وقتی اومدم خونه مسعود تنها بود...سلام دادمو اومدم تو(آقا مسعود...شراره کجا رفته؟؟؟)(رفته به مادرش سر بزنه...برمیگرده...)رفتم تو اتاق...لباسامو جمع و جور میکردم که مسعود در زد...(سپیده خانوم...میتونم بیام تو؟؟؟)(بله...خواهش میکنم...)(خیر باشه...کجا به سلامتی؟؟؟)(خونه پیدا کردم...دیگه باید رفع زحمت کنم...)قیافش تو هم رفت...(مگه اینجا بد میگذشت؟؟؟)(نه.....سوءتفاهم نشه آقا مسعود...به خدا من نمیخوام مزاحم شما بشم...بالاخره که باید میرفتم...)بعدشم قضیه رو واسه مسعود گفتم...شونه هاشو بالا انداخت و گفت(هر جور راحتین...اما......)حرفشو خورد...از اتاق رفت بیرون...دلم گرفته بود...تو این مدت هم به شراره هم به مسعود عادت کرده بودم...اما راه دیگه ای نبود...تا حالا هم خیلی لطف کرده بودن که گذاشته بودن من بمونم پیششون...شراره که اومد قضیه رو بهش گفتم...کلی ناراحت شد...اما وقتی بهش گفتم چرا میخوام برم قانع شد...مسعود منو یاد مهرداد مینداخت...اینو شراره هم میدونست....واسه همین حرفی نزد...اون شب سه تایی کلی پکر بودیم...شراره حق داشت...چون دوست صمیمی من بود...اما چرا مسعود اینقدر ناراحت بود؟؟؟حتما اونم به من عادت کرده بود..........
کارا خوب پیش میرفت...رفتیم با شیوا رنگ خریدیم...مونا کلاس داشت و نیومد...لوازم اولیه شستشو رو گرفتیم...رفتیم خونه و مشغول شدیم...با شیوا از رو کلیدی که داشتیم دو تا دیگه درست کردیم...یکی واسه من و یکی واسه مونا...قرار شد اول رنگ خونه رو بزنیم(شیوا...بابا یه نقاش میخواد اینجا...همین جوری که نمیشه...)(دیوونه نقاش خدا تومن پول میگیره...خلی تو؟؟؟کاری نداره که...)راست میگفت...فعلا نباید زیاد پولارو خرج میکردیم...موبایلم زنگ خورد...(بله؟؟؟)(سلام سپیده خانوم...)(سلام آقا مسعود...خوبی؟؟؟شراره خوبه؟؟؟)(ممنون...شما کجایین؟؟؟)(خونه جدید...داریم نقاشی میکنیم...)(نقاشی؟؟؟مگه بلدین؟؟؟)(راستش نه...اما یاد میگیریم....)خندید...(آدرس بدین من بیام اونجا...)(نه...نیازی نیست...)(تعارف میکنی سپیده خانوم؟؟؟)(نه به خدا......)انقد اصرار کرد که قبول کردم...آدرسو بهش دادم...(کی بود سپیده؟؟؟)(هیشکی...شوهر دوستم بود...همونی که من پیششونم...میخواست بیاد اینجا...میخواد ببینه کم و کسری نداشته باشیم...)وقتی مسعود اومد به موبایلم زنگ زد...درو براش باز کردم...یه سری خوردنی خریده بود...(ممنون آقا مسعود...چرا زحمت کشیدین؟؟؟)(قابلی نداره....راستی مبارکه...)(ممنون...)بعدشم با شیوا سلام علیک کرد...خونه رو نیگا میکرد(آقا مسعود...شراره کجاس؟؟؟)(نمیدونم...رفته بیرون...راستی خونه قشنگی میشه...البته اگه نقاشاش ناشی نباشن و قشنگ خونه رو رنگ کنن...)شیوا هم با خنده گفت(ما عالم و آدمو رنگ میکنیم...رنگ کردن خونه که کاری نداره...)خندیدیم...مسعود یه کمی موند و رفت...شیوا یه نگاهی بهم کرد و گفت(مگه تو دختر خاله این پسره نیستی؟؟؟)(نه...)(ای ول...خودم میدونستم...)بعد خندید...(شیوا البته تو شرکت کسی نمیدونه...بین خودمون باشه...)(باشه...خیالت تخت...)اومد نشست...یه شیر کاکائو برداشت و گفت(سپیده...نمیخوای از خودت بگی؟؟؟نا سلامتی ما دیگه قراره با هم زندگی کنیم...)یه نگاهی بهش کردم...(میگم...وقت زیاده...)(فراری که نیستی؟؟؟)دلم ترکید...(نه.....)اما حقیقت همین بود که شیوا میگفت...من فرار نکرده بودم...اما مگه زندگیم با یه فراری فرق میکرد؟؟؟بغض کردم...شیوا فهمید...اومد کنارم(بیا...بخور...خوشمزه اس...)(گرسنم نیست...)(حرف بدی زدم سپیده؟؟؟)(نه........)بغضم ترکید...شیوا بغلم کرد...همه چیو براش گفتم...(عیبی نداره...غصه نخور...همشون لنگه همن...بهتر که رفت...باباتم اگه آدم بود تو رو بیرون نمیکرد...نمیذارم بهت بد بگذره...خیالت راحت...)اون شب رفتم خونه شراره...نمیدونم چرا پکر بود...(شراره چیزی شده؟؟؟)(نه...)(دروغ نگو...)(سپیده سر به سرم نذار...حوصله ندارم...)(خوب بابا...لوس...)رفتم نشستم اونطرف...مسعودم تو قیافه بود...نمیدونستم چی شده...شاید حرفشون شده بود...شب مسعود از خونه رفت بیرون...اومدم پیش شراره...(شراره...چی شده؟؟؟)(هیچی...)(حالا دیگه من غریبه شدم؟؟؟)نگاهم کرد...تو چشاش غم بود...(شراره...تو رو جون سپیده بگو چی شده؟؟؟دارم دق میکنم...)(هیچی...مسعود.....)(مسعود چی؟؟؟)اشکاش افتاد پایین...(مسعود میگه دیگه نمیخواد با من باشه...میگه میخواد ازدواج کنه...)شوکه شدم...اینا که تا دیروز با هم خوب بودن!!!چرا مسعود یه دفعه این تصمیمو گرفته؟؟؟شراره گریه میکرد...(شراره...حالا مگه چی شده؟؟؟به درک...خوب بره...شوهرت که نیست...)با عصبانیت نگاهم کرد...(میدونی مسعود چرا میخواد بره؟؟؟)(نه...چرا؟؟؟)(واسه خاطر....)حرفشو خورد...(شراره چی شده؟؟؟واضح بگو...من که نمیفهمم؟؟؟)(مسعود عاشق شده...)(جدی؟؟؟عاشق کی؟؟؟)خندید...(یعنی تو نمیدونی؟؟؟)(نه...مگه باید بدونم؟؟؟)(سپیده...من به تو اطمینان کردم...من تو رو آوردم اینجا...اونوقت....)گریه کرد...شونشو گرفتمو تکون دادم(شراره تو چی داری میگی؟؟؟مگه من چیکار کردم؟؟؟)(مسعود عاشق تو شده سپیده................)باورم نمیشد...انگار داشتم خواب میدیدم...وا رفتم...(نه....غیر ممکنه!!!)(چی غیر ممکنه؟؟؟سپیده تو فکر کردی من خرم؟؟؟منم چند وقته فهمیدم شما با هم......)حرفشو قورت داد...(ما با هم چی؟؟؟چرا حرفتو نمیزنی شراره؟؟؟)از جاش بلند شد...(سپیده هیچوقت فکر نمیکردم بهم نارو بزنی...میفهمی؟؟؟همه چی بین ما دیگه تموم شد...از همین الان...)(شراره تو چی داری میگی؟؟؟دیوونه شدی مگه؟؟؟مسعود عین داداشمه...تو خودتم اینو میدونی...)(سپیده بس کن...خودت گفتی مسعود تو رو یاد مهرداد میندازه...خودت گفتی که دوسش داری...نگفتی؟؟؟)(گفتم...اما مسعود مثل یه داداش بزرگه واسه من...همین...)(امروز واسه چی مسعود اومد خونت؟؟؟هان؟؟؟)(بابا من فکر کردم با هم دارین میاین...چمیدونستم تنها میاد...ازش پرسیدم شراره کو؟؟؟گفت رفتی بیرون...به خدا شیوا شاهده...)(سپیده بسه...توجیه نکن...فکر نمیکردم اینقد نامرد باشی...دیگه دلم نمیخواد ببینمت...هیچوقت...)رفت تو اتاق...سرم گیج میرفت...انگار داشتم خواب میدیدم...باورم نمیشد...یعنی مسعودم لنگه مهرداد بود؟؟؟؟یعنی اونم؟؟؟مهرداد آبرو و خونوادمو ازم گرفت...مسعودم تنها دوستمو....مانتومو پوشیدمو همه چیمو جمع کردم...از خونه اومدم بیرون و رفتم سمت خونه تازه...خونه تازه...زندگی تازه...سپیده تازه.............
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...
مطمئن باش و برو
ضربهات کاری بود...
دل من سخت شکست...
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی...
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود...
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود...
تو برو،
برو تا راحتتر
تکههای دل خود را آرام
سر هم بند زنم...
نوشته شده توسط سپیـده در روز سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 4:53 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[16]
: امتداد تلخیها...ورق دهم...
گریه امونم نمیداد...زار زار با صدای بلند گریه میکردم...نگاههای متعجب مردمم اذیتم نمیکرد...باورم نمیشد مهرداد با من اینکارو کرده...آخه مگه من چیکار کرده بودم؟؟؟جز اینکه دوسش داشتم جرمم چی بود؟؟؟حرفاش...خنده هاش...اون منو به خاک سیاه نشونده بود...حالا با کمال بیشرمی کاری که با من کرده بود رو انکار میکرد!!!حتی تهدیدمم میکرد!!!وای خـــــدااااااااا...باورم نمیشه...نکنه دارم خواب میبینم؟؟؟من چیکار کنم؟؟؟به بابا چی بگم؟؟؟نه.........نمیدونم چند ساعت تو خیابونا پرسه زدم...دیگه هیچی واسم مهم نبود...حتی زنده بودنم...عین یه مرده متحرک شده بودم...موبایلم که زنگ خورد تازه فهمیدم کجام...(بله؟؟؟)(سپیده...بابا...کجایی؟؟؟)(بیرونم...)(ساعت نزدیک 10 شبه...معلوم هست کجایی؟؟؟)بابا نعره میکشید...(همین الان میای خونه سپیده...وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...)(بابا........)گوشیو قطع کرد...شماره مهردادو گرفتم...(جانم؟؟؟)(مهرداد...بگو که خواب میبینم...بگو اینا همه یه شوخی بود...بگو که داشتی باهام شوخی میکردی...مهرداد بگو که خواب میبینم...)(نه....منم دوست داشتم همه اینا خواب بود...اما نیست...سپیده دیگه بهم زنگ نزن...من با وضعیتی که تو داشتی باید خیلی زودتر از اینا میفهمیدم تو چه جور دختری هستی...مادرت که رفت دنبال عشق و حالش...اینم از وضعیت بابات...اونم از رفیقت شراره...سپیده اگه بخوای تو کار یا زندگی من موش بدونی بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن...)(مگه من چیکار کردم مهرداد؟؟؟من که دوستت داشتم...خودتم میدونی که من پاکم...خودتم میدونی که تو اولین کسی بودی که بهم دست زد...)(سپیده مگه اونروز خودت راضی نبودی؟؟؟هان؟؟؟)(من......)(جواب بده...لال نشو...)(خوب آخه دوستت داشتم...نمیخواستم از دستم ناراحت بشی...نمیخواستم ناراحتت کنم مهرداد...تو خودت گفتی که ما دیگه زن و شوهریم...نگفتی؟؟؟)(پس قبول داری که با میل خودت اینکارو کردی؟؟؟)(آره...قبول دارم...اما....)گوشیو قطع کرد...دوباره شمارشو گرفتم...(مهرداد چرا قطع میکنی؟؟؟)(سپیده من صداتو ضبط کردم...این مدرک خوبیه که اگه یه وقت هوس کردی با من کل کل کنی رو کنمش...یه مدرک محکمه پسند...سپیده به خدا جدی میگم...آبروتو میبرم...نمیذارم تو این شهر زندگی کنی...)بعدشم گوشیو گذاشت...خونه که رسیدم بابا نشسته بود رو مبل و سیگار میکشید...(سلام...)جوابمو نداد...اومدم از پله ها بالا برم که گفت(کجا بودی تا حالا؟؟؟)(بیرون بودم...)(گفتم کجا بودی تا حالا؟؟؟چه غلطی میکردی تا این وقت شب؟؟؟)(دلم گرفته بود داشتم قدم میزدم...راست میگم بابا...)اومد سمتم...از ترسم دویدم بالا...رفتم تو اتاقو درو بستم...بابا با مشت و لگد درو میکوبید و نعره میکشید...تنم میلرزید...التماسش میکردم...اما هیچ فایده ای نداشت...وقتی رامبد گریه کرد و زن بابام سر بابا داد کشید رفت...اما هنوزم صدای فحش دادنشو میشنیدم...زن بابا هم دائم بد و بیراه میگفت و فحش میداد و نفرین میکرد...(الهی خیر نبینی دختر که آرامشو ازمون گرفتی...از اون مادر..همچین دختری باید دنیا بیاد دیگه...)درو باز کردم...(به مادرم چیکار داری؟؟؟در دهنتو بذارتا...)پرید سمتمو موهامو گرفت...(دختره چشم سفید به من فحش میدی؟؟؟الان حالیت میکنم...)هلش دادمو در اتاقو بستم...همش جیغ میکشید...به بابا فحش میداد...بابا اومد پشت در اتاقم(درو باز کن تا نشکستمش...)(بابا تو رو خدا...به خدا من که چیزی نگفتم...خودش به مامانم فحش داد...خودش شروع کرد...)(سپیده این درو باز کن...همین الان درو باز کن...)(بابا تو رو خدا...به خدا غلط کردم...)(امشب کجا بودی؟؟؟سپیده یا راستشو میگی یا همین الان درو میشکنم...اگه بیام تو استخون سالم تو تنت نمیذارم...)(باشه بابا...راستشو میگم...تو رو ارواح خاک بابات کاریم نداشته باش...)بابا ساکت شد...معلوم بود واستاده پشت در...(بابا رفته بودم حلقه با چیزایی که مهرداد آورده بود بهش پس بدم...)(واسه چی؟؟؟)مشت کوبید به در...(بابا قسمت دادم...میگم الان...من نمیتونم با مهرداد زندگی کنم...من....من دوسش ندارم...نمیخوامش...)(تو غلط کردی...مگه شوهر کردن لباس خریدنه که امروز اگه خوشت نیومد فردا بندازیش تو کمد؟؟؟مگه من آبرومو از سر راه آوردم؟؟؟هان؟؟؟)بازم کوبید به در اتاق...(بابا چیکار کنم...من نمیتونم...دوسش ندارمممممم...)دلم میخواست داد بکشم...به بابا بگم مهرداد باهام چیکار کرده...اما زبونم بند اومده بود...اگه میگفتم بابا حتما منو میکشت...صدای بابا رو شنیدم که به زنش گفت میره بیرون و برمیگرده...دلم داشت میترکید...زار زار گریه میکردم...مگه گناه من چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چند ساعت بعد بابا برگشت...از پنجره ماشینشو دیدم...دلم میلرزید...داشتم از ترس سکته میکردم...اومد تو خونه...از پایین صدام کرد...درو آروم باز کردم...(بله بابا؟؟؟)(همین الان لباساتو بپوش از این خونه برو...همین الان...)(واسه چی؟؟؟کجا برم؟؟؟)(سپیده نمیخوام بکشمت...همین الان برو تا نکشتمت...)(بابا واسه چی؟؟؟مگه من چیکار کردم؟؟؟)(تو هم لنگه اون مادرت بودی...کاش از اول نمیوردمت اینجا...حقش اینه یه ننگی عین تو رو بکشم...اما نمیخوام تمام عمرم اسیر میله های زندان بشم...همین الان برووووووووو...)داد کشید...(بابا جون...تو رو خدا بذار امشب اینجا بمونم...همین امشب...صبح میرم...به خدا میرم...من جایی ندارم امشب برم...)گریه میکردم...(اتفاقا جا واسه تو زیاده...واسه یه لجن جا زیاده...همین الان برووووو...)(باشه......میرم....)اومدم تو اتاقم...چند تا از لباسام با عابر بانکمو برداشتم...مانتومو پوشیدم...از در که خواستم بیام بیرون برگشتمو بابا رو نگاه کردم...(بابا......)اما حتی نگاهمم نکرد...مثل همون روزی که وقتی با مامان از خونه رفتیم باهاش خداحافظی کردمو جوابمو نداد.........درو بستم و رفتم....این آخرین باری بود که این خونه رو میدیدم.............
عین دیوونه ها تو خیابون راه میرفتمو گریه میکردم...نمیدونستم کجا برم؟؟؟چیکار کنم؟؟؟نه کسیو داشتم نه جایی...به شراره زنگ میزنم...آره...موبایلو از کیفم در آوردم...از سرما میلرزیدم...خیابون ساکت ساکت بود...(بله؟؟؟)(سلام آقا مسعود...ببخشید مزاحم شدم...میتونم با شراره حرف بزنم؟؟؟)(شراره خوابه سپیده خانوم....میخواین بیدارش کنم؟؟؟)(اگه زحمتی نیست بله....)(اتفاقی افتاده؟؟؟)(نه.........)(گوشی یه لحظه....)شراره گوشیو گرفت(سلام...چی شده سپیده؟؟؟)(شراره........)گریم گرفت...(سپیده چی شده؟؟؟چرا گریه میکنی؟؟؟)نمیتونستم حرف بزنم...گریه امونم نمیداد...(سپیده کجایی؟؟؟بگو کجایی بیام پیشت...)(تو خیابون.....)(کدوم خیابون؟؟؟)(خیابون خودمون.....)(باشه...بمون الان میام...)گوشی رو قطع کرد...وقتی ماشین مسعودو از دور دیدم دلم آروم شد...شراره از ماشین پیاده شد...پریدم بغلشو گریه کردم...(اااا....چته؟؟؟بشین تو ماشین ببینم...)در عقبو باز کرد و خودشم نشست کنارم...مسعود گیج شده بود...(مسعود چته؟؟؟چرا واستادی؟؟؟برو خونه...)شراره اینو گفتو مسعود راه افتاد...تا خونه مسعود یه ریز گریه میکردم...شراره هرچی ازم میپرسید چی شده نمیتونستم حرف بزنم...دلم داشت میترکید...رسیدیم خونه مسعود...دم در پیاده شدیمو منو شراره اومدیم بالا...(سپیده دق کردم...تورو خدا بگو چی شده؟؟؟)(شراره...همه چی تموم شد...بابا بیرونم کرد....)(چی میگی؟؟؟)گریه امونم نداد...مسعود و شراره دهنشون از تعجب باز مونده بود...شراره شوکه شده بود...همه چیو واسشون تعریف کردم...شراره بغلم کرد و گریه کرد...(همش تقصیر منه سپیده...)(نه...تو که گناهی نداری...)(اون روز کاش شماره تو رو بهش نمیدادم...)زار زار گریه میکرد...مسعود سیگارشو روشن کرد...(من باورم نمیشه مهرداد این کارو کرده باشه سپیده خانوم!!!)شراره چپ چپ نگاش کرد...گفتم(شراره حالا چیکار کنم؟؟؟)(هیچی...چند روز بمون پیش ما...بذار عصبانیت بابات بخوابه...یه کاریش میکنیم...)مسعودم حرف شراره رو تایید کرد...(سپیده خانوم اینجا منزل خودتونه...قدمتون رو چشم...تا هر وقت دوست داشتین اینجا بمونین...)(ممنونم آقا مسعود...ممنونم شراره...)اونشب سخت ترین شب عمرم بود.........
چند روز بعد شراره بهم گفت که به بابا زنگ بزنم...میترسیدم...اما باید اینکارو میکردم...شراره گفت(سپیده بابات حق داشته...خوب اونشب دیر رفتی نگرانت شده...مطمئنم الان پشیمونه...زنگ بزن...)شماره بابا رو گرفتم...(سلام بابا...خوبی؟؟؟)(چی میخوای؟؟؟)(هیچی...خواستم......)نذاشت حرف بزنم...(دیگه زنگ نزن...من دختری به اسم سپیده ندارم...تو دیگه واسه من مردی....)گوشی رو گذاشت...شراره که این وضعیتو دید گفت(خودم امشب با مسعود میبرمت خونه خودتون...خودم آشتیتون میدم...غصه نخور خره...)بغلش کردم...(ممنونم شراره...ممنونم...)وقتی مسعود اومد خونه خیلی پکر بود...شراره قضیه رو بهش گفت و گفت که پاشه حاضر شه بریم خونه ما...تو نگاه مسعود یه چیزی بود...انگار میخواست یه حرفی بزنه اما نمیتونست...سوار ماشین شدیمو راه افتادیم...قرار شد من تو ماشین بمونمو شراره و مسعود برن بالا...هر وقت که موقش شد منو صدا کنن...دلم داشت کنده میشد...یعنی بابا منو میبخشید؟؟؟یک ساعت بود که شراره با مسعود رفته بودن بالا...دل تو دلم نبود...از دور مسعودو دیدم که با یه چمدون داره میاد...این دیگه چیه دست مسعود؟؟؟؟مسعود چمدونو گذاشت تو صندوق عقب...بعدش نشست تو ماشین...(آقا مسعود...چمدون چیه؟؟؟)(سپیده...من معذرت میخوام...به خدا خودمم دارم از کاری که مهرداد کرده شاخ در میارم...فعلا بهتر چند روز پیش ما بمونین...اینجوری بهتره...بعد بیاین اینجا...)(بابا چیزی گفت؟؟؟نمیخواد دیگه منو ببینه؟؟؟آره؟؟؟)ساکت شد...(خودم از اول میدونستم...میدونستم بابا دیگه منو نمیخواد...من تو اون خونه اضافیم...)مسعود ساکت بود...(آقا مسعود بابا چی گفت؟؟؟)(راستش......)(نگفت که واسه چی داره با من اینکارو میکنه؟؟؟آخه یه دیر اومدن که انقد نباید بابارو اذیت کنه....آقا مسعود...مهرداد به بابام چیزی نگفته که؟؟؟)مسعود سرشو پایین انداخته بود...یعنی مهرداد چیزی به بابا گفته بود؟؟؟مسعود که سوالای منو دید از ماشین پیاده شد...تو کوچه قدم میزد...تا اینکه شراره اومد...(شراره...چی شد؟؟؟)(سپیده...من اگه جای تو باشم دیگه تف تو صورت همچین پدری نمیکنم...دیگه حتی اونم بگه برگرد تو نباید برگردی...سپیده دلم میخواست اون زن باباتو همونجا پاره میکردم...اگه به بابات هیچی نگفتم فقط به خاطر تو بود...)(شراره بابا چی گفت؟؟؟)از ماشین پیاده شد...رفت کنار مسعود...چند دقیقه ای با مسعود حرف زد و اومد...(سپیده...میخوام باهات حرف بزنم...فقط منو تو...مسعود ما رو میرسونه...میخواد بره جایی...کار داره...پس تا برسیم ازم هیچی نپرس...)با سر بهش اشاره کردم...مسعود سوار شد...تو راه هم شراره و هم مسعود ساکت بودن...دم خونه مسعود پیاده شدیم...مسعود رفت و منو شراره رفتیم بالا...وقتی رفتیم تو خونه به شراره گفتم(نمیخوای بگی چی شده شراره؟؟؟بابا چی گفت؟؟؟)یه نگاهی بهم کرد و گفت(سپیده...خودت میدونی چقد دوست دارم...بذار حرفام تموم بشه...وسط حرفام نپر...)(باشه....)(اون شبی که تو دیر اومدی بابا به مهرداد زنگ زده...نگرانت شده بوده...میگفت چند دفعه موبایلشو گرفتم اما برنداشت...مجبور شده به موبایل مهرداد زنگ بزنه...اونشب که تو به بابا گفتی که دیگه مهردادو نمیخوای بابا از بیرون با مهرداد تماس گرفته...نمیدونم به مهرداد چی گفته بوده...اما مهرداد به بابات گفته که شما خیلی وقته که با هم بودین...گفته که سپیده گفته دختر نیست...به بابات گفته من میتونم از دستتون شکایت کنم...اما شما آدم آبروداری هستی...بابات باورش نمیشده...اینکه مهرداد بهش گفته که تو دختر نیستی دیوونش کرده...به مهرداد گفته که بابت تهمت زدن و بردن آبروی خودشو دخترش ازش شکایت میکنه...مهردادم همه چیو به بابات گفته...سپیده...مگه مهردادو خونتونم آورده بودی؟؟؟)همه تنم سوزن سوزن میشد...حالت تهوع داشتم...(آره...اما شراره به روح داییم هیچ کاری با هم نداشتیم...اون فقط چون حالش خوب نبود مجبور شدم بیارمش بالا...ترسیدم با اون حالش آبروریزی کنه...شراره به خدا راست میگم...)(میدونم راست میگی دیوونه...خلاصه وقتی به بابا این حرفا رو میزنه بابات میگفت دیوونه شده بودم...گفت میخواستم اول سپیده رو بکشم بعد خودمو...مهرداد به بابات گفته من زیرش نمیزنم...من سپیده رو میخوام...اما حتی سپیده امشب اومده دفترمو به من فحاشی کرده و آبرومو برده...منشیمم شاهده...)زبونم بند اومده بود...نمیدونستم چی بگم...تازه قیافه پشت نقاب مهرداد واسم رو شده بود...شراره که تعریف میکرد هیچی نمیگفتم...(سپیده به نظر من دیگه فایده ای نداره که بخوای برگردی تو اون خونه...بابات دیگه رات نمیده...ول کن...به درک...کاریه که شده...)شراره چقدر راحت حرف میزد...مگه به همین راحتی بود که شراره میگفت؟؟؟نه.....من نمیتونم مثل شراره فکر کنم...(سپیده...فعلا اینجا میمونیم...بعدشم یه خاکی تو سرمون میکنیم دیگه...باشه؟؟؟)(نه.......)(ای بابا...من میگم بسپورش به گذشت زمان...یه مدت که بگذره همه چی درست میشه...)(من باید چیکار کنم شراره؟؟؟)(هیچی...فعلا صبر...)..........
اون شب کلی با شراره حرف زدیم...شراره میگفت باید با وضعیتی که پیش اومده کنار بیام...میگفت به وقتش حال مهردادو میگیریم...اسم مهرداد که میومد حالم به هم میخورد...اون شب لعنتی لحظه ای از جلو چشام کنار نمیرفت...اگه پای آبروی بابا وسط نبود میرفتم مهردادو تیکه تیکه میکردم...اما میدونستم اگه کاری کنم مهرداد بابامو اذیت میکنه...نه تنها بابارو بلکه خودمو...تازه من که بابا رو خوب میشناختم...مگه حرفمو باور میکرد؟؟؟اصلا مگه بابا بهم فرصت میداد براش تعریف کنم؟؟؟اصلا بگم که چی؟؟؟مگه میبخشید منو؟؟؟اون شب فهمیدم شراره صیغه مسعوده...بهم گفت که هروقت بخوایم بریم با هم میریم...ظاهرا مجبور بودم قبول کنم...نه کسیو داشتم نه راهی......روزها گذشت...دیگه درس نمیخوندم...حوصله هیچیو نداشتم...همش شراره کنارم بود...واسه خوشحالی من همه کاری میکرد...اما دل من دیگه مرده بود...من دیگه ظاهرا زنده بودم...سپیده خیلی وقت بود مرده بود...چند بار دنبال کار رفتم...اما نمیشد...از یه طرفم دیگه روم نمیشد خونه مسعود بمونم...به هر حال مهمون یه روز...دو روز...نه دو ماه!!!تو حسابم پول بود...اما انقدی نبود که بشه باهاش خونه گرفت...تازه خونه رو هم که میگرفتم اجارشو از کجا میوردم؟؟؟شدیدا دنبال کار بودم...تا اینکه مسعود بهم شرکت دوستشو معرفی کرد...میگفت یه شرکت داروییه...منو دختر خاله خودش معرفی کرد...کارم ساده بود...منشی اونجا میشدم...مسعود کلی از دوستش تعریف کرد...میگفت پسر سالمیه...اهل هیچ کاری نیست...بچه مطمئنیه...نمیدونستم مسعود چرا انقد نگران من بود...اما خیلی خوشحال بودم...حالا اگه کار داشتم میتونستم خونه هم بگیرم...تو این مدت بارها دم خونه بابا رفته بودم...از دور نگاش میکردم...گریه میکردمو لعنت به بخت سیاهم میفرستادم...قرار شد فردا با مسعود بریم شرکتی که میگفت...شراره هم میگفت(مسعود حواست باشه هاااا...اونجا به سپیده چپ نگاه کنن من میدونمو تو...)(خیالت راحت شراره...من سپیده خانومو دختر خالم معرفی کردم...)صبح منو مسعود رفتیم شرکت...یه شرکت نسبتا بزرگ بود...معلوم بود که دفتر مرکزی باید باشه...یه ده دقیقه ای که نشستیم دوست مسعود اومد...با مسعود دست داد و به من سلام کرد...پسر ریزنقشی بود...موهای کوتاهی داشت...نسبتا لاغر بود...روی هم رفته یه پسر معمولی بود...مسعود منو شهرام رو به هم معرفی کرد...بعد شهرام کارمو بهم توضیح داد...از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم...قرار شد که از دو روز بعد مشغول بشم...اون شب با شراره و مسعود یه جشن سه نفره گرفتیم...کلی مسخره بازی کردیم...اما خیلی شب قشنگی بود...تا ساعت سه نصفه شب بیدار بودیمو میخندیدیم...بعد از اون همه بدبختی کشیدن این شب خیلی روحیمو عوض کرد........
نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 1 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 00:26 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[16]
آخرین مطالب
|