خاطـرات سپـیـده




: امتداد تلخیها...ورق ششم...



هنوزم وقتی به اون شب فکر میکنم واسه اینکه دلیلی واسه اون کارم داشته باشم تو فکر میرم...نمیدونم چرا مهرداد رو آوردم بالا؟؟؟نمیدونم چرا از اطمینان بابا سوءاستفاده کردم و هزار تا چرای دیگه...اما اونموقع فقط به این فکر میکردم که اختیارو بدم دست دلمو همه کارا رو بسپرم به اون...دل لعنتی...من بهت اطمینان کردم اما تو... از مهرداد خجالت میکشیدم...حتی از بابا...از خونه...از خودم...نمیدونم چرا نتونستم در مقابلش مقاومت کنم...سپیده خر...خاک تو سرت...میدونی الان ممکنه چه فکری روت کنه؟؟؟اگه بابا از قضیه اومدنش چیزی بفهمه چی؟؟؟اگه یکی از همسایه ها یه وقت دیده باشش چی؟؟؟و هزاران اگه دیگه که داشت عین خوره جونمو میخورد...اونم سرشو انداخته بود پایین...هیچی نمیگفت...شاید اونم فکرای منو میکرد...یعنی میدونست من به خاطرش چه ریسکی کردم؟؟؟شراره لعنتی...اگه امشب میموند هیچوقت اینجوری نمیشد...کاش...بغض کرده بودم...دلم یه بغل میخواست که توش بی پروا گریه کنم...اولین قطره اشکم که افتاد بلند شدم رفتم آشپز خونه...(چیزی میخوری واست بیارم؟؟؟)مهرداد جوابمو نداد...(مهرداد با توام...چیزی نمیخوری؟؟؟)(نه...)نگاش کردم.هنوز سرش پایین بود...اومدم تلویزیونو روشن کردم.(بیا...هر کانالی دوست داری ببین...الان واست یه شربت درست میکنم...فکر کنم بد نباشه...)(نه...نمیخواد...دستشویی کجاس؟؟؟)(اونور بغل سالون...اگرم فرنگی میخوای بالا هست...)(ممنون...)اینو گفتو رفت سمت سالون...نمیدونم چش بود...شک داشتم چیزی خورده یا نه...یه کم که دیر کرد رفتم پشت در...در زدم...(مهرداد...خوبی؟؟؟چیزی نمیخوای؟؟؟)(نه...خوبم...ممنون...الان میام...)(یه آب به صورتت بزن...بهتر میشی بی ظرفیت...)(باشه چشم...)خندم گرفت...یاد قیافش افتادم...شراره راست میگفت...هم پسر خوشگلی بود هم جذاب...پسری که میتونم به جرات بگم هیچ دختری دست رد به سینش نمیزد...اما چرا من؟؟؟من که یه دختر دبیرستانیم...من که اینقد ازش کوچیکترم؟؟؟یعنی واقعا اینقد از من خوشش اومده؟؟؟نکنه هوس باشه؟؟؟...دوباره فکرو خیالا اومد سراغم...رفتم ظبطو روشن کردم...نشستم........از دستشویی که اومد بیرون بهتر شده بود...هنوزم رنگش پریده بود...یه لبخند زد و نشست...(سپیده من واقعا معذرت میخوام...نمیدونم یهو چم شد...وقتی بهم زنگ زدی انقدر خوشحال شدم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم...من آدم بیجنبه ای نیستم سپیده...اما...نمیدونم چرا اینبار اینجوری ضایع شدم...)نگاش میکردم...یه ریز حرف میزد و کارشو توجیه میکرد...(خوبه خوبه...حالا اینقد توجیه نکن...عیبی نداره...من ناراحت نیستم...کاری که کردم از رو اجبار نبود...خودم دلم خواست...)اینو گفتمو رفتم تو آشپز خونه...(سپیده جون من شربت نمیخورم...زحمت نکش...اگه ممکنه یه لیوان آب بهم بده...دارم از تشنگی خفه میشم...)(باشه...الان...)عین آب نخورده ها آب میخورد...(هوی...یواش بابا...کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته...)(وای...دارم میمیرم از تشنگی سپیده...یه لیوان دیگه بریز...)3تا لیوان آب خورد...(اینارو کجا جا دادی؟؟؟بیخود نیست دسشویی رفتنت یک ساعت طول میکشه...)خندید...حالش خیلی بهتر بود...

ساعت حدود 1 شده بود...داشتیم فیلم میدیدیم...به ساعت نگاه کردم...نمیدونستم چقدر دیگه میخواد بمونه...با اینکه خیالم راحت بود اما دلشوره داشتم...عجب آدمیه...پر رو انگار اینجا خونشه...انگار قصد رفتن نداره...(با ماشین خودت اومدی؟؟؟)(آره...تو خیابون پارکش کردم...)دوباره تلویزیونو نگاه کردم...موبایلش زنگ خورد...این ساعت شب؟؟؟گوشی رو از جیبش در آورد و جواب داد...(جانم؟؟؟....سلام...چطوری مسعود...من...آره...خونه نیستم...اومدم خونه شهرام...امشب تنها بود اومدم پیشش...چی شده؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟)نیگاش میکردم...کنجکاو شده بودم...منو نیگاه میکرد و به حرفای مسعود گوش میکرد...(شما خلین مگه؟؟؟بابا اگه گیر بیفتین چی؟؟؟میدونی چی به روزتون میاد؟عقدتون میکنن...)بعدشم خندید...گوشامو تیز کرده بودم...از حرفای مهرداد چیزی نمیفهمیدم...با مسعود خداحافظی کردو گوشی رو قطع کرد...(مسعود بود؟؟؟)(آره...پسره دیوونه...میدونی با کی بود؟؟؟اگه گفتی؟؟؟)(چمیدونم...با کی؟؟؟)(با شراره...دوتایی شمال بودن...اینا واقعا خلن...)(با شــــــراره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)انقد بلند اینو گفتم که مهرداد نیگام کرد(آره...با شراره...چیزی شده؟؟؟)(نه...آخه...آخه شراره امروز قرار بود خونه بمونه...گفت مهمون دارنو باید به مامانش کمک کنه...اما...)(عیب نداره...حتما دلیل داره واسه اینکارش...به خدا من اگه گوشیو بهت میدادم واسه تو بد میشد سپیده...چیزی از این قضیه به شراره نگو...حتما خودش واست تعریف میکنه...باشه؟؟؟)خیلی ناراحت بودم...از دست شراره احمق...اگه به خونشون گفته باشه پیش من میاد چی؟؟؟اگه بلایی سرش بیا من چه جوری جواب مادرشو بدم...سرم داشت میترکید...کاش زودتر صبح میشد...مهرداد نشسته بود کنار ضبط...نمیدونم دنبال چی میگشت...(دنبال چی میگردی؟؟؟)بدون اینکه منو نیگا کنه گفت(دنبال یه موزیک لایت...)(ندارم...همش ایرانیه...من خارجی گوش نمیدم...)(جدی؟؟؟بهت نمیاد...)(من خوشم نمیاد...)پاشد و اومد کنارم رو مبل نشست...اومد نزدیکم...انقد نزدیک که کاملا پاش کنار پام بود...(تا حالا کسی بهت گفته که چقدر نازی؟؟؟)خندیدم...(غیره بابام و مامانم هیشکی...البته تو میشی سومین نفر!!!)خندید...(سپیده...میشه از خودت واسم بگی؟؟؟)(چی بگم؟؟؟)(نمیدونم...میخوام حرف بزنی...از خودت خونوادت...از هر چی میخوای...فقط ساکت نباش...)ای بابا...اینجور که بوش میاد این حالا حالاها نمیخواد بره...تف به اون ذاتت شراره...واسش همه چیو گفتم...همه چیو...حتی اینکه با زن بابامو بابام زندگی میکنم...و اینکه مامان واسه معالجه رفته...نمیدونم چرا همه چیو واسش گفتم...خیلی راحت بهش اطمینان کردم...(آخـــی...بمیرم واسه عروسکم...سپیده جون شرمنده اگه یاد آوریش ناراحتت کرد...من نمیخواستم ناراحت بشی...)(عیبی نداره...دارم عادت میکنم...ناراحت نشدم...)صورتمو گرفت تو دستاش...نگاهم کرد...(سپیده...قول میدم همیشه کنارت باشم...هیچ وقت تنهات نمیزارم...قول میدم...)

اونشب با گفتن این حرف مهرداد کلی گریه کردم...زار زار گریه میکردمو اونم گذاشت خوب گریه کنم...مهرداد با حرفاش آرومم کرد...یه حس اطمینان تو دلم درست کرد...جوری باهام حرف زد که همه جوره بهش اعتماد کردم...نمیدونم چرا دلم میخواست فقط نگاهش کنم...اون تو شرایطی که من داشتم واسم مثل یه فرشته بود...سال دوم دبیرستان بودم...آرزوم این بود دامپزشک بشم...فقط واسه این آرزو بود که رشته تجربی رو انتخاب کردم...البته بابا میگفت دندون پزشکی بخونم...من ظاهرا موافق بودم...اما من دامپزشکی رو انتخاب میکنم...اینارو که به مهرداد گفتم خندید...(آخه دختره دیوونه...دامپزشکی شد رشته؟؟؟همش باید با حیوونا باشی...این مگه خوبه؟؟؟)(من عاشق حیوونام مهرداد...)(باشه خانوم دکتر...اما به یه شرط...که من اومدم نعلامو عوض کنم ازم ویزیت نگیری...)زدم تو سرش(باشه ویزیت نمیگیرم...اما پول واکسن هاریو ازت دوبله میگیرم...)قه قهه زد و دستمو نیشگون گرفت...(اه ه ه...از این شوخی ها اصلا خوشم نمیاد...لـــــوس...)دستمو بوسید و گفت(سپیده...دوست دارم...)هنوز بیدار بودیم...ساعت حدود 3 بود...دیگه گذشت زمان واسم مهم نبود...حتی دیگه حرص نمیخوردم که چرا مهرداد نمیره...(سپیده...اگه من بهت دروغ بگم چیکار میکنی؟؟؟)این حرفو زد و نیگام کرد...(دروغ؟؟؟واسه چی باید دروغ بگی؟؟؟)(همینطوری گفتم...)(اگه اشتباهی کردی و بهم صادقانه گفتی میبخشمت...اما اگه نگفتی...)نیگاش کردم...(هیچوقت نمیبخشمت...)سیگارشو روشن کرد...رفت تو فکر...رفتم سمت پنجره...آروم لای پنجره رو باز کردم...(بوی سیگار اذیتت میکنه؟؟؟)(نه...میخوام هوا عوض بشه...)(سپیده...بیا اینجا...میخوام واست از خودم بگم...حالا که تو همه چیو به من گفتی منم میخوام همه چیو بگم...)اومدم نشستم...پک محکمی به سیگارش زد و نیگام کرد(من میگم...اما قول بده ناراحت نشی...اینم نذاری رو حساب اینکه من دروغ گو هستم...باشه؟؟؟)با سر تایید کردم...سیگارشو خاموش کرد...(من مهرداد_ن_هستم...26 سالمه...خونوادم شهرستان زندگی میکنن...من از وقتی دانشگاه قبول شدم چون این شهر شهر انتخابیم بود اینجا اومدم...از اون موقع تا حالا هم اینجا زندگی میکنم...من...من...)سرشو انداخت پایین...(من مهندس نیستم سپیده...فقط اینو بهت دروغ گفتم...)(پس اون کارت چی؟؟؟الکی بود؟؟؟)(آره...آخه.........)دوباره سیگار روشن کرد...(راستش اون کارتو زدم که کسی نفهمه من چیکارم...آخه میترسم موقعیتم خراب بشه...سپیده به خدا دلیلش فقط همین بود...راستش اون روز که شمارمو دادم مطمئن بودم زنگ نمیزنی...آخه چند ماه بود دورادور مواظبت بودم...فهمیدم دختر پاکی هستی و با هیشکی کار نداری...واسه همین ترسیدم اگه بفهمی یه وقت بری به بابات بگی واسم درد سر بشه...به خدا فقط دلیلش این بود...باور کن دلیلش این بود...)(تو که گفتی.....)پرید تو حرفم(سپیده به خدا راست میگم...فقط دلیلش این بود...ترسیدم بگم کیم...ترسیدم یه وقت فکر کنی مزاحمم...)عصبی شده بود...از پکایی که به سیگارش میزد معلوم بود...بلند شد رفت سمت کتش...از تو جیبش یه کارت درآورد و اومد جلوم واستاد...(اما الان واسم مهم نیست...الان فقط تو واسم مهمی سپیده...بیا.بگیرش...)کارتو ازش گرفتم...شروع کردم به خوندن کارت(مهرداد_ن_......)نیگاش کردم...سرشو انداخته بود پایین...(پس اینطور...)(آره...سپیده معذرت میخوام...به خدا دلیلش فقط این بود...)هیچی نگفتم...آخه اصلا موضوع اینقدری که مهرداد بزرگش کرده بود اهمیت نداشت...مهم خودش بود...(از کجا بدونم اینم الکی نیست؟؟؟)(حق داری...اما بهت ثابت مبکنم الکی نیست...باشه؟؟؟بگو منو بخشیدی؟؟؟)(اما اونروز که شراره واسه اولین بار بهت زنگ زد به شماره شرکت زنگ زد...من سر در نمیارم...)(اون شماره شرکت مسعوده...معمولا عصرا یه سر میرم اونجا...)(آهان...پس اینطور...)(سپیده...منو بخشیدی؟؟؟)لبخند زدم...(چون راستشو گفتی آره...)(تو ماهی سپیده...من جبران میکنم...قول میدم...)...اونشب مهرداد موند پیشم...اون تو اتاق من خوابید و من تو سالون خوابیدم...اینجوری بهتر بود...چون اگه صدایی میومد میشنیدم...مهرداد هنوز سرش به بالش نرسیده خواب بود...منم درارو قفل کردمو اومدم بالا...جامو انداختمو دراز کشیدم...یه لحظه مهرداد از جلوی چشم کنار نمیرفت...خیلی فکرمو مشغول کرده بود...نکنه عاشق شدم؟؟؟؟؟؟؟؟

نزدیک صبح بود که خوابم برد...خوشبختانه جمعه بود و مدرسه نداشتم...با صدای زنگ تلفن بیدار شدم...چشام از خستگی باز نمیشد...بلند شدم...هنوز گیج خواب بودم...اصلا یاد دیشب نبودم...گوشی رو از کنارم برداشتم...(بفرمایید...)(سلام عروسک...ظهر بخیر...هنوز که خوابی...پاشو تنبل خانوم...خانوم من باید زرنگ باشه هــااااااااااا...)تازه یادم افتاد دیشب مهرداد خونمون بود...(ا...سلام...خوبی؟کی رفتی؟؟؟)(سلام به روی ماهت...من ساعت 6رفتم...)(6صبح!!!چرا انقد زود؟؟؟پس چرا بیدارم نکردی؟؟؟)(دلم نیومد...عین یه بچه گربه خوابیده بودی...گفتم زود برم بهتره...اینجوری کسی هم نمیبینه یه وقت واست بد بشه...)خمیازه کشیدم...(ممنونم مهرداد...تو فکر همه چی هستی...من میرم دستو صورتمو بشورم...بهت زنگ میزنم...)خداحافظی کردم....چشام باز نمیشد...ساعتو نیگا کردم...وایــــــی...ساعت 1 ظهر بود!!!چقدر خوابیدم...دست و صورتمو شستم...پس چرا بابا زنگ نزده؟؟؟شماره خونه مادر زن بابامو گرفتم...بوق...بوق...(الو...)(سلام...من سپیده هستم...میتونم با بابام صحبت کنم؟؟؟)(سلام سپیده خانوم...گوشی...)(الو...سپیده....)(سلام بابا...خوبی؟؟؟چرا زنگ نزدی؟؟؟نگران شدم...)(گفتم جمعس...شاید خواب باشی...)با بابا حرف زدم و تلفنو قطع کردم...یهو یاد شراره افتادم...دلم ریخت...نکنه یه وقت گرفته باشنش؟؟؟نکنه تصادف کرده باشه؟؟؟گوشیو برداشتمو شماره مهردادو گرفتم...(جانم؟؟؟)(الو...مهرداد...منم...خوبی؟؟؟)(سلام سپیده...چی شده؟؟؟)(هیچی...از شراره خبر نداری؟؟؟نگرانشم...)(نگران نباش...تو اتوبان بودن...با مسعود حرف زدم...)خیالم راحت شد...مهرداد گیر داد ناهار بریم بیرون...اصلا حوصله نداشتم...کسل بودم...احتمالا واسه بی خوابی دیشب بود...هر چند که از روزی که بابا رفته بود از دست وراجییای شراره هر شب دیر خوابیده بودم...انقدر اصرار کرد که راضی شدم...(ساعت 2 بیا سر خیابون...باشه؟؟؟)(باشه...فعلا)(الو...سپیده....)(بله؟؟؟)(هیچی...میبینمت...)گوشی رو گذاشتمو رفتم حموم...

سوار ماشین که شدم یه کم نیگام کرد(اااااا...چیه؟؟؟بابا راه بیوفت...الان یکی میبینه ها...)لبخند زد...(کجا دوست داری بریم خانومی؟؟؟)(فرقی نداره...)تو اتوبان دستمو گرفت...با دست راستش دستمو گرفته بود...با دست چپشم فرمونو...وقتی میخواست دنده عوض کنه با همون دست چپ عوض میکرد...(نکن مهرداد...تصادف میکنیمــــااااااااا...)میخندید...رسیدیم دربند...ماشینو پارک کرد...خیلی شلوغ بود...مجبور شدیم یه مقدار زیادی رو پیاده بریم...(ا ه ه ه...خسته شدم...)(تنبلی نکن خانومی...الان میرسیم...خواستم یه کم حالو هوات عوض بشه...)دستم تو دستای مهرداد بود...چه دستای قویی داشت...شونه های پهن...کمر خوشتراش...چشمای مشکی خوش حالت و ابروهای مشکی...احساس قدرت و غرور میکردم که کنارش راه میرم...رسیدیم بالا و رفتیم تو یه رستوران...(همینجا بمون تا برگردم...)اینو بهم گفتو رفت سمت صندوق...جای قشنگی بود...از زیرش رودخونه رد میشد...صدای رودخونه بهم آرامش میداد...تختا نسبتا پر بود...همه خانواده بودن...چقدر دلم میخواست منم با خونوادم اینجا میومدم...اما حتی یه بارم با مامان و بابا بیرون نرفته بودیم...مهرداد با یه آقایی که پشت صندوق نشسته بود حرف زد...بعدشم منو از دور نشون داد...آقاهه از جاش بلند شدو از دور سلام داد...منم جواب دادم...بعد مهرداد اومد...رفتیم نشستیم...(اون یارو کی بود مهرداد؟دوستت بود؟)(نه...باهاش اینجا آشنا شدم...آخه یه مدت با بچه ها زیاد اینجا میومدیم...واسه همین منو میشناسه...)اینو گفتو سیگارشو روشن کرد...غذا رو خوردیم...سفارش قلیون و چایی داد...گیر داد قلیون بکشم...هر چی گفتم خوشم نمیاد قانع نشد...(اااا...بکش بابا...نترس...معتاد نمیشی به خدا...)قلیونو ازش گرفتم...اولین کامو که گرفتم به سرفه افتادم...مهرداد خندید و گفت(اولشه...آروم بکش...اینقد شدید کام گرفتی اینجوری شد...)بازم خندید...آروم کشیدم...بهتر شد...کمتر سرفم گرفت...حدود یک ساعت اونجا بودیم...(مهرداد پاشو بریم...میترسم بابا زنگ بزنه...تازه میخوام درسم بخونم...)(چشم...الان...)سیگارشو خاموش کردو رفت حساب کنه...سوار ماشین که شدیم گفتم(ممنون...امروز بهم خوش گذشت...خیلی خوش گذشت...)دستمو گرفت و گفت(وظیفه بود...)منو رسوندو قرار شد بهش زنگ بزنم...وارد حیاط که شدم صدای زنگ تلفون میومد...وای...حتما باباس...دوییدم تو خونه...گوشی رو ورداشتم...(بفرمایید؟)(الو...سپیده؟؟؟چرا گوشیو ورنمیداری؟؟؟)شراره بود...نفس آرومی کشیدم...(تویی شراره؟؟؟)(نه پس عممـــــه...کجایی 1ساعته دارم زنگ میزنم؟؟؟)(رفته بودم ناهار بگیرم...)(من تو کوچه ام...دارم میام...چیزی نمیخوای؟؟؟)(نه...ناهار خوردی شراره؟)(آره...الان میام...خداحافظ...)رفتم مانتومو عوض کردم...شراره اومد...درو باز کردم...تا منو دید بغلم کردو ماچم کرد...یه کلاه حصیریم گذاشت سرم...(این چیه شراره؟؟؟)(این کلاهه دیگه...واسه تو خریدم...حالا بذار بیام تو واست میگم...)

با اومدن شراره باز آرامش خونه تو صدای خنده ها و حرف زدنش بهم خورد...شراره دختر شادی بود...همین باعث میشد منم روحیم عوض بشه...(وایییییی سپیده...انقد خوش گذشت که نگو...انقد تو ماسه ها دوییدم...جات خالی بود به خدا...)(ازت دلخورم شراره...به نام من اما به کام یکی دیگه خونرو دودره کردی...)(اااااا...دیوونه...به خدا اینجوری نیست...دیروز میخواستم بیام پیشت...آخه مهمونامون نیومدن...اومدم بهت زنگ بزنم گفتم اول یه زنگ به مسعود بزنم...گیر داد بریم بیرون شام...نمیخواستم برم...انقد اثرار کرد مخمو زد...قرار شد بریم جاده شام بخوریم...یهو دیوونه گازشو گرفت رفتیم شمال...تو راه میخواستم بهت زنگ بزنم که گوشکوبش آنتن نمیداد...وای سپیده...اگه بدونی چه ویلای خوشگلی داشتن...)(اینا دلیل نمیشه...تو منو به اون پسره فروختی شراره خانوم...)(من غلط کنم...خیال کردی اون پسره کیه؟؟؟مگه من خرم تو رو به اون بفروشم...اصلا الان زنگ میزنم بهش....)نذاشتم حرفشو تموم کنه...(باشه بابا...من فقط نگران شدم...همین...)پرید ماچم کرد و معذرت خواهی کرد...(قول میدم دیگه تکرار نشه...خوبه؟؟؟)(باشه...قول دادیــــااا...)از تو کولش کلوچه در آورد...(اینام واسه تو گرفتم...)(مرسی شراره...)(خوب تعریف کن ببینم...از مهرداد چه خبر؟؟؟)(خوبه...الان با هم بودیم...)چشاش گرد شد...خندم گرفت...(وا...چیه؟؟؟ناهار رفتیم بیرون خوب...)(بابا بیخیال...پس دارین حسابی لاو میترکونین...ای کلک...)منم واسش همه چیو تعریف کردم...جز دیشب که مهرداد اینجا بود...دیگه انقد با شراره صمیمی شده بودیم که جلوی هم راحت حرف بزنیم...همه چیو راجع به مهرداد بهش گفتم...حتی اینکه مهرداد چی کاره اس...همه چیو...(سپیده؟؟؟دوسش داری؟؟؟)(دوسش که نه.....اما ازش خوشم میاد...آخه خیلی مهربونه...)اما دروغ گفتم...اون شب با مهرداد چند دفعه تلفنی حرف زدم...شراره هم باهاش ایاق شده بود...یه بارم شراره با مسعود حرف زد...اون شب به مهرداد گفتم(من امشب باید زود بخوابم...آخه از فردا بازم مدرسه...میدونی که...)(باشه عزیزم...منم زنگ نمیزنم...مواظب خودت باش...)شراره انقد خسته بود که شام نخورده خوابید...منم رفتم یه کم کتابارو ورق زدم...فکر مهرداد تمام کلمو پر کرده بود...یعنی همه انقد زود عاشق میشن؟؟؟یا من بیجنبم؟؟؟کتابو بستمو خوابیدم...

صبح به زور شراره رو بیدار کردم...به زور و غر غر بیدار شد و حاضر شد...رفتیم مدرسه...زنگ تفریح ناظم شراره رو صدا کرد دفتر...منم تو حیاط بودم...سحر اومد جلو...دیگه فقط باهم سلام احوال پرسی میکردیم...(سلام...چطوری سپیده؟؟؟)(سلام...خوبم...ممنوم...تو چطوری؟؟؟)(ای...زنده ایم...راستی رفیقت کو؟؟؟)(الان میاد...)سحر خنده بلندی کرد و نسرین یکی از بچه های اون کلاسو صدا کرد...نسرین دختر درشتی بود...قیافه معمولی داشت...اما پسرا حسابی ازش حساب میبردن...کلا ازش خوشم نمیومد...پشت سرش زیاد حرف بود...نسرین اومد جلو...دستشو دراز کرد سمتمو سلام داد...باهاش دست دادم...دستمو فشار داد...جوری که دردم گرفت...نیشخند زد...(نسرین این همون سپیده مثبتـــس...همون که تا حالا دوست پسر نداشته...)نسرین نگاهی از بالا تا پایینمو کرد و با یه لحن چندش آور خندید...نمیدونستم قضیه چیه؟؟؟سحر به نسرین اشاره کردو به من گفت(میدونی شراره دختر نیست؟؟؟تا حالا بهت گفته بود؟؟؟)چقدر چندش آور آدامس میخورد...این حرفو تا حالا از چند تا از بچه ها شنیده بودم...زیاد جدید نبود برام...(خوب که چی؟؟؟بودن یا نبودنش به خودش مربوطه...)سحر ابروشو بالا انداخت(خیر سرم من با شراره 2سال دوست بودما...واسه خاطر خودت گفتم...آخه انگار پاپا جونت از این جور آدما خوشش نمیاد...گفتم چون رفیقیم بهت بگم...خلاصه اینکه حواست باشه...)لبخند زدم و اومدم اینور...ازشون چندشم میشد...شراره اومد...همون وقتم زنگ خورد و رفتیم سر کلاس...زنگ آخر بودو ورزش داشتیم...طبق معمول نرمشو بعدم هر کی یه طرف مشغول شد...منو شراره هم رفتیم یه طرف حیاط نشستیم...(شراره...سحر با تو مشکلی داره؟؟؟)شراره با بیخیالی گفت(نه بابا...میسوزه ما با همیم...همین...چطور؟؟؟)(هیچی...آخـــــه.......)حرفمو خوردم...نمیخواستم شراره ناراحت بشه...آخه میدونستم شراره اهل دعوا نیست...اما اگه قاطی میکرد دیگه هیچی جلو چشش نبود...(سپیده...اون حرفی زده؟؟؟آره؟؟؟)(نه.....)(دروغ نگو...خودم از دفتر دیدم با اون نسرین داشتن باهات حرف میزدن...)(راستش........)نمیدونستم چی بگم...کاش جلو زبون لعنتیمو میگرفتم...شراره سرخ شده بود...معلوم بود عصبیه...(شراره...این حرفایی که پشت سرت میزنن راسته؟؟؟به خدا واسم مهم نیست...اما میخوام بدونم...ناسلامتی منو تو خواهریما...)شراره هیچی نمیگفت...معلوم بود داره از عصبانیت منفجر میشه...سحر با دوتا از بچه ها نشسته بودن یه گوشه حیاط...لابد مثل همیشه داشتن از دوست پسراشون حرف میزدن...شراره هیچی نمیگفت...(شراره بیخیال...زر زده بابا...تقصیر منه که گفتم...)شراره بغض کرده بود...دلم یه لحظه واسش سوخت...خیلی دوسش داشتم...نمیتونستم ناراحتی شو ببینم...(اااااا...قیافشو ببین...شراره بسه دیگه...میخوای امروز بریم پارک؟؟؟آره؟؟؟من وتو...دوتایی...بعدشم شام میریم بیرون...خوبه؟؟؟)اینبار نوبت شراره بود که دستشو بندازه دور گردنمو گریه کنه...

از مدرسه یه راست رفتیم خونه...به بابا زنگ زدم گفتم میخوام برم یه سر خونه شراره...میخوام مامانش منو ببینه که خیالش راحت تر بشه...بابا مخالفتی نکرد...اما سفارش کرد زود برگردیم...رفتیم پارک...همون جای همیشگی نشستیم...اینبار شراره ساکت بود...بلند شدم رفتم دوتا ساندیس خریدم...دادم بهش...اولین بار بود که شراره رو انقدر دلگیر میدیدم...(سپیده...تو از من چی میدونی؟)سرش پایین بود...با نی ساندیس بازی میکرد...(میدونم که مهربون ترین دختر دنیایی...پاکی...قوی و محکمی...صادقی...منو خیلی دوست داری و منم خیلی دوست دارم و...........)نذاشت حرفم تموم بشه...قه قهه زد...نگاش کردم...(نه...تو از من هیچی نمیدونی...هیچی....)دستشو گرفتم...(خوب خودت بگو بدونم...شراره...واسم مهم نیست تو کی هستی...میفهمی؟؟؟تو حتی اگه یه هرزه خیابونی هم باشی واسم مهم نیست...چون واسه من یه فرشته ای...میفهمی؟؟؟)صدای های های گریه های شراره بلند شد....(6ساله بودم که بابام مرد...راننده کامیون بود...خیلی کم میدیدمش...خوب یادم نیستش...من تنها بچه بودم...یکی یدونه...اسم مامانم پروانه بود...زن بدی نبود...اما وقتی بابا نبود زیاد خونه نمیموند...نمیدونستم چرا؟من معمولا تنها بودم...مستاجر بودیم...بابا اواخر خیلی مریض بود...آخه از مامانم 23 سال بزرگتر بود...کنار مامان انگار شوهرش نبود...بیشتر میخورد بابای مامان پری باشه...بابا که مرد با مامان اومدیم این شهر...من تازه میخواستم مدرسه برم...تا حالا اینجا نیومده بودم...مامان یه خونه اجاره کرد...تو شهرک...البته جنوب شهر بود...اما خوب هر چی بود از جایی که قبلا زندگی میکردیم بهتر بود...من مدرسه رفتم...مامان میگفت سر کار میره...اما معمولا شبا خیلی دیر میومد...من همیشه تنها بودم...یه روز که از مدرسه میومدم یه مرده که با دوستش بود جلومو گرفت...لپمو گرفت و گفت(به مامانت سلام برسون...)تا خونه دویدم...معنی حرفاشونو نفهمیدم...اون شب بیدار موندم تا مامان اومد...واسش تعریف کردم...چنان قشقرقی راه انداخت که نگو...بعدشم از اون محله رفتیم...سوم راهنمایی که بودم با سیامک آشنا شدم...یک سال به هم دوست بودیم...دانشجو بود...البته کار هم میکرد...پسر بدی به نظر نمیرسید...قرار بود با هم ازدواج کنیم...البته سن من کم بود...اما سیامک میگفت عیبی نداره...من خرم عاشقش شدم...قضیه رو به مامان پری گفتم...مخالفت کرد...گفتم خودمو میکشم...اما گوشش بدهکار نبود...یه دفعه قرص خوردم...اما همسایمون به دادم رسید و نمردم...مامان راضی نمیشد...به سیامک گفتم...اونم یه راه حل پیش پام گذاشت........انقد دوسش داشتم که حتی به حرفش و عواقب کارم فکر نکردم...اون اتفاق افتاد....)شراره سکوت کرد...هیچی نمیگفتم...نمیتونستم حرف بزنم...انگار فلج شده بودم...(اون روز شرکتی که سیامک توش کار میکرد تعطیل بود...جمعه بود...سیامک کلید شرکتو داشت...با هم رفتیم اونجا.....بعدشم............سیامک اخلاقش عوض شد...کمتر قرار میذاشت باهام...همش از دستم فرار میکرد...هر وقتم حرف خواستگاریو پیش میکشیدم یه جوری حرفو عوض میکرد...تا اینکه یه روز رک بهم گفت دیگه نمیخواد منو ببینه....اولش فکر کردم شوخی میکنه...اما دیدم قضیه جدیه...دلیلشو پرسیدم...گفت تحقیق کردن همه گفتن اینا خونواده درستی نیستن...مادرشم........)بغضشو قورت داد...دونه های اشکاش از چشای قشنگش سر میخورد میوفتاد پایین...(بهش گفتم پس من چی؟؟؟تکلیف من چی میشه؟؟؟مگه خودت نگفتی همه چی اینجوری درست میشه؟؟؟حالا من چیکار کنم؟؟؟جواب مامانمو چی بدم؟؟؟آبروم میره سیامک....گفت کاریه که شده...به همین راحتی ازم گذشت...بعدشم از ایران رفت و دیگه هیچوقت ندیدمش....این موضوع رو مامان نمیدونه....فقط تو میدونی سپیده...فقط تو........)وای خدای مـــن...یعنی شـــراره.....

تا عصر تو پارک بودیم...شراره بهتر شده بود...دلم براش سوخت...تازه فهمیدم چقدر غم داره...نمیتونستم خودمو جاش بذارم...شبم با هم رفتیم پیتزا خوردیم...بهش قول دادم هیچوقت دوستیمون بهم نخوره...هر دو قسم خوردیم همیشه با هم باشیم...شب بعد شام دربست گرفتیم اومدیم خونه...ساعت حدود 10بود...بابا چند بار زنگ زده بود...عصبانی بود...اما هر جوری بود قانع شد...داشتیم درس میخوندیم...امتحان فیزیک داشتیم...تلفون زنگ خورد...(بفرمایید...)(سلام....معلومه کجایی؟؟؟)مهرداد بود...(سلام...خوبی؟؟؟با شراره بیرون بودیم...شام خوردیم اومدیم خونه...)(واسه چی بهم زنگ نـــزدی؟؟؟؟؟؟؟)تقریبا داد زد...یاد دادای بابا افتادم...یاد مامان که تمام تنش میلرزید...(چرا داد میزنی؟؟؟خوب نشد...حالا مگه چی شده؟؟؟)گوشی رو قطع کرد...باورم نمیشد...گوشی رو گذاشتمو رفتم بالا...(کی بود سپیده؟؟؟)(هیشکی...مهرداد بود...)(خوب...)(میگفت چرا بهش زنگ نزدم...نگران شده بود...شراره مهرداد سرم داد کشید...بعدشم گوشیو قطع کرد...)(به درک...خیال کرده تو بی صاحابی...مرتیکه عقده ای...)کتابو باز کردم...اعصابم خورد بود...الکی کتابو ورق میزدم...رفتم پایینو دست و صورتمو آب زدم...شراره خوابش میومد...گرفت خوابید...رفتم پایین واسه خودم قهوه درست کنم که درس بخونمو خوابم نگیره...رو کاناپه دراز کشیدم...یه لحظه چشام گرم شد که صدای تلفون اومد...(بله؟؟؟)سکوت بود...بعدشم بوق اشغال...میدونستم مهرداده...ازش دلخور بودم...دوباره زنگ زد...(الو...چرا حرف نمیزنی؟؟؟اینبار قطع کنم دیگه گوشیو میکشم...)(نه....قطع نکن تو رو خدا سپیده...من معذرت میخوام...به خدا نگرانت شدم...همین...)گوشی رو گذاشتمو تلفونو کشیدم........فردا داشتیم با شراره از مدرسه میومدیم خونه...نزدیکای خیابون ما بودیم...(سپیده...اون مهرداد نیست؟؟؟)نیگا کردم...خودش بود...تو ماشینش...یه عینک دودی هم زده بود...(ولش کن شراره...بیا بریم...)از ماشین پیاده شد...اومد سمتمون...(ببخشید شراره خانوم...یه لحظه...)شراره گفت(الان میام سپیده...تو برو من سریع میام...)(من میرم...اومدی درو وا میکنم...)بعدشم سریع رفتم...شراره دیر کرد...نگران شدم...مانتو پوشیدم رفتم تو کوچه...اما نبود...برگشتم خونه...موبایل مهردادو گرفتم...(جانم؟؟؟)(ببخشید...شراره با شماس؟؟؟)(بله...اینجاس...سپیده...چرا بچه بازی میکنی؟من که گفتم معذرت میخوام...بابا به خدا نگرانت شدم...سپیده...خانومی...من معذرت میخوام...قول میدم دیگه تکرار نشه...قول...)(به شراره بگید من منتظرشم...زود بیاد خونه...)بعدشم قطع کردم...توقع نداشتم مهرداد سرم داد بکشه...واسه همین خیلی دلخور بودم...شراره اومد...کلی باهام حرف زد...انقد گفت که قانع شدم...(سپیده...دیوونه...این پسره بچه خوبیه به خدا...خیلی دوست داره...یه کمی آدم باش...)بعدشم گوشیو ورداشت...(الو...مهرداد جان...من شرارم...گوشی...)گوشیو داد به من و رفت بالا...(الو...سلام...)(سلام عروسک خانوم...خوبی؟؟؟)(خوبم.....)لحنش یه جوری بود...سکوت کرد...(هر وقت تو حالت عادی بودی باهات حرف میزنم...فعلا زنگ نزن...)اینو گفتمو گوشیو گذاشتم...شراره عصر با مسعود قرار داشت...هر کاری کرد قبول نکردم باهاش برم...درسو بهونه کردمو نرفتم...شراره که رفت رفتم تو اتاقم...لباسام خیلی کثیف شده بود...همه رو آوردم بشورم...دلم واسه مهرداد میسوخت...آخه من زیادی موضوع رو گنده کرده بودم...لباسارو ریختم تو ماشین...گوشیو ورداشتمو شمارشو گرفتم...خیلی زنگ خورد تا برداشت...صداش خوابالو بود...(سلام...خوبی؟؟؟)(سلام...ای...ممنون...)(مهرداد....من معذرت میخوام...)سکوت کرد...(آخه توقع نداشتم سرم داد بکشی...)(عیبی نداره سپیده من...من.......من.......دوست دارم...هیچوقت تنهات نمیذارم....)بغضم ترکید...دلم تنگ شده بود...نه واسه مهرداد...واسه مامانم...اونم گفت هیچوقت تنهام نمیذاره...اما.......



نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 27 اسفند ماه سال 1384 ساعت 11:41 AM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق پنجم...



(آخیــــــش...مردم از خستگی...سپیده خوردنی چی داری؟؟؟دارم از گشنگی میمیرم...)(الان واست یه چیزی درست میکنم...صبر کن لباسامو عوض کنم...)رفتم بالا...لباسامو عوض کردم...یه نگاهی خودمو تو آینه کردم...شراره حق داشت...خوشگل بودم...اما روحم مریض بود....یاد مامان و سامان افتادم...یعنی الان مامان کجاس؟؟؟به من فکر میکنه؟؟؟اصلا منو یادشه؟؟؟...دوباره بغضم ترکید و گریم گرفت...کاش هیچی نداشتم اما مامان کنارم بود...رفتم پایین...شراره تو آشپزخونه بود...یه نوار بندری گذاشته بود و هم میخوند هم میرقصید...تلفنو ورداشتم...موبایل بابا رو گرفتم...خاموش بود...زنگ زدم خونه مادر منیژه...بوق...بوق...بوق...(بله بفرمایید؟؟؟)(سلام من سپیده هستم...دختر آقای _ا_...)(خوبی سپیده خانوم...بابات با منیژه رفتن دکتر...اومدن میگم تماس بگیرن...)(ممنونم...ببخشید مزاحم شدم...سلام برسونید...خداحافظ...)اومدم تو آشپز خونه...(وایــــــی...نه...بازم املت شراره...اوقم میگیره به خدا...)(خبه خبه...لوس نکن خودتو...ناراحتی زنگ بزنم بگم مهرداد جونت واست چلوکباب بگیره بیاره...)(خفه شو شراره...دیگه اسم اون پسره عوضی رو جلوی من نیار...)(خب بابا...بی جنبه...سیب سرخ نصیب دست چلاغ میشه همیشه...پسره دیوونه با اون دکو پزش دستشو رو چه عتیقه ای گذاشته...اُمــــــل...)از تو یخچال یه لیوان آب ریختم...نشستم رو کاناپه تلویزیونو روشن کردم...مهرداد ذهنمو مشغول کرده بود...پسر خوش قیافه ای بود...شراره حق داشت ازش تعریف کنه...

ناهارو که خوردیم رفتیم بالا...شراره پرید رو تختو دراز کشید...منم یه بالش انداختم رو زمین...هر دو ساکت بودیم...حتما اونم مثل من داشت به مهرداد فکر میکرد...(سپیده...میگم بیا یه کم این پسره رو اذیت کنیم...صبر کن...)پرید از تو جیب مانتوش کارتو ورداشت اومد نشست کنارم...(مهرداد_ن_...مهندس...شرکت...)(شراره ول کن تورو خدا...عجب حوصله ای داری...)(بابا کلی میخندیم...تو صبر کن...)از اتاق رفت بیرون...بعد یه دقیقه اومد بالا...تلفون بی سیم دستش بود...من تو اتاقم تلفون نداشتم...(خوب...واستا ببینم...اول شماره شرکتو میگیریم...)(شراره ول کن...آبروریزی میشه ها...)(اه ه ه...بابا دست از این امل بازیت وردار...من حرف میزنم...خوبه؟؟؟؟)هیچی نگفتم...نمیتونستم به شراره نه بگم...(داره بوق میخوره...صبر کن...الو سلام...ببخشید میتونم با آقای_ن_...حرف بزنم؟؟؟...از آشناهاشون هستم...ممنون...)دلم داشت تاپ تاپ میکرد...(بله بفرمایید؟؟؟)(سلام...آقا مهرداد؟؟؟)(بله خودم هستم...شما؟؟؟)(من شراره هستم...امروز ظهر...)(اوووه...بله...احوال شما شراره خانوم...خوبید...خانواده خوبن؟؟؟سپیده خانوم چطورن؟؟؟)(همه خوبن ممنون...سپیده هم خوبه...سلام داره خدمتتون...)یه زبون درازی بهم کرد و نیشخند زد...(چه عجب!!!یاد ما کردین...فکر نمیکردم به این زودی تماس بگیرین...)(شما خودتون گفتین کم طاقتین...ما هم گفتیم نذاریمتون تو خماری...بده؟؟؟)خنده بلندی کرد...صداشو از تلفون میشنیدم...(خوب شراره خانوم تعریف کنین ببینم چی کارا میکنین؟؟؟خوش میگذره که؟؟؟)(ای بدک نیست...میگذره...)(خدا رو شکر...)من رفتم پایین...حالم از این حرکات بهم میخورد...نشستمو تلویزیون رو روشن کردم...بعد یه ربع شراره اومد پایین...(کجا رفتی خره...چرا باهاش حرف نزدی؟؟؟پسره آدم حسابیه سپیده...۲۶ سالشه...لیسانس کامپیوتر داره...کارش درسته بابا...)(واسم مهم نیست...به درک...با اون قیافش...)شراره قه قهه زد...(دیوونه....اه....کله شقه غد...)خیلی کنجکاو شده بودم ببینم چی به شراره گفته...اما غرورم اجازه نمیداد ازش سوال کنم...(سپیده موافقی شام بریم بیرون...مهمون من قبول؟؟؟امشب با هم میریم یه رستوران توپپپپپ...صفا سیتی...قبول؟؟؟)نیگاش کردم...بدم نمیومد یه شام حسابی بخورم...اما اگه بابا یه وقت زنگ میزد میدید نیستیم چی؟؟؟شراره فکر اینجاشم کرده بود...(ساعت ۸ به بابات زنگ بزن بگو ما میخوایم درس بخونیم...تلفونو میکشیم...چطوره؟؟؟)فکر بدی نبود...بازم قبول کردم...بابا حدود ساعت ۶ زنگ زد...کلی احوال پرسی کرد...شراره گوشیو گرفتو طبق معمول زبون بازی کرد...بابا هم راضی شد و خداحافظی کرد...حالا همه چی روبراه بود...شراره کمدمو بهم ریخته بود...دنبال مانتو میگشت...من داشتم موهامو که خیس بود سشوار میکشیدم...(آهان...خودشه...اینو بپوش...خیلی توپه...بهتم میاد...با من ست میشی...)(آخه این تنگه شراره...ضایس...)(ای بابا...تنگ چیه خره...به این قشنگی...تازه الان آرایشتم میکنم حالشو بری...)(آرایش نه دیگه...خوشم نمیاد...نمیخوام عالمو آدم نیگامون کنن...)(بابا یه کم...اگه بد شد پاکش کن...باشه؟؟؟)(باشه...)آخه اولین بار بود آرایش میکردم...نمیدونستم چرا امشب شراره اصرار داشت خیلی خوشگل بشم...این واسم عجیب بود!!!

هر دومون کلی به خودمون رسیده بودیم...کلی خوشگل کرده بودیم...انگار داشتیم مهمونی میرفتیم...آژانس اومد دنبالمون...شراره آدرسو بهش گفت و راه افتادیم...کلی خوشحال بودیم...از این بزم دو نفره...اونم تو اون شب...هنوزم خاطرش عین یه فیلم جلو چشمه...بعد تقریبا ۲۰دقیقه رسیدیم...کرایه رو حساب کردمو پیاده شدیم...عجب رستوران شیکی بود...معلوم بود باید غذاهای گرون قیمتی داشته باشه...شراره و اون همه ولخرجی!!!عجیب بود...وارد رستوران که شدیم شراره دستمو کشید برد اونطرف رستوران...رسیدیم سر یه میز که یه آقایی نشسته بود پشتش...البته پشتش به ما بود و ما صورتشو نمیدیدیم...وقتی رسیدیم شرار گفت(سورپرایــــــــز...)آقاهه بر گشت و لبخند زد...نــــــه!!!!!!...مهرداد بود...دوباره همون حس غریب سراغم اومد...دستام یخ کرد...قلبم شروع کرد به زدن...مهرداد بلند شد و صندلی کنارشو کشید...(بفرمایید سپیده خانوم...)بعدشم به شراره تعارف کرد که بشینه...با غیض شراره رو نگاه کردم...دلم میخواست خفش کنم...نشستم...حرص میخوردم...از اینکه تا حالا اینجوری رودست نخورده بودم...(بفرمایید پرنسس...چی میل دارین سفارش بدم؟؟؟)مهرداد اینو گفت و منو رو گرفت جلوم...سنگینی نگاهشو حس میکردم...حتی یه نگاهم بهش نکردم...(من چیزی نمیخورم...سیرم...)(مگه میشه...خوب خودم واستون انتخاب میکنم...)وای چقدر پر رو بود...همچین حرف میزد انگار صد ساله منو میشناسه...(من جوجه کباب میخورم...)شراره اینو گفتو مشغول نگاه کردن اطراف شد...آروم با اشاره گارسون رو صدا کرد و بهش سفارش داد...بعد شروع کرد به نگاه کردن من...از خجالت داشتم میمردم...کاش قلم پام میشکستو نمیومدم...(من میرم دستامو بشورم بیام...)شراره اینو گفت و بلند شد...با نگاهم التماسش کردم نره...اما یه چشمک بهم زد و رفت...حالا دیگه به زور نفس میکشیدم...چقدر هوای اونجا سنگین بود...(خوب خانوم خانوما...انگار از دیدن من خوشحال نشدی؟؟؟آره؟؟؟)جوابشو ندادم...(همیشه اینقد کم حرفی؟؟؟)(نخیر...اگه از کسی خوشم نیاد معمولا اینجوریم...)(آهان...پس اینطور...)شروع کرد به نوشابه خوردن...بی خیالیش حرصمو در میورد...شراره که اومد خیالم راحت شد...شراره مدام حرف میزد...سر سام گرفته بودم...مهردادم دیگه فقط با اون حرف میزد...گاه گاهی هم یه نیم نگاهی به من مینداخت...(شراره خانوم شما مشکلی ندارین این ساعت اومدین بیرون؟؟؟)(نه...آخه بابا مامان سپیده خونه نیستن...مسافرتن...واسه همین تونستیم بیایم بیرون...)(آهان...صحیح...پس من خیلی خوش شانسم...)بعدشم یه نیگاه به من کرد...نشسته بودیم که مهرداد به ساعتش نگاه کرد...(نمیدونم چرا این پسره دیر کرد...)یه نگاهی بهش کردم(مگه قراره کس دیگه ای هم بیاد؟؟؟!!!)(غریبه نیست...دوستمه...پسره خوبیه...گفتم دور هم بیشتر خوش میگذره...)دیگه واقعا عصبانی شدم...کیفمو ورداشتم از پشت صندلی بلند شدم...دستمو گرفت(کجا سپیده؟؟؟چیزی شده؟؟؟)دستمو از تو دستش کشیدم بیرون...(من حالم خوش نیست...میخوام برم...)یهو یکی اومد جلو...(سلام...شرمنده دیر کردم...پنچر کردم...من مسعود هستم...)...دیگه راه فراری نداشتم...مسعود پسر بانمکی بود...خیلی مهربون و خون گرم بود...یه جورایی سریع خودمونی شد...طوری که اگه از من سوالی میکرد جواب میدادم...شراره هم معلوم بود ازش خوشش اومده...چون مدام باهاش حرف میزد...غذا رو آوردن...میز کناری ما خالی شد...شراره یه نگاهی به مهرداد کرد و بشقاب غذاشو برداشت و رو به مسعود گفت(موافقی بریم اونجا بشینیم؟؟؟)مسعودم یه نگاهی به ما کرد و بشقابشو برداشت و رفتن...حالا دیگه منو مهرداد تنها بودیم...

(من مهرداد_ن_هستم...۲۶سالمه...تو یه شرکت کامپیوتری کار میکنم...با مسعود شریکیم...تنها زندگی میکنم...پدر و مادرم با خواهرم شهرستانن...خونم تو شهرک...تنهای تنهام...صبح تا ظهر تدریس میکنم...ظهرا هم میرم شرکت تا ساعت ۷شب...بعدشم یه راست خونه...من چند ماهه که شما رو میبینم...راستش شاید احمقانه به نظر برسه...اما...)سکوت کرد...یه نگاهی به من کرد و ادامه داد(اما از همون بار اولی که دیدمتون مهرتون به دلم نشست...من آدم پررویی نیستم به خدا...کلی با خودم کلنجار رفتم تا اونروز اومدم جلو...آخه یه مدت بود دیگه نمیدیدمتون...فکر کردم شاید کسالت دارین...اما وقتی دم مدرسه با دوستاتون دیدمتون خیالم راحت شد...)پس این مدرسمم بلده!!!...من ساده رو بگو...فکر کردم بیخیال شده...(ترسیدم از دست بدمتون...واسه همین دلمو زدم به دریا...خیلی خوش شانس بودم که شراره خانوم باهاتون بود...وگرنه مطمئنم شمارمو نمیگرفتین...)سرش پایین بود و حرف میزد...نگاهش میکردم...پسر زیبایی بود...خیلی هم مودب بود...نمیدونم چرا...اما به دلم نشست...فکر میکردم خیلی صادقانه داره حرف میزنه...دیگه از نگاه کردنش خجالت نمیکشیدم...نمیدونم چقدر اونجا بودیم...گذشت زمانو احساس نمیکردم...یه دفعه ساعتو نگاه کردم...وایــــی...ساعت نزدیک ۱۰ بود...بلند شدم...(من دیرم شده...باید برم...)کتشو برداشت...(من میرسونمتون...شرمنده تقصیر من بود...)(نه لازم نیست شما زحمت بکشین...خودم ماشین میگیرم...)(این چه حرفیه؟تا باشه از این زحمتا...)شراره که دید بلند شدیم اونم بلند شد...مهرداد حساب کردو رفتیم بیرون...مسعود ماشین داشت...مهردادم ماشین داشت...مسعود خداحافظی کرد و رفت...مهردادم ما رو رسوند...شراره جلو نشست و من عقب...اما مرتب حس میکردم نگاه مهرداد از تو آینه به منه...چند تا کوچه پایین تر گفتم نگه داره...پیاده شدیم...صدام کرد(سپیده خانوم...یه لحظه...)سرمو تو ماشین کردم...(بله؟؟؟)(بازم میبینمتون؟؟؟)لحنش التماس آمیز بود...(نمیدونم...قول نمیدم...شاید...)لبخند زد و دستشو دراز کرد...(مرسی بابت امشب...ممنونم...)باهاش دست دادم...دستمو فشار آرومی دادولبخند زد...بعد خداحافظی کردیم...یه حسه غریب تو دلم بود....کلیدو که به در انداختم دیدم آروم از سر کوچه رد شد...رفتیم تو خونه و رفتم تو اتاقم...خودمو انداختم رو تخت و چشامو بستم...نمیخواستم شیرینی امشب از یادم بره......اون شبو تا صبح بیدار بودم...واسم مثل یه رویا بود...شراره خواب بود...مسعود شمارشو به شراره داده بود...بعد از اینکه خونه اومدیم کلی با شراره راجع به اونا حرف زدیم...شراره که حسابی از مهرداد تعریف میکرد...همینطور از مسعود...یه حس جدید و ناشناخته تو دلم پیش اومده بود...حسی که سر آغاز فصل جدید زندگیم بود...فصلی که سرمای اون هنوز که هنوزه تنمو میلرزونه...

فرداش رفتیم مدرسه...خوشبختانه بابا اصلا زنگ نزده بود خونه...وقتی رسیدیم مدرسه سحر اومد جلو...چند وقتی بود که سر سنگین شده بود...شایدم به دوستی منو شراره حسادت میکرد...(به به...رفقای قدیمی...بابا رفیق فابریکاااااا...تحویل نمیگیرین؟؟؟)این دختر آدم بشو نبود...باهاش دست دادیم...(مشکوک میزنین...باهم میاین...با هم میرین...خبریه؟؟؟)آخه از موضوع رفتن بابا فقط شراره خبر داشت...هیشکی نمیدونست منو شراره با هم هستیم...شراره گفت(نه بابا...باهم قرار میذاریم از سر خیابون تا مدرسه با هم میریم...بعد مدرسه هم تا یه مسیری با هم میریم...آخه من چند وقته خونه خالمم...)سحر شونه بالا انداخت و گفت(عرعر...)بعدشم رفت...با بچه های یه کلاس دیگه دوست شده بود...تقریبا یه اکیپ ۶ نفره بودن...دیگه زیاد با ما دمخور نبود...بهتر...مدرسه که تعطیل شد شراره گفت میره خونشون یه سر بزنه...عصر میاد خونه ما...منم قبول کردم...تنهایی راه افتادم سمت خونه...از همون راه همیشگی...منتها دیگه دلشوره نداشتم...لباسامو عوض کردمو تلویزیونو روشن کردم...رفتم سراغ یخچال...تن ماهی ورداشتمو برنج گذاشتم...یه سیب از تو یخچال ورداشتمو نشستم جلو تلویزیون...بابا زنگ زد...گفتم همه چی روبراهه و نگران من نباشه...زن بابا خوب بود...با اونم حرف زدم...دو هفته ای میشد بابا رفته بود...نهارو خوردم...رفتم بالا کتابامو ورق زدم...نزدیک امتحانا بود...اما اصلا تمرکز نداشتم...دراز کشیدم...یاد مهرداد افتادم...چشامو بستمو خوابم برد...با صدای زنگ تلفون بیدار شدم...ساعت تقریبا ۴ بود...دوییدم پایین...(بله؟؟؟)(سلام سپیده...خوبی؟؟؟چرا گوشیو ور نمیداری؟؟؟)(شراره تویی؟؟؟خواب بودم...ببخشید...کجایی؟؟؟چرا نمییای پس؟؟؟)(سپیده امشب باید خونه بمونم...مهمون داریم...مامانم دست تنهاس...تو میتونی امشب تنها بمونی؟؟؟)(آره...نگران نباش...به مامانت سلام برسون...مواظب خودت باش...)(تو هم همینطور...درارو قفل کن...از خونه هم نرو بیرون...تونستم بازم بهت زنگ میزنم...)(باشه مامانی...خداحافظ...)گوشیو گذاشتم...دلم گرفت...آخه تا حالا تنها نمونده بودم...یه کمی درس خوندم...نوار گوش کردم...تلویزیون دیدم...اما شدیدا حوصلم سر رفته بود...یه دفعه یاد مهرداد افتادم...رفتم بالا...کارتشو از تو کمد در آوردم...دو دل بودم...جهنم...حد اقل امشب حوصلم سر نمیره...فردا شراره میاد...ساعت ۱۰ بود...بابا زنگ زد...حالمو پرسید...گفتم میخوام بخوابم...اونم خداحافظی کرد...حالا بهترین فرصت بود...موبایلشو گرفتم...بوق...بوق...بوق...(جانم؟؟؟)(سلام...ببخشید مزاحم شدم...من...من سپیده هستم...)(وایییییی...سلام سپیده جان...خوبی؟؟؟چه سورپرایزی...کجایی؟؟؟)(خونه...مزاحمم؟؟؟)(نه عزیزم...من ده دقیقه دیگه میرسم خونه...میتونی زنگ بزنی؟؟؟)(آره...اما...تلفون خونتو ندارم...)(یادداشت کن...)(باشه...فعلا...)(سپیده حتما زنگ میزنی؟؟؟منتظر باشم؟؟؟)(آره...حتما...فعلا...)گوشیو گذاشتم...

نیم ساعت بعد زنگ زدم...با اولین بوق گوشیو ورداشت...(سلام عزیزم...ممنونم که زنگ زدی...)(سلام...از کجا فهمیدی منم؟؟؟)(حس کردم...آخه مگه جز تو کس دیگه ای هم هست؟؟؟)(بسه...خودتو لوس نکن...)(چشم عروسکم...خوب چه خبر؟؟؟یاد ما کردین؟؟؟)(ناراحتی قطع کنم؟؟؟)(نه نه...به خدا دلم واست تنگ شده بود...ناقلا خوب مخ دل منو زدیا...همش بهت فکر میکنم...باورت میشه؟؟؟)(نه...دروغ نگو...)(سنگدل...من واسه چی باید دروغ بگم آخه؟؟؟اصلا باهات قهرم...)(خوب بابا...شوخی کردم...چقد نازک نارنجییی...ننرچه...)(من قهرم...)پسره پررو...چه پر توقعه!!!(به درک...کاری نداری؟؟؟)(اااااااااا...بابا بد اخلاق...خوب ببخشید...خوبه...مرگ مهرداد قطع نکنیا...)(باشه...اینبار از خونت میگذرم...اما دیگه تکرار نشه...)(چشم چشم چشم...راستی شراره کجاس؟خوبه؟؟؟)(خونشونه...من تنهام امشب...)(ااااااااا...آخی...مامانتینا کی بر میگردن؟؟؟)(دو سه هفته دیگه...)(سپیده...من...من...)سکوت کرد...(تو چی؟؟؟)(راستش من...دوست دارم...)سکوت کرد...منم ساکت بودم...این اولین بار بود یه پسر بهم این حرفو میزد...تو دلم آتشفشان بود...بدنم گرم شد...خجالت کشیدم...(شاید باورت نشه...اما تو تنها دختری هستی که از ته دلم این جمله رو بهش گفتم...)دستام عرق کرده بود...انقد قلبم تند میزد که صداشو میشنیدم...مهرداد خیلی قشنگ حرف میزد...خوب بلد بود چی بگه تا دختری مثل منو رام کنه...اونشب یک ساعت باهاش حرف زدم...شماره خونرو ازم خواست...ازش قول گرفتم فعلا تا بابا نیومده میتونه زنگ بزنه...اما بعدا من فقط زنگ میزنم...اونم قبول کرد...بعدش خداحافظی کردم...گوشی رو نمیذاشت...میگفت بازم حرف بزنیم...اما من قبول نکردم...(سپیده فردا جمعه اس...بابا میخوابی...تو رو خدا نرو...)(خوابم میاد...فردا باهات حرف میزنم...شب بخیر...)(باشه...مواظب خودت باش...اگه کاری پیش اومد هر ساعتی بود به من زنگ بزن...باشه؟؟؟)(باشه...ممنون...شب خوش....)(شبت بخیر عزیزم...دوست دارم...)گوشیو گذاشتم...تلفونو ورداشتمو رفتم بالا...دراز کشیدمو فقط به اونو حرفاش فکر کردم...چقدر دوست داشتنی بود........

با صدای زنگ تلفون بیدار شدم...گیج بودم...(الو...بفرمایید...)(سلام خانومم...خوبی؟؟؟خواب بودی؟؟؟)ساعتو نگاه کردم...۱۲ شب بود...(ای...تقریبا...)(منو ببخش...یهو دلم هواتو کرد...میدونی الان کجام؟؟؟)(کجا؟؟؟)سرتو از پنجره بیار بیرون تا ببینی...)آروم پنجره رو باز کردم...از پایین واسم دست تکون داد...(تو دیوونه ای مهرداد...الان اگه یکی ببینه چی؟؟؟آبروم میره...)(اولا همه خوابن...دوما ببینن...مگه عاشقی گناهه؟؟؟)(تو خل شدی به خدا...پاشدی از اونور شهر اومدی اینجا که چی؟؟؟دیوونه...)خندید...(اومدم بگم دیوونم کردی...دوست دارم حالیته؟؟؟)(تو چت شده مهرداد؟؟؟تو رو خدا دادنزن...الان یکی بیدار میشه آبروریزی میشه...برو...فردا بهت زنگ میزنم...)(نه...میخوام تا خود صبح اینجا بمونم...میخوام مواظبت باشم...سپیده تو با من چیکار کردی دختر...)تلفونو قطع کرد...پنجره رو آروم باز کردم...زانو زده بود رو زمین و گریه میکرد...دلم واسش سوخت...شراره لعنتی...دقیقا باید امشب میرفتی...حالا چیکار کنم؟؟؟موبایلشو گرفتم...خاموش بود...داشتم دیوونه میشدم...چراغو خاموش کردم بلکه فکر کنه خوابیدمو بره...گوشه پرده رو کنار زدم...هنوز اون پایین بود...داشت قدم میزد و سیگار میکشید...نمیدونستم چیکار کنم...موبایلشو گرفتم...(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...)اه ه ه...لعنتی...تلفونو تو بغلم گرفتمو دراز کشیدم رو تخت...نمیدونم چرا گریه میکردم......ده دقیقه بعد زنگ زد...(الو...)(سپیده...من حالم خوش نیست...)(چته؟؟؟چیزی شده؟؟؟)(نه...)(درو باز میکنم...بیا تو...فقط آروم...یه وقت کسی نبینتت...)اف افو زدم...اومد بالا...سرشو بلند نمیکرد...اومد تو...نشست...(کسی ندیدت مهرداد؟؟؟)(نه...هیشکی...)به پام افتاد...دستمو گرفت(سپیده من چم شده؟؟؟دارم دیوونه میشم...سپیده تو با من چیکار کردی...ای خــــــدا...)زد زیر گریه...(تو چیزی خوردی مهرداد...واسه همینه که.........)دستشو گذاشت رو دهنم...زل زد بهم و........



نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1384 ساعت 1:27 PM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق چهارم...



شب تا صبح کابوس میدیدم...مرتب بیدار میشدم...تنم خیس عرق بود...قلبم مرتب میزد...این مدت هم خیلی ضعیف شده بودم...حالت تهوع شدید داشتم...بالاخره هرجوری بود شب گذشت...خیلی سخت اما گذشت...فردا صبح خیلی اظطراب داشتم...شاید بزرگترین علتش این بود که واسه اولین بار میخواستم با شراره حرف بزنم!!!اونم راجع به یه پسر...تو راه هزار بار از تصمیمم منصرف شدم...به شراره اطمینان داشتم اما ته دلم میلرزید...اگه شراره بهم بخنده چی؟؟؟اگه مسخرم کنه چی؟؟؟اگه به بچه ها بگه چی؟؟؟اگه به گوش مدیر و ناظم و بقیه برسه چیکارکنم؟؟؟نکنه یه وقت بابا بفهمه؟؟؟وای...هزار بار از تصمیمم منصرف شدم...اما مگه راهی جز این بود؟؟؟من که کسیو نداشتم باهاش مشورت کنم...حتی از داشتن مادر هم محروم بودم...بابا هم که همه فکر و ذکرش بدنیا اومدن بچه اش بود...تازه مگه میتونستم به بابا چیزی بگم؟؟؟وای خون راه مینداخت...تصمیممو گرفتم...به شراره میگم...هر چی باشه اون تجربه داره...حتما راهنماییم میکنه...هر چی باداباد...اون روز امتحان داشتیم...با بدبختی امتحان دادم...چند بار حالم تو کلاس بد شد...اما به روم نیووردم...شراره و سحر مشکوک نگاهم میکردن...شراره رو کاغذ نوشت(سپیده امروز چته؟؟؟چیزی شده؟؟؟)نگاهش کردم...با ابرو جوابشو دادم که نه...اونم ظاهرا بیخیال شد...زنگ تفریح که خورد یه نفس عمیق کشیدم...سرمو گذاشتم رو میز...شراره آروم گفت(سپیده...سحرو میپیچونم...بریم با هم حرف بزنیم...)آروم سرمو بلند کردم...چقدر شراره قشنگ بود...چقدر مهربون بود...وای مامان...چقدر دلم هواتو کرده....بی اختیار دستمو انداختم دور گردن شراره و زار زار گریه کردم...تفلکی غافلگیر شده بود...آخه این اولین بار بود که من جلوی همه مخصوصا شراره کم میووردم...(سپیده...جم کن خودتو...ضایع چته؟؟؟مگه عمت مرده؟؟؟)سحر مثل همیشه با بیخیالی اینو گفت و واستاد جلوم...اما شراره چنان بهش چشم غره رفت که دمشو گذاشت رو کولشو زیر لب غر غر کرد(اه ه ه...شما دوتا هم همش به من گیر میدین...امروز استخون پاچه من بد بختو هوس کردین...)و رفت بیرون...شراره تنها دوست من بود که همه چی زندگیمو تقریبا میدونست...یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت(بازم از خونه دلگیری؟؟؟بابات کاری کرده یا اون زنیکه؟؟؟چی شده سپیده؟؟؟بگو راحت شو دیگه...)سرمو از بغلش کشیدم بیرون...(شراره من جز تو هیشکیو ندارم...من خیلی بد بختم شراره...حتی مامانمم دیگه سراغم نمیاد...شراره دلم گرفته...)(دیوونه نازنازی...کی گفته تو تنهایی؟؟؟پس من چیم؟؟؟به من میگن شراره...پاشو پاشو...قیافشو...بریم بیرون دست و صورتتو بشور...الان زنگ میخوره...پاشو ببینم...امروز دوتایی میریم بیرون باهم حرف میزنیم...قبول؟؟؟)بغضمو قورت دادمو با سر جوابشو دادم...بعد دستمو گرفت و رفتیم سمت حیاط...

اون روز با بدبختی تموم شد...زنگ که خورد انگار زنگ آزادی من خورده بود...از خوشحالی دستای شراره رو فشار دادم...اونم با اون چشمای خوشگلش یه چشمک بهم زد...سه تایی از مدرسه اومدیم بیرون...الکی به سحر گفتیم امروز شراره قراره بیاد خونه ما...هی غر زد که(پس من چی؟؟؟)شراره انقد در گوشش خوند که راضی شد...البته یه شرط واسمون گذاشت!!!...اول زنگ بزنه به حسین دوست پسره جدیدش(همون پسر نمایشگاهیه...)اگه حسین امروز پا بود برن بیرون که هیچ...اما اگه حسین کار داشت با ما میاد!!!ناچار قبول کردیم...اما خوشبختانه چون حسین تازه به همچین لعبتی رسیده بود ظاهرا آتیشش از سحر تندتر بود...چون تا سحر احوال پرسی کرد حسین بهش پیشنهاد بیرون رفتنو داد...شراره یه چشمک معنی دار بهم زد...بعدشم سحرو که داشت لاو میترکوند نشون داد و خندید...منم خندیدم...از سحر جدا شدیم و رفتیم سمت خونه ما...شراره اصرار میکرد بریم پارک باهم حرف بزنیم...اما من حق نداشتم بدون اجازه از خونه بیام بیرون...حتی اگه ۱۰ دقیقه دیر میرسیدم خونه باید هزار تا سوال زن بابا رو جواب میدادم...چه برسه به اینکه بخوام بیخبر برم پارک!!!شراره گفت(سپیده...بابا یه زنگ بزن خونتون بگو امروز یه کم دیر میای...)(بابا نمیشه...بابام بدش میاد من آویزون تلفن عمومی بیرون بشم...)(وااااااااا...خوب مگه چیه؟؟؟این تلفنارو واسه همین ساختن دیگه...نکنه به نظر پدر بزرگوار شما این تلفنا روش استعمال دیگه ای داره؟؟؟)خندیدمو گفتم(حالا تو بیا...واست میگم...)اونم عین یه بره دنبالم اومد...میدونستم میترسه بیاد خونمون...شاید به خاطر این بود که یه وقت زن بابام ناراحت نشه و من به درد سر بیوفتم...چون شراره اصلا خجالتی نبود...واسه همین تنها علت همین بود...قرار بود شراره بیاد اجازمو از خونه بگیره که مثلا بریم خونه اونا درس بخونیم...تو راه که داشتیم با هم حرف میزدیم دوباره سر و کله همون پسره پیداش شد...دستم یخ کرد...قلبم شروع کرد به تند تند زدن...همون حالتا دوباره تکرار شد...اما شدیدتر...شاید به خاطر شراره بود...انقدر تابلو کردم که شراره فهمید...(اووووووو...عمــــو...چته؟؟؟جن دیدی؟؟؟)سریع خودمو جم و جور کردم(نه...چیزی نیست...تند تر بیا شراره...)اما انگار تازه رگ شیطنت شراره گل کرده بود(سپیده...خبریه ناکس؟؟؟آره؟؟؟نکنه تو هم...)پریدم وسط حرفش(نکنه چی؟؟؟خیال کردی من کیم؟؟؟یه آشغال؟؟؟یا فکر میکنی تا حالا فیلم بازی میکردم...)این حرفارو تقریبا با داد گفتم...شراره ابروشو انداخت بابا(خب بابا...دیوونه...من که چیزی نگفتم...چه زود جو میگیرت...آخه کی میاد با گند دماغی عین تو دوست بشه؟؟؟مگه یارو جونشو از سر راه آورده...)خندم گرفت...دستشو گرفتم...(شراره منو ببخش...به خدا یه لحظه نفهمیدم چی گفتم...ببخش دیگه...)انقد التماس آمیز اینو گفتم که دلش سوخت...(حالا فکرامو میکنم ببینم میتونم ببخشمت یا نه...نتیجشو تو جراید کثیرالانتشار میتونی ببینی...)خندیدیم...دست همو محکم گرفتیمو رفتیم...اون سایه همچنان دنبالمون بود...

زنگ درو زدم...اف اف بعد چند دقیقه برداشته شد...(کیه؟؟؟)(منم منیژه جون...درو باز کن لطفا...)(مگه کلید نداری تووووو...)(دارم...اما با یکی از دوستامم...)اف افو زد...رفتیم تو...وارد حیاط که شدیم حس کردم شراره واستاده...تعجب کرده بود...(شراره...چته؟؟؟بیا تو دیگه...نترس بابا...کسی خونه نیست...فقط زن بابام خونس...)(سپیده...اینجا دیگه کجاس؟عین فیلما میمونه...بابا ای ول...)دستشو گرفتمو خندیدم...(بیا دیوونه...چرت نگو بابا...)رفتیم دم ساختمون...در باز بود...آروم به در زدم...درو باز کردمو سلام بلند دادم...زن بابا اومد جلو...(سلام منیژه جون...این شراره دوستمه...ایشون هم مامان من منیژه خانوم هستن...)زن بابا یه نگاهی شراره رو کرد و سلام دادن به هم...بعدش زن بابا عذر خواهی کرد و رفت تو اتاقش...یه نگاهی شراره رو کردم...محو تماشای خونه بود...(بیا دیگه...بیا بریم تو اتاق من...یه شربت بخوریم من اجازه بگیرم بریم..)(بابا بچه پول داررررررر...مرفــــــــه...بابا اند مایــــه دارررررررر...)خندیدم...آروم زدم تو سرش و دستشو گرفتم رفتیم بالا...شراره داشت شربت میخورد...(شراره جون من برم از زن بابام اجازه بگیرم بریم...باش الان میام...)اونم با سر جواب داد...از پله ها اومدم پایین...رفتم دم اتاق بابامینا...آروم در زدم...(بله؟؟؟)(منیژه جون اجازه هست بیام تو؟؟؟)(بیا...)درو باز کردم...دراز کشیده بود رو تخت...(منیژه جون...من میتونم با شراره برم خونشون درس بخونیم؟؟؟)(مگه اینجا نمیتونین درس بخونین؟؟؟اونجا چی داره که اینجا نداره؟؟؟)(من حرفی ندارم...اما شراره روش نمیشه...میگه مامانت بارداره مزاحمش میشیم...میگه من روم نمیشه...به خدا راضی نمیشه هر چی میگم...)به زور خودشو تکون داد...روشو کرد اونطرف و گفت(برو...)اولین بار بود حس کردم دوسش دارم...پریدمو گونشو بوسیدم(ممنونم...ممنون منیژه جون...)(خوب حالا...خودتو لوس نکن...زود برگرد...شماره خونه شراره رو هم بنویس بذار رو میز...)فکر اینجاشو نکرده بودم!!!هر کاری کردم شراره راضی نشد که خونه ما بمونیم...وقتی قضیه تلفونو بهش گفتم چپ چپ نیگام کردوگفت(زنیکه عجب...عیب نداره...سپیده ما خونمون تلفون نداره...تلفون خونه خالمو بده بهش...به دختر خالمم میسپرم...خوبه؟مرتبم آمار خونه خالمو میگیریم...حلـــــه؟؟؟؟؟؟؟)(وای شراره جون مرسی...تو خیلی ماهی به خدا...)شماره رو نوشت و گذاشتم رو میز...با هم رفتیم از خونه بیرون...اولین بار بود که به جز مدرسه با یکی از دوستام میرفتم بیرون...اونم ساعتی غیر مدرسه...این واسم یه آرزو بود که حالا واقعیت پیدا کرده بود...شراره هم خوشحال بود...اینو از چشاش میخوندم...اولین کیوسک تلفون که رسیدیم شراره زنگ زد خونه خالش...حسابی سفارش کرد و بعد قطع کرد...(حالا حله...کجا بریم مادمازل؟؟؟)(هر جا تو بگی...فقط تو محل نباشیم شراره...آخه...)(باشه بابا...میریم پارک...خوبه؟؟؟)عالی بود...هم نسبتا نزدیک بود...هم کسی اونجا نبود که آماره مارو داشته باشه...سوار تاکسی شدیم...شراره واسم از پارکو بچه های اونجا تعریف میکرد...میگفت پسراش آخره تیکن...منم به تنها چیزی که فکر نمیکردم حرفای شراره بود...یعنی اون پسره چی میخواد؟؟؟چرا هر روز تو راهه من میاد؟؟؟و هزاران چرای دیگه...

پارک قشنگی بود...نسبتا دنج بود...البته شراره میگفت اگه الان ساکت واسه اینه که معمولا بچه ها ساعت ۶ به بعد پیداشون میشه...دهنم خشک شده بود...داشتم از نگرانی میمردم...اما شراره که قاطعانه گفت مشکلی پیش نمیاد خیالم راحت شد...(خوب...حالا بتعریف بینیم شازده خانوم...امروز چرا پکری هان؟؟؟)خجالت میکشیدم...اما باید این رازو به یکی میگفتم...اولش از شراره قول گرفتم که این موضوع یه راز باقی بمونه...بعدشم قسمش دادم...(خوب بابا...همچین میگه آدم فکر میکنه آدم مادم کشتی...قول قول قول...خوبه؟؟؟)منم واسش همه چیو گفتم...انقدر خجالت میکشیدم که تمام مدت زمینو نگاه میکردم...میترسیدم طرز فکر شراره رو من عوض بشه...دلم نمیخواست تنها مونسمو از دست بدم...وقتی حرفام تموم شد ساکت شدم...منتظر بودم شراره حرف بزنه...منو مسخره کنه...بهم بخنده...دستم بندازه...اما اون اینکارو نکرد...(سپیده...تا حالا نرفتی بپرسی واسه چی دنبالت میاد؟؟؟اصلا شاید اشتباه میکنی...شاید مسیرش اون طرفیه...)(منم اول همین فکرو میکردم...اما مطمئنم دنبال من میاد...مطمئنم شراره...)(اگه زودتر گفته بودی واست ته توشو در میووردم...میرفتم بهش میگفتم مرتیکه ک...مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟؟حالشو حسابی میگرفتم...)(آخه اون که کاری نمیکنه شراره...تازه اکه یه وقت دادوقال را مینداخت چی؟؟؟آبروریزی میکرد چی؟؟؟تو که شرایط منو میدونی شراره...)دستام میلرزید...انقد که شراره فهمید...(من میرم یه آبمیوه بگیرم بیام...از گشنگی مردم...تو چیزی نمیخوای سپیده؟؟؟)(نه...واسه من یه ساندیس بگیر...بسمه...)شراره که رفت مدام فکر میکردم...قضیه خیلی ساده و بچه گونه بود...من الکی داشتم بزرگش میکردم...اما دست خودم نبود...اون غریبه خیلی فکرمو مشغول کرده بود...(بیا بخور...عین میت شدی خره...)ساندیسو از دست شراره گرفتم...یه کیکم بهم داد...(به نظر من بهش اهمیت نده...خودش خسته میشه میره...حتما از این بیکارا و خیابون گرداس...بهش محل ندی خسته میشه میره...اما خدایی سپیده...بد لقمه ای نبودا...هم خوشگل بود هم خوشتیپ...کوفت صاحابش بشه...)خندیدیم...(شراره پاشو بریم خونه خالتینا زنگ بزنیم...من دلشوره دارم...)(باشه...صبر کن کوفت کنم بریم...)خوشبختانه کسی خونه خالهء شراره زنگ نزده بود...خیالم راحت شد...اونروز تقریبا تا ساعت ۷ با شراره بودیم...وقتی برگشتم خونه همه چی آروم بود...حتی شماره تلفنی که رو میز گذاشته بودم تکون نخورده بود...خوشحال بودم...رفتم تو اتاقمو درو بستم...آخی...چقدر سبک شده بودم...بابا هنوز نیومده بود خونه........

دیگه با شراره حسابی قاطی شده بودیم...البته شراره دختر محکمی بود...نیاز به من نداشت...اما میدونستم دوسم داره و اگه باهامه دلیلش فقط دوست داشتنه...تقریبا همش باهم بودیم...دیگه با هم خیلی راحت بودیم...اما من از خونواده شراره هیچی نمیدونستم...چند بار غیر مستقیم ازش پرسیدم اما هر بار تفره رفت...منم بیخیال قضیه شدم...مهم فقط این بود که شراره هست...دیگه کیه و کجا زندگی میکنه واسم مهم نبود...تقریبا از نظر درسی هم شراره عوض شده بود...درسش بهتر شده بود...اون سایه دیگه تقریبا فراموش شده بود...راهمو عوض کرده بودم...مجبور بودم خونه رو دور بزنم اما می ارزید...حد اقل فکرم راحت شده بود...تو خونه هم همه چی مثل همیشه بود...زن بابا ماهای آخر بارداریش بود و رفته بود شهرستان پیش مادرش...بابا هم که مجبور بود به خاطر کارش و من بمونه...از مامان هم خبری نداشتم...چند بار خونه خالم سراغش رفتم...اما اونا از اونجا رفته بودن...حتی به من خبرم نداده بودن...نمیتونستم این قضیه رو هضم کنم...اما مگه چاره ای بود؟بازم باید صبر میکردم...بابا نگران بود...جالب این بود که نگران من نبود!!!اما شدیدا نگران زنش بود و بچه ای که تو راهه...میدونستم دلش میخواد بره پیش خانومش...اما به خاطر من مونده...یه روز که از مدرسه برگشتم بابا بر خلاف همیشه خونه بود!(سلام بابا...چیزی شده؟امروز زود اومدی خونه؟منیژه چیزیش شده؟؟؟)سیگارشو خاموش کرد...اشاره کرد برم پیشش بشینم...اومدم کنارش...(سپیده...مامانت امروز زنگ زد...)نیگاش میکردم...قلبم داشت کنده میشد...یعنی مامان داره بر میگرده؟؟؟یعنی داره میاد دنبالم؟؟؟واسه این بابا ناراحته؟؟؟(سپیده...مادرت نمیخواد برگرده ایران...اونجا میخواد بمونه...گفت که فعلا نمیتونه تو رو ببره پیش خودش...از من خواست فعلا پیش من باشی...)حرفای بابا رو دیگه نمیشنیدم...اشکام سر میخوردن پایین...دلم میخواست بمیرم...مامان که به من قول داده بود هیچوقت تنهام نذاره...آخه چرا...

اونشب تب کردم...حالم بد بود...مدام کابوس میدیدم...با جیغ و گریه بیدار میشدم...بابا بالا سرم بود...مثل همیشه ساکت و سرد...فقط سیگار میکشید...۲ روز بود مدرسه نرفته بودم...حالم خوب نبود...مدام گریه میکردم...هنوز باورش برام سخت بود...شراره بهم سر میزد...بابا بعد از ظهرا خونه میموندو دیگه سر کار نمیرفت...شاید اونم عذاب وجدان داشت...شاید اینجوری میخواست گذشتشو جبران کنه...اما میتونست مادرمو برگردونه؟؟؟نه...نمیتونست...روز دوم شراره اومد پیشم...به بابا گفت که خیالش راحت باشه...پیشم میمونه...ظاهرا بابا هم از شراره بدش نمیومد...منم که از خدام بود شراره پیشم بمونه...شب اول که بابا خواست برسونش نذاشت...گفت هیشکی خونشون نیست...باید بره خونه خالش...بابا هم واسش آژانس گرفت...جدا شراره چقدر قشنگ نقش یه دختره خجالتی رو بازی میکرد!!!جالب این بود که بابای بد دل من به این عروسک خیلی اطمینان داشت...واین واسه هر دوی ما خیلی خوب بود...تا اینکه انقد شراره بهم دلداری دادو باهام حرف زد که مجبور شدم بازم با موقعیتم کنار بیام...ماهه آخر بارداری زن بابا بود...نمیدونم درد داشت یا خودشو زیادی لوس میکرد...کلا آدم بد مریضی بود...به بابا زنگ میزد و گلگی میکرد...بابا هم هیچی نمیگفت...انگار زبون بابا فقط واسه مامان من دراز بود...تا اینکه انقد زیر گوش بابا خوند که بابارو راضی کرد بره شهرستان پیشش...دیگه از این بهتر نمیشد...وقتی این حرفو به شراره زدم داشت از خوشحالی پر میزد(بگو جون شراره...راست میگی سپیده؟؟؟؟؟؟یعنی من و تو و اون قصرررررررر...وای باورم نمیشه...یعنی صفا سیتی اونم واسه یه ماه!!!!!!)هی ماچم میکردو میگفت کلی عشق میکنیم باهم...بماند که منم کلی خوشحال بودم.........بابا رفت...قبلش کلی سفارش کرد به ما...شراره هم مدام میگفت چشم...به بابا گفت که اجازه گرفته این یه ماه پیش من بمونه!!!اولش فکر کردم اینم یه دروغ دیگس...اما راست میگفت...دیگه چی بهتر از این؟؟؟شب اول تقریبا تا خود صبح بیدار بودیم...انگار حرفامون تمومی نداشت...(سپیده...راستی از اون یارو چه خبر؟؟؟)(کی؟؟؟)(بابا همون پسره دیگه...که میومد تو راهت...آقای مجنونو میگم خنگه...)(آهان...خبری نیست...من مسیرمو عوض کردم...از یه راه دیگه میام...دیگه ندیدمش...)شراره خنده موذیانه ای کرد و گفت(طلبه شدم فردا از مدرسه بر میگردیم از همون راه همیشگی بریم...میخوام ببینم خبری هست یا نه...)بعدشم خندید...البته منم بدم نمیومد از همون راه برگردیم...میخواستم مطمئن بشم اون فقط یه رهگذر بوده...صبح با هم زدیم بیرون...قیافه جفتمون عین احمقا شده بود...آخه تا خود صبح نخوابیده بودیم!!!مدرسه که تموم شد با هم راه افتادیم...دیگه عجله نداشتم زود برسم خونه...همین کلی خوشحالم میکرد...وقتی وارد خیابون شدیم یه جور دلهره افتاد تو دلم...راستش هم دلم میخواست ببینمش هم نه...بیشتر میترسیدم...شراره حسابی حواسش جمع بود...(سپیده انگار خبری نیست...اه...به کاهدون زدیم...)اون روز خبری از اون غریبه نبود...اما من احساسش میکردم...منتظرش بودم...حس میکردم بازم میبینمش...

حدودا یه هفته بود که بابا رفته بود...مرتب بهش زنگ میزدم...به قول شراره آمارشو داشتیم...شراره هم تنها بود...با دوست پسرش بهم زده بود و به قول خودش فعلا مجرد بود...اون روز داشتیم از خیابون رد میشدیم...وارد خیابون ما که شدیم همچنان غرق در صحبت بودیم که یهو چشمم افتاد به همون پسره...یه لحظه کوتاه وایسادم...اما سریع راه افتادم...شراره رد نگاهمو دنبال کرد...اونم هیجان زده شده بود...درست مثل من!اما اینبار فرق داشت...دیگه اون پشت سرم نبود...حالا داشت از روبرو میومد...سرمو انداختم پایین...(شراره مرگ من چیزی بهش نگیا...کرم نریزی یه وقت...بابام بفهمه واویلا...)(نه بابا...نترس...دارمت...)حالا دیگه کمتر از ۲۰ قدم با هم فاصله داشتیم...همون حس دوباره سراغم اومد...اما اینبار خیلی شدیدتر...از کنار هم رد شدیم...حتی یه نگاهم بهش نکردم...دستام یخ کرده بود...خدا خدا میکردم چیزی نشه و برسیم خونه...تو دلم خودمو فحش میدادم که عقلمو دادم دست شراره...با این پیشنهاد احمقانش...اما جدا اینبار فرق داشت...(ببخشید شرمنده...میتونم یه لحظه وقتتونو بگیرم؟؟؟)من و شراره میخکوب شدیم...(سلام...من مهرداد هستم...)دستشو آورد جلوی من...من تکون نمیخوردم...انگار زمان واستاده بود و من داشتم خواب میدیدم...نفسمو حبس کرده بودم...(منم شراره هستم...اینم دوستم سپیده...)بعدشم با مهرداد دست داد...بهش اخم کردم اما انگار نه انگار...(خوشبختم شراره خانوم...انگار دوستتون ناراحت شدن؟؟؟)(نه...یه کمی خستس...چیزی نیست...)(من خسته نیستم...شراره راه بیفت...الان یکی میبینمون...)اینو گفتمو دستشو کشیدم...(دوستتون حق داره ناراحت باشه...راستش معذرت میخوام...نمیخواستم اولین جلسه آشناییمون اینجا و اینجوری باشه...اما ترسیدم دیگه نبینمتون...واسه همینم...)شراره پرید تو حرفش(خوب کارتو بگو زود برو...اگه یکی مارو ببینه خیلی بد میشه...)یه نگاهی به من کرد و یه کارت از تو جیبش در آورد...(سپیده خانوم...این کارت ویزیت منه...خوشحال میشم با من تماس بگیرید...من کلا آدم بی جنبه ای هستم...اصلا طاقت انتظارو ندارم...)شراره کارتو گرفت و گفت خداحافظ.....همش به شراره بد و بیراه میگفتم...یا به شراره یا به اون...(پسره از خود راضی...خیال کرده با کلفت ننش حرف میزنه...نکبت یه ننه صد بابا...مردشور ترکیب نحسشو ببره...)شراره هم میخندید...(خب خب...تند نرو آبجی...پیاده شو با هم بریم...نمیخوای نخواه...خودم باهاش دوست میشم...نکبت...تو که نه جواب سلامشو دادی نه باهاش دست دادی...میخواستی یارو واست بندری برقصه...گند دماغ لوس...)در خونه رو باز کردم رفتیم تو.....



نوشته شده توسط سپیـده در روز دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1384 ساعت 1:24 PM

پیوند | چاپ







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 161453