: امتداد تلخیها...ورق دوم...
سرش را به شیشه پنجره سمت راست تاکسی چسبانده است...باران می بارد...قطره های باران روی شیشه می نشینند...آرام آرام به پایین سرازیر می شوند...شیشه ماشین عرق کرده است...این سرازیری قطره های باران آن سوی شیشه دم کرده ی تاکسی در جریان است...این سوی شیشه نیز اما قطره هایی فرو می ریزند...روی گونه های دم کرده ی سر جوانی که به شیشه تکیه داده است...ظریف هست و کم سن و سال...شلوار جینی به پا...مانتو آبی به تن و روسری سورمه ای به سر دارد...شاید اگر نگاهت به دستانش نیفتند،دستانی که جا به جا جای زخم چاقو در آن به چشم می خورد و گوشت اضافه زخم هایی که بد جوش خورده اند،حتی احساس هم نکنی که انگار چیزی در این میان می لنگد...نکته ای که نشان از این دارد که دختر جوان با اینکه ظاهرش درست مثل من و تو و ما است، روزهای زندگیش را متفاوت از من و تو ما می گذراند و سهم او از رنگ های دنیا،سیاهـــــــــی هست و بس...
من سپیده هستم...یه دختر...ساکن تهران...همین شهری که هزاران نفر آرزوی تنفس تو هوای کثیف و لول زدن تو آدمای هزار نقابشو دارن...همین شهری که با همهء جاذبه هاش(که مثل دهل فقط از دور شنیدنش خوشه)پر از نامهربونی و پستی و نامردیه....همین تهرانی که از هویت من یه هویت گمشده ساخت...
وقتی فکر میکنم میبینم هرکدوم از حوادثی که توی این مدت برام پیش اومد به نوعی یه تجربه بود!!!اما به قول معروف تجربه تنها معلمیه که قبل از درس دادن امتحان میگیره!!!
نمیدونم الان که دارم میگم چه نظری دارین؟؟؟لابد میگین ای بابا...بازم یه نویسنده دیگه...بازم یه مرفه بی درد...بازم شعارو....اما من نه نویسندم نه هیچی دیگه...اگرم دارم مینویسم میخوام خاطراتم همیشه موندگار بشه...این وبلاگ رو به این خاطر به وجود نیووردم که نقد اجتماعی کنم یا انتقاد کنم و بگم کدوم کار غلطه کدوم کار درست...اینجا جاییه که حرفهایی که تو دلمه می نویسم تا شاید مروری بشه و تموم اون افکار به هم تابیده ام باز بشه و راهی بشه برای استنشاق دوباره هوای آزاد...بتونم برگردم به قبل که چکار کردم و چی فکر می کردم و الان چکار دارم می کنم و چه هدفی دارم...از همینجا از همه کسانی که برام وقت می ذارن بی نهایت ممنونم...اینجا لااقل خیالم راحته که نوشته هام دست هیچ غریبه شیر ناپاک خورده ای نمیفته که زمانی بلای جونم بشه...شاید با نوشتن تلخ وشیرین سرگذشتم تو قالب یه وبلاگ یا چمیدونم یه داستان یا هر چی که میشه اسمشو گذاشت بتونم روح خستمو ارضا کنم...
نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1384 ساعت 11:24 PM
پیوند
|
چاپ
: امتداد تلخیها...ورق سوم...
صبح بود...نمیدونم چه ساعتی؟؟؟چه روزی؟؟؟اما یادمه صبح شده بود...چون عادت کرده بودم صبحها فقط با این صدا بیدارشم...با صدای شکستن یه چیز شیشه ای بیدار شدم...اونموقع ها همیشه با این صدا خیلی میترسیدم...تا چشمامو باز کردم اول سامان رو نگاه کردم...درست مثل یه عروسک کوچولو خواب بود...گوشامو تیز کردم...صدای داد زدنهای همیشگی پدرم و گریه های مادرم بود...وای خدا جون...بازم...تمام تنم لرزید...هنوزم که یاد اون روزا میوفتم تنم از خاطرش میلرزه...عروسکمو بغل کردم و فشارش دادم تو سینم...بعدشم پتو رو کشیدم رو صورتم...دستامو رو گوشام گذاشتم...همیشه اینکارو میکردم که صداهای وحشتناکو نشنوم...اما هیچوقت فایده ای نداشت...بابا داد میکشید...نعره میزد...مامانم همش التماس میکرد...(توروخدا آروم باش...الان بچه ها بیدار میشن...)گریه میکردم...مثل اکثر روزا...آخه نمیدونستم چرا تو خونه ما هرروز باید با صدای داد یا فحش یا شکستن یه چیزی بیدار بشم؟؟؟اما تو خونه سارا دوستم همیشه با صدای مادر یا پدر یا ساعت باید بیدار بشه!!!زیر پتو میلرزیدم...گریه میکردم...اونموقع من 6سالم بودوسامان4ساله بود...دیدم گوشه پتوم بالا رفت...سامان بود...داداش کوچولوی نازوبیگناهم که از ترسش به من پناه آورده بود...اومد زیر پتو...(سپیده میترسم...چی شده؟؟؟)(هیچی داداشی...بازم پیتر اومده تو خونه جیش کرده...بابا عصبانی شده...)(پس چرا داره مامانو اذیت میکنه؟؟؟چرا مامانو دعوا میکنه؟؟؟خب پیترو دعوا کنه...)(آخه پیتر که زبون مارو بلد نیست...)پیتر یه سگ نگهبان بود که تو حیاط خونه ما زندگی میکرد...یه سگ مهربون وخوشگل...هروقت یادش میفتم بیشتر از آدما بدم میاد...کاش یه جو از معرفت این حیوونو آدما داشتن...
سامان رو بغل کردمو بغضمو قورت دادم...گریه نمیکردم...آخه میترسیدم سامان از گریم بترسه و گریه کنه...دیگه به این وضعیت عادت کرده بودم...میدونستم بعد از گذشتن یه مدت زمان صدای کوبیده شدن در میادوهمه چی آروم میشه...وقتی صدای ماشین بابارو از تو حیاط شنیدم دلم آروم شد...پتو رو کنار زدمو دست سامان رو گرفتم و ازاتاق رفتیم بیرون...مامان داشت از روزمین تکه های شیشه رو جمع میکردوگریه میکرد...زار زار عین ابر بهار...عین هرروز...همیشه...تا مارو دید صورتشو برگردوند...اما من گونشو دیدم که قرمز شده بود...مامان همیشه بهم میگفت اگه سامان بهم گفت چی شده بگم پیتر اومده تو خونه جیش کرده...واسه همین بابا ناراحته...منم همیشه همینو به سامان میگفتم...امانمیدونستم راس راسی بابا واسه چی ناراحته...این روزگاره مابود...پدرم آدم تحصیلکرده ای بود و درامد خوبی داشت...با مادرم تو محل کار آشنا شده بودن و ازدواج کرده بودن...البته مادرم بعد از ازدواج با پدرم دیگه کار نکرده بودوخونه نشین شده بودوخونه داری میکرد...مادرم زن خیلی زیبایی بود...طوری که پدرم با وجود اینکه یه مرد تحصیل کرده بودوامروزی اما به خاطر تعصبش هیچوقت به مادرم اجازه نمیداد حتی اف اف خونه رو جواب بده...حالا چه برسه به اینکه بخواد بره بیرون!!!پدرمم مرد خوشقیافه ای بود...البته بیشتر خوش تیپ بود تا خوش قیافه...روزها اومد ورفت...تابستون بود...من مهرماه باید مدرسه میرفتم...کلاس اولی بودم و کلی خوشحال...اما میترسیدم...از اینکه از مادرم دور میشم...و اینکه مجبورم چند ساعت سامان رو نبینم...آخه به خاطر شرایط زندگیمون تقریبا مادرم با همه قطع ارتباط کرده بود...پدرم آدم عصبی بود...این وسط فقط زورشو سر مادرم خالی میکرد...بقیه انرژیشم خرج فحش دادن به ایل و طایفه مادرم میکرد...واسه همین مادرم از ترس آبروریزی ارتباطشو حتی با فامیلا هم قطع کرده بود...
از نظر رفاهی مشکلی نداشتیم...پدرم درآمد خوبی داشت...البته تا وقتی که وارد مدرسه نشده بودم...تا اینکه اون شب لعنتی رسید...طبق معمول داشتم با عروسکام بازی میکردم...مثل همیشه رفتم دم میز توالت مامانم و رژ لبشو از رو میز ورداشتم...به لبام مالیدم و کفشای پاشنه بلنده مامانمم پوشیدم...همیشه از این کار خیلی خوشم میومد...آخه عین مامانم میشدم...معمولا دختر بچه ها همیشه دوست دارن عین ماماناشون بشن...واسه همین ادای اونارودر میارن...رفته بودم رو صندلی و خودمو تو آینه نیگا میکردم که یهو بابا صدام کرد(سپیده...بیا اینجا بابا...)سریع پریدم پایین و کفشارو درآوردم و دویدم تو اون اتاقی که بابا توش بود...اما یادم رفت رژ لبمو پاک نکردم...تا اومدم تو اتاق بابا یه نگاهی بهم کردو بعد از چند ثانیه یهو عین دیوونه ها شروع کرد به داد کشیدن...مامان پرید تو اتاق و منو بغل کرد...تمام تنم میلرزید...از ترس زبونم بند اومده بود...حتی اینقدر شوکه شده بودم که گریمم نگرفت...بابا نعره کشید(بذارش زمین...بهت میگم بذارش زمیــــن...بزارش زمین تا نکشتمــــــت...)(بســــــه...این بچه که گناهی نداره...بچس...همه بچه ها اینجورین...)(بهت میگم بذارش زمیــــن...چیه؟؟؟؟؟؟؟از الان داری باهاش تمرین میکنی آره؟؟؟میخوای چند سال دیگه جای خودتو بگیره؟؟؟چه همکاری بهتر از دختر آدم مگه نه........)صدای سیلی تو اتاق پیچید...این اولین بار بود که مامان تو گوش بابا زد...
مامان هیچی نمیگفت...حتی گریه هم نمیکرد...عین یه مرده زل زده بود به زمین...تنش میلرزید...اما بابا تازه موتورش روشن شده بود...(پس بگو...بگو این پولایی که از جیبه من کم میشه رو کی ور میداره...ور میداری که خرج سرخاب سفیدابت کنی آره؟؟؟...)اشک مامان از گوشه چشمش سر خورد و افتاد پایین...با اینکه 6سالم بود اما صدای شکستن قلب مامانو شنیدم...آخه اولین بار بود که مامان بی صدا گریه کرد...(سپیده سامان کو؟؟؟)(مامان سامان تو اتاقه...داره نقاشی میکنه...)(بدو...بدو بیارش...)(واسه چی مامانی؟؟؟)(گفتم بـــدو سپیده...سامانو بیـــار...)مامان تقریبا داد زد...دویدم تو اتاق...سامان از صدای دعوا ترسیده بودو یه گوشه کز کرده بود...دستشو گرفتمو دنبال خودم کشیدمش...مامان لباساشو پوشید...لباس منو سامانم تنمون کرد...بابا هیچی نمیگفت...سیگار میکشید...حتی نگاهمونم نمیکرد...وقتی مامان کفشای سامانو پاش میکرد گفتم(بابایی...ما زودی میایم...)حتی نگاهمم نکرد چه برسه جوابمو بده...آخ...آخ...آخ...بابای ظالم...نمیدونم ساعت چند بود...اما حتما دیروقت بود...چون تک و توک ماشین تو خیابون بود...مامان ساکت بود...دست من تو دستش بود و سامان بغلش...سامان کلافه شده بود(مامانی...من گشنمه...)(باشه مامان جان...الان میریم خونه مامانی غذا میخوریم...)اما من...ساکت بودم...
روزها میگذشت...ما خونه مادر بزرگ بودیم...من و سامان و مامان و مامان بزرگ و بابا بزرگ و داییم...خونه مامان بزرگ یه خونه قدیمی و ساده بود...چند ماهی از اومدنمون گذشته بود...ظاهرا کارا خوب پیش میرفت...مامان آروم تر شده بود...تو این چند ماه بابا فقط یه بار زنگ زده بود...اونم به خالم...پیغام داده بود که مامان برگرده...اما مامان دیگه راضی نمیشد تو خونه ای پا بذاره که بهش تهمت دزدی و بدکاره بودن بزنن...بابا هم وقتی دیده بود مامان برگشتنی نیست داشت کارای دادگاهو انجام میداد...یادمه تازه داشتم مدرسه میرفتم...کلاس اولی بودم...یه روز صبح وقتی مامان بیدارم کرد واسه مدرسه رفتن دیدم خودشم حاضره...گفتم(چی شده مامانی؟؟؟)گفت(میخوام واسه فردا اجازتو از مدرسه بگیرم که نری...)(واسه چی؟؟؟)(چون قراره بریم پیش بابا...)اولش خوشحال شدم...اما یهو ترس ورم داشت...(مامان توروخدا منو ندی به بابا...)مامان بغلم کرد...گفت(مامان همیشه پیشت میمونه...)روز دادگاه شد...بابا با خواهرش(عمم)اومده بود...منو مامان و خاله با دایی هم با هم رفتیم...قاضی منو صدا کرد پیشش...(دخترم...دلت میخواد پیش بابا بمونی یا مامان؟؟؟)یه نگاهی به بابا انداختم...چقدر مغرور بود...نگاهم میکرد اما چیزی نمیگفت...مامانو یه نیگا کردم...چشماش پره غم بود...(میخوام پیش هر دوشون باشم...)قاضی گفت(هر دو نمیشه...یکیشون...)مامانو نگاه کردم وگفتم(مامانم...)خشمو تو چشای بابا دیدم...و لبخند مهربون مامانو...حضانت هر دوتامونو بابا میتونست بگیره...اما اون روز این حقو به مامان داد...قرار شد هفته ای یه بار بابا مارو ببینه...ظاهرا کارا درست شده بود...هفته ای یه بار بابا سر ساعت ۴ پنجشنبه ها میومد دنبالمونو میرفتیم خونش...چند سال گذشت...مامان مشغول کار شده بود...حالا من کلاس پنجم بودم و سامان کلاس سوم...با هم مدرسه میرفتیم...من اونو میرسوندم و میرفتم مدرسه...چون مامانو نمیدیدم اکثرا با داییم حرف میزدم...تنها مونس و همدمم بود...واسم هم یه برادره بزرگ بود هم پدر...تو یه کارگاه تراشکاری کار میکرد...واسه خاطره اعتیادش زیاد با فامیل رفت و آمد نمیکرد...۴ سال بود که معتاد شده بود...خاله یه روز اومد خونمون...حرف از این بود که میخواد از ایران بره...با شوهرش و تنها پسرش...به مامان میگفت کاراتو ردیف کن با هم بریم...اول ما میریم...بعد یواش یواش همه میریم...مامان شدیدا مخالف بود...نمیدونم چرا اما انگار میترسید...تو این چند سال خیلی شکسته شده بود...چندین بار خواستگارای مختلف واسش اومد...اما حتی نذاشت وارد خونه بشن...دلش نمیخواست ما زیر دست ناپدری بزرگ بشیم...
چند سال گذشت...من کلاس سوم راهنمایی بودم...بابا ازدواج کرد...دیگه خیلی کم میدیدمش...خیلی شبیه بابا شده بودم...اینو همه میگفتن...حتی زن بابام...زن خوبی بود...اصلا ازش بدم نمییومد...اما احساس میکردم اون از من خوشش نمییاد...وقتی پیش بابا میرفتیم به سامان بیشتر محبت میکرد...همیشه به سامان کادو میداد...بعدشم میگفت سامان کوچیکتره...اینجوری بیشتر توجهشو به سامان نشون میداد...اما بر عکس اون بابا بود...علاقه بابا به من خیلی زیاد بود...نمیدونم چرا...اما هزار بار جلوی من گفته بود که منو از سامان بیشتر دوست داره...همین باعث میشد که زن بابا بهم بیشتر حسادت کنه...وقتی نگاهم میکرد نفرتو از چشاش میخوندم...مامان دیسک شدید کمر گرفت...تقریبا زمین گیر شده بود از درد...هیچ راهی نداشت جز عمل جراحی...اونم دکترا میگفتن تا حدودی تاثیر داره...خاله از ایران رفته بود...قرار شد که مامان بره اونجا...شاید بهتر باشه...اولش مخالفت میکرد...اما وقتی دید چاره ای نداره قبول کرد...کارا به سرعت پیش میرفت...سامان بهونه میگرفت که با مامان بره...اینقد گریه زاری کرد که مامان مجبور شد اونم ببره...ولی من موندم...راستش دلم میخواست پیش مامان باشم...اما از یه طرف نمیخواستم مادر بزرگم تنها بمونه...مدرسه هم داشتم...خیلی درس خون بودم...دلم نمیخواست وقفه ای تو درسم پیش بیاد...تازه میدونستم سفر مامان یه سفر ۳ ماهه اس...پس دلیلی نداشت که منم برم...من موندمو مامان با سامان رفت...
از قراره ۳ ماهه مامان حالا ۶ ماه گذشته بود...باهاش تلفنی در تماس بودم...خاله میگفت مشکل کلیوی هم داشته...اما نمیدونسته...درسم یه کم افت کرده بود...دایی کمکم میکرد اما نمیتونستم رو درسا تمرکز کنم...گاه گاهی هم به بابا سر میزدم...اونم انقد اصرار میکرد که مجبور میشدم...تا اینکه دایی مرد...یه سکته قلبی که چون جوون بود نتونسته بود سکته رو رد کنه...این اولین و دردناک ترین حادثه زندگیم بود...حالا دیگه خیلی تنها بودم...تنهای تنها...فکر میکردم خدا هر کسیو که دوست دارم از من میگیره...اول مامان و سامانو...بعد داییمو...خاله کوچیکم دیگه نمیذاشت مامان بزرگ بابابزرگم تنها باشن...مدام گریه میکردنو غصه میخوردن...خودمم دست کمی از اونا نداشتم...اما تحمل میکردم...بابا هم اصرار داشت که برم با اون زندگی کنم...اما پس مامان چی؟؟؟چرا بر نمیگرده؟؟؟چرا نمیاد؟؟؟نکنه دیگه بر نگرده؟؟؟نکنه اصلا منو فراموش کرده؟؟؟وای نه...من چیکار کنم؟؟؟با همه این مشکلات درسمو ول نمیکردم...شدیدا درس میخوندم...حتی بیشتر از قبل...تا اینکه بابا به زور منو برد پیش خودش...چاره ای نبود...باید میرفتم...دیگه نمیتونستم غصه ها و گریه های اون پیرزن و پیرمرد رو ببینم...راضی شدم پیش بابا برم...دورادور از مادرم خبر داشتم...اون سفر ۳ ماهه حالا حدودا یکسال طول کشیده بود...اما هنوز منتظر مامان بودم...
پیش بابا خیلی راحت بودم...اما میدونستم زن بابام از من متنفره!!!دلیلشو نمیدونستم...من هر کاری میتونستم واسه اون انجام میدادم...اما انگار هر روز این نفرت بیشتر میشد...چند بار با بابا این موضوع رو در میون گذاشتم...اما هر دفعه یه جوری توجیه میکرد...زن بابا حامله شد...قبل از اینکه حامله بشه بابا اصلا بهش توجه نمیکرد...اما حالا وضع فرق میکرد...حالا دیگه من اضافی بودم...نمیدونم چرا از مامان خبری نبود...از مامان فقط یه شماره داشتم که شماره خونه خالم اونجا بود...اما هیشکی گوشیو ور نمیداشت...نگران بودم...یه چیزی یه حسی بهم میگفت دیگه مامانو نمیبینم...شبا همیشه با چشمای گریون میخوابیدم...وقتی هم از مدرسه میومدم یه راست میرفتم تو اتاقو درو میبستم...شدیدا لاغر شده بودم...۲ ماه مونده بود تا زن بابا فارغ بشه...بابا مدام پیشش بود...عین پروانه دورش میگشت...دیگه سپیده هیچ نقشی تو زندگیه بابا نداشت...اما مگه راهی جز تحمل بود؟؟؟مامانم که دیگه حتی خبری ازم نمیگرفت...من فراموش شده بودم...
تو مدرسه اما وضع فرق داشت...با اینکه درسخون بودم اما تمام دوستام بچه های تنبل کلاس بودن...من و شراره و سحر و ناهید تقریبا یه اکیپ بودیم...ناهید پدرش به شیراز منتقل شد و از مدرسه ما رفت...من موندمو سحر و شراره...سحر یه دختر سفید لاغر با صورت خیلی کوچیک بود...لبای خیلی باریک اما خوشفرمی داشت...روی هم رفته دختره نازی بود که کلی خاطر خواه داشت...خیلی هم شیطون بود...با اینکه خیلی باهوش بود اما اصلا درس نمیخوند...شراره یه دختر قد بلند با پوست گندمی بود...چشمای درشت مشکی با لبای خوشگل متناسب که با ابروهای کشیدش چهرشو خیلی جذاب و زیبا میکرد...اونو سحر تقریبا خیلی با هم ایاق بودن...همیشه منو دست مینداختنو بهم میگفتن امل...آخه من هیچ دوست پسری نداشتم...(سپیده امروز از یه پسره شماره گرفتم عین هلو بود...میدونی کی بود؟؟؟)سحر چشاش برق میزد...(نه...کی بود؟؟؟نکنه پسره شاه پریون بود؟؟؟)شراره زد زیر خنده(نه بابا...این سحر ک...خل با این پسره که سره کوچه نمایشگاه ماشین دارن دوست شده...سپیده پسره عین معتاداس...)سحر دست شراره رو نیشگون گرفت(خفه...ک..میسوزه به من شماره داده اینجوری میگی...)هر سه تا خندیدیم...وقتی مدرسه تعطیل شد با بچه ها تا یه مسیری اومدیم...من جدا شدم...آخه مسیر اون دوتا تقریبا یکی بود...کیفمو رو شونم انداختمو رفتم سمت خونه...بازم همون بود....مثل میشه....آروم دنبالم میومد...بارها اینکارو کرده بود...تقریبا سه ماه بود...اوایل بهش توجه نمیکردم...اما خیلی وقت بود حواسم بهش بود...یه پسر ۲۲یا۲۳ساله به نظر میرسید...موهای مشکی مجعد داشت...قد بلند و سبزه بود...نسبتا قشنگ بود...البته جذاب بود تا قشنگ...نه حرفی میزد نه جلو میومد...عین یه سایه پشتم بود...این اواخر تقریبا هر روز...کنجکاو شده بودم...از یه طرفی هم میترسیدم چیزی بگم آبرو ریزی کنه...آروم میرفتم...اونم آروم پشت سرم تقریبا با فاصله زیاد میومد...همیشه وقتی میدیدمش دلم تاپ تاپ میکرد...یه جورایی بهش عادت کرده بودم...به اینکه هر روز ببینمش...اما نه حرفی میزد نه کاری میکرد...تقریبا تا سر کوچه دنبالم میومد بعد که من میپیچیدم تو کوچه اون مستقیم میرفت...از این قضیه هیشکی خبر نداشت...حتی سحر و شراره...به خودم گفتم:فردا قضیه رو به شراره میگم...آخه با شراره خیلی راحت تر از سحر بودم...کلید به در خونه انداختم و رفتم تو...
نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1384 ساعت 03:14 AM
پیوند
|
چاپ
: امتداد تلخیها...ورق اول...
نفریینت نمی کنم که بمیری!!!
نفرینت نمی کنم که تا ابد زنده بمانی!!!
نفرینت می کنم که زن باشـــــی و بفهمــــی...
نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 14 بهمن ماه سال 1384 ساعت 11:43 PM
پیوند
|
چاپ
آخرین مطالب
|