خاطـرات سپـیـده





امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: دوست مشترک ما...



من ایمیل علی آقا رو اینجا میذارم...برای من دوست فوق العاده ای بودن و هستن...به پیشنهاد من و استقبال خودشون ایمیلشونو واسه همه اینجا میذارم...

seeyourinside@yahoo.com



نوشته شده توسط سپیـده در روز سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386 ساعت 00:26 AM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق پنجاه و چهارم...



یه مدتی خونه نشین شده بودم...نه درست و حسابی درس میخوندم(اصلاً نمیخوندم!!!)و نه هیچ کار دیگه ای...یه جور گذرون کشندۀ روزا...صبح که بیدار میشدم چشم به عقربه ساعت که کِی شب میشه و شبا چشم به ساعت که خدایا امشبم بگذره...یه پوچی خاصی که هیچ چیزی حتی آرشامم نمیتونست شرایطی که توش دست و پا میزدمو تغییر بده...میدونستم دارم افسرده میشم...به اصرار و در واقع التماسهای شیوا بود که به اجبار و برای نجات از نصیحتهای اون راضی شدم یه باشگاه ورزشی که چند تا خیابون پایین تر از خونمون بود ثبت نام کنم...بماند که چقدر طفره میرفتم...چند روز اول که میزدم بیرون و بعد از یه ربع میومدم و میگفتم(مسئولش نبود...)روز بعد میگفتم(هرچی در زدم باز نکردم...)فرداش میگفتم(این ماه دیگه ثبت نام ندارن و همه ساعتا پره...)تا اینکه شیوا خودش اسممو نوشت...یکی دو جلسه که رفتم یه دختری به اسم مهشید که هم ظاهر قشنگی داشت و هم به نظر دختر زیاد بدی!!!نمیرسید باب دوستی رو باهام باز کرد...روزای اول به لبخند و سلام و علیک گذشت تا یواش یواش گپ زدنا و صمیمیت بیشتر...اونموقع نسبتاً تنها بودم...البته بچه ها بودن ولی سر کار میرفتن و یه جورایی تقریباً اکثر مواقع تنها بودم...معارفه معمولی بینمون شروع شد...اینکه چند سالته و بچه کجایی و مجردی یا متأهل و از اینجور حرفا...خوب مسلماً جوابهای من مثل همیشه چرت و پرت بود...مهشید متأهل بود...از من دوسال بزرگتر بود و لیسانس حسابداری داشت...تو یه شرکت تبلیغاتی هم کارای حسابداری اون شرکتو انجام میداد هم تدریس عربی میکرد...خلاصه که دختر فعالی بود...نسبتاً قد بلند با موهای کوتاهِ پلاتینه...چشمای نسبتاً بادومی که با اینکه تک تک اجزای صورتش معمولی بود ولی رویهم رفته دختر با نمک و جذابی بود...خیلی خونگرم و اجتماعی بود...اما چیزی که از اولین برخوردمون خوب یادمه این بود که احساس کردم دختر حسودیه...یه چند جلسه که از آشناییمون گذشت تقریباً مطمئن شدم که درست حدس زدم...از تعریفایی که با حرص از بعضی از بچه ها میکرد و از افکارش مشخص بود که حسادت اذیتش میکنه...دورۀ یک ماهۀ باشگاه تموم شد و من دورۀ بعد هم ثبت نام کردم...من برای ورزش باشگاه نمیرفتم...واقعیت این بود که واسه حرف زدن و خاله زنک بازی و این مسائل بود که از باشگاه بدم نمیومد...خصوصاً که یه کمی با چند تا از بچه ها یه جورایی رفیق شده بودیم...یه روز که طبق معمول رفته بودم باشگاه و داشتم لباس عوض میکردم مهشید اومد...مثل همیشه احوالپرسی کردیم و رفتیم تو سالن...یادمه یه جورایی دنبال کار میگشتم...مهشید از یکی از دوستاش به اسم مرضیه که در حقیقت همکارش بود برام تعریف کرد که اخراجش کردن...میخندید و میگفت(دختره ایکبیری!!!حقش بود...بس که بد ذات بود دستش رو شد...مدیرمونم عذرشو خواست...)یه کم فکر کردمو گفتم(مرضیه کارش تو شرکت شما چی بود؟؟؟)(چطور؟؟؟)(همینطوری...)(هیچی...یه کارمند ساده...هیچ کار خاصی نمیکرد...)بعدش خندید و گفت(یه جورایی آچار فرانسه بود...همه کاری میکرد...)خندیدم و گفتم(به جاش کسی رو میخواین استخدام کنید؟؟؟)یه کم نگام کرد و گفت(چطور؟؟؟)نشستم رو دوچرخه ثابت و گفتم(من دنبال کار میگردم...اگه کسی رو جایگزین خواستین بهم بگو...)انگار که یه چیز مهمو کشف کرده باشه دو تا کف دستاشو بهم زد و گفت(چی از این بهتر؟؟؟امروز که رفتم شرکت با مدیر صحبت میکنم...من که از خدامه تو بیای...کی از تو بهتر؟؟؟)صورتمو ماچ کرد و رفت تا لباساشو عوض کنه...شب بهم زنگ زد و گفت که مدیر شرکت میخواد حضوری باهام حرف بزنه...واسۀ فردای اون روز با مهشید قرار گذاشتم که باهم بریم...گوشی رو که قطع کردم یه جورایی خیلی خوشحال بودم...حداقل اگه مشغول میشدم هم حوصله ام سر نمیرفت و هم یه حقوقی میگرفتم که طبیعتاً بهم کلی کمک میکرد...از اینکه یه معرفی مثل مهشید که چند سال بود توی اون شرکت کار میکردم منو معرفی کرده بود یه جورایی خیالم راحته راحت بود...فردای اون روز کلی به خودم رسیدمو سانتال مانتال کرده با مهشید رفتیم شرکتشون...یه شرکت نسبتاً فعال و بزرگ توی غرب تهران بود...توی سالن منتظر شدم تا مهشید به آقای مدیر خبر بده که اومدیم...تو ذهنم آقای مدیرو تجسم میکردم...(حتماً یه مرد سن بالای بداخلاقه چاقو یه کمی هم کچله...شایدم عینکی باشه...شایدم از اونایی که انگار از دماغ فیل افتادن و به سایشون میگن پیف پیف دنبالم نیا بو میدی!!!)تو همین فکرا بودم که مهشید از اتاق مدیر اومد بیرون و بهم گفت(سپیده بیا تو...آقای مدیر میخواد باهات حرف بزنه...بلند شدم و اومدم سمت در اتاق...اول مهشید رفت تو  و پشت سرش من...فَکم افتاد!!!یه مرد سی و سه چهار ساله،قد بلند،و فوق العاده خوش تیپ...این چیزی که دیدم کاملاً نقطه مخالف اون چیزایی بود که فکر میکردم...اونم سر تا پامو نگاه کردو با لبخند صندلی کنارمو نشون داد و تعارف کرد بشینم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386 ساعت 01:10 AM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق پنجاه و سوم...



یه چند روز رفته بودم کاشان...شیوا بعد از اینکه ازدواج کرد ساکن کاشان شد...البته به دلیل شغل شوهرش به نوعی مجبور شد توی این شهر ساکن بشه...چند وقت پیش یه شب بهم زنگ زد...اینو بگم که شوهر شیوا اصلاً از ارتباط من با شیوا اطلاع نداره...علتشم اینه که از من خوشش نمیاد...چرا؟؟؟خودمم نمیدونم...بگذریم...خلاصه اینکه ارتباط من و شیوا بعد از ازدواج شیوا کاملاً محرمانه ادامه داره...گاهی که شوهرش برای کارش به شهر دیگه ای میره بهترین فرصته که منم برم کاشان پیش شیوا...مثل همیشه با هم حال و احوال کردیم و مشغول پرسیدن از اینور و اونور بودیم که یه دفعه شیوا زد زیر گریه!!!اولش فکر کردم مثل خیلی از مواقع دلش گرفته...یه کم باهاش حرف زدم و طبق معمول خودمو مثال زدم!!!که ببین من چقدر بدبخت تر از توام اما عین خیالم نیست!!!و این حرفا...اما دیدم دلش خیلی پر تر از این حرفاس...بهم گفت(سپید...میای اینجا؟؟؟)با اینکه خیلی گرفتار بودم اما تنها چیزی که به فکرم نرسید این بود که بگم نه!!!گفتم باشه...فردا صبح راه میوفتم...هرچی بهش گفتم چی شده؟؟؟چته؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟گفت نه...گفتم واسه خونوادت اتفاقی افتاده؟؟؟شوهرت چیزیش شده؟؟؟)(نه...علی رفته ماموریت...تنهام...بیا...)صبحش حرکت کردم و یه راست رفتم خونه شیوا...بعد از حدود دو ماه بود که میدیدمش...شاخام زد بیرون!!!لاغرتر از قبل شده بود و رنگش زرد...دستاش میلرزید و روی هم رفته احساس کردم فشار زیاد عصبی روشه...نشستیم و از اینور و اونور حرف زدیم...شیوا زندگی خوبی نداره...با مردی زندگی میکنه که فوق العاده عصبی و بدخلقه...دلش نمیخواد شیوا به هیچ عنوان حتی با خانوادش ارتباط داشته باشه چه برسه با دوستاش...اونم من!!!اما شیوا دوسش داره...هیچوقت از زندگیش گلگی نمیکنه...با اینکه من غمو تو چشماش میخونم...همیشه خودشو راضی نشون میده...همیشه خدا رو شکر میکنه...احساس میکردم اینبار با همیشه فرق داره...حتماًً اتفاق مهمی افتاده بود که شیوا دلش میخواست منو ببینه...منتظر بودم خودش بگه...داشت میوه برام پوست میکند...دلم داشت میترکید...شیوا واسه من فقط یه دوست نبود...خواهرم...حامی من...تگیه گاهم تو یه مقطع بزرگ زندگیم بود...تو سخت ترین شرایط کنارم بود...طاقت اشکا و نارحتیشو نداشتم...رفتم جلو...دستشو گرفتم(شیوا...چته؟؟؟چی شده؟؟؟)بغلم کرد و زار زار گریه کرد...(سپیده...زندگیم داره خراب میشه...علی با یکی ارتباط داره...سه هفته اس قهر کرده...گذاشته رفته...میدونم پیش اونه...میدونم...)باورم نمیشد!!!درسته که از علی خوشم نمیومد...اما دیگه هرچی بود اینکاره نبود!!!(تو مطمئنی؟؟؟شاید زیادی حساس شدی؟؟؟هان؟؟؟پیش میاد شیوا...واسه همه...الکی بد دل شدی...شاید کارش زیاد شده...شاید خسته اس...چمیدونم شاید یه چیزیش شده...)بلند شد رفت...با یه کاغذ تو دستش برگشت...کاغذو داد دستم...(اینا چیه؟؟؟مگه نمیگی من زیادی حساس شدم هان؟؟؟اینا چیه پس؟؟؟بخونش دیگه...)کاغذو گرفتم...نمیدونستم چیه...شیوا رو هاج و واج نگاه کردم...(اینا اس ام اسای گوشی علی بود...چند وقت بود رفتارش عوض شده بود...مدام بهونه میوورد...گیر میداد...بی حوصله بود...گفتم شاید از کار خسته شده...بهش پیشنهاد دادم چند روز بریم سفر...گفتم واسه هر دومون خوبه...قبول نکرد...گفت کارای شرکت زیاده...دست تنهام...الان بهم مرخصی نمیدن...بهش بیشتر توجه میکردم...هر سازی میزد میرقصیدم...اما فایده نداشت...موبایلش که زنگ میزد استرس داشت...من نگرانیو تو صورتش میدیدم...نمیذاشت موبایل چند تا زنگ بخوره...میرفت تو اتاق حرف میزد...این کارای علی سابقه نداشت...اولش که شک کردم به خودم گفتم ای بابا...اشتباه میکنی شیوا...گرفتاره...علی آدمی نیست که دنبال این حرفا باشه...اما ناخوداگاه حساس شدم...بیشتر تو کوک کاراش رفتم...این اس ام اسارو وقتی حموم بود از تو گوشیش خوندم...باورم نمیشد...شماره ای که بهش اس ام اس داده بود به نام مهدی_ب تو گوشیش سیو بود!!!بدنم یخ کرده بود...انقدر که نتونستم خودمو نگه دارم...با گوشی علی شماره رو گرفتم...تا لحظه ای که اون زنیکه گوشی رو بر نداشته بود مدام به خودم دلداری میدادم که اشتباه کردم...اشتباه دیدم!!!گوشی برداشته شد...یه زن بود...تُن صداش هنوز تو گوشمه...گوشی رو قطع کردم...دوباره گرفتم...چند بار گرفتم...اما همون صدا هربار گوشی رو برداشت...دنیا رو سرم خراب شد...افتادم رو زمین و زار زدم...علی که اومد حال و روزمو دید...به جای اینکه منو دلداری بده و حداقل واسه آروم شدنم کاری کنه داد کشید...فحش داد...کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون...من موندم و یه دنیا... ... ...)دوباره گریه کرد...سرم داغ شده بود...چیزی که میشنیدم حالمو بد کرده بود...طاقت زار زدنای شیوا رو نداشتم...انگار دوخته بودنم به زمین...قدرت اینکه از جام بلند بشمو نداشتم...نه اینکه واسه بدبختی دوستم شوکه شده باشم...اون بماند...این اتفاق منو به سالهای دور برد...به اینکه منم مثل اون زن داشتم آشیانه ای رو ویرون میکردم...یادم افتاد که منم با یه زندگی چیکار کردم...زار زدنای شیوا منو یاد زار زدنای زن اون مرد انداخت...موی تنم سیخ شده بود...بدنم یخ کرده بود...همه تنم سِر بود...عرق سرد همه جای بدنم بود...انگار زمان ایستاده بود و من دوباره اون اتفاق رو دوباره تجربه میکردم...اما اینبار متفاوت از قبل... ... ...

 

 

پ.ن:تمام کامنتارو تو همین یکی دو روز جواب میدم...از همتون مثل همیشه ممنونم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 29 دی ماه سال 1386 ساعت 5:37 PM

پیوند | چاپ





: تشکر از یه دوست...



وقتی تازه شروع به نوشتن وبلاگ کرده بودم،یکی از خواننده های وبلاگ که برام کامنت گذاشته بود توجهمو خیلی جلب کرد...مدتی که گذشت یه ایمیل از طرف این خواننده برام رسید که خوب یادمه توی اون ایمیل کلی ازم انتقاد کرده بود و به واقع برخلاف اکثر خواننده ها نظری کاملاً متفاوت رو من و سرگذشت من داشت...در پایان ایمیل یه تلفن که خوب یادمه یه شماره موبایل بود برام گذاشته بود و ازم خواسته بود باهاش تماس بگیرم!!!خوب مسلماً اولین فکری که تو ذهن من و خیلیا بعد از خوندن اینجور ایمیلها و کامنتها میاد معلومه چیه!!!خلاصه که من این ایمیل رو زیاد جدی نگرفتم و از این موضوع چند روز گذشت...اینم بگم که توی این چند روز چند بار اون ایمیل رو خوندم...احساسم نسبت به اون ایمیل خیلی جالب بود...اولین بار که خوندمش یادمه حتی تا آخرم نخونده بودم و صفحه رو بستم...دود از کله ام بلند میشد...خیلی عصبانی بودم...مرتبه دوم یه کمی فرق داشت تا جایی که وقتی برای سومین بار ایمیلو خوندم کاملاً حالتی که تو مرتبه اول خوندن داشتم از بین رفته بود و در واقع به جای اینکه از اون ایمیل و از همه مهمتر از شخصی که ایمیلو داده متنفر بشم یه حس خوبی بهم دست داد...با ترس و لرز شماره رو تو گوشیم سیو کردم...چند روز با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم به اون شماره زنگ بزنم...یادمه وقتی با علی(من اسم این دوست رو اینجا علی میذارم)برای اولین بار صحبت کردم یه حسی که نه میتونم بگم ترس بود و نه اعتماد سراغم اومد...خوب به هر حال علی توی چت با من آشنا نشده بود...مشکل این بود که اون منو از نوشته هام کاملاً میشناخت...اما من؟؟؟اعتماد کردم و اولین دیدارمون هماهنگ شد...من زودتر رسیدم(البته من سر ساعت رسیدم اما ایشون مقداری تأخیر کردن)و منتظر شدم...میدونین که آدم چه هیجانی داره!!!چه تصوراتی از کسی که ندیدش و حتی هیچی ازش نمیدونه!!!البته من این حسو نسبت به دوتا از دوستای خوب نتم که خانوم بودن و همدیگرو دیدیم هم داشتم...خلاصه با دیدن علی و اینکه اون چیزی که فکر میکردم تقریباً درست از آب دراومده بود و اون حس اعتمادی که علی آقا تونسته بود جلب کنه،نفس عمیقی کشیدم...اینارو گفتم که بگم هنوزم هستن آدمهایی که بدون هیچ منتی و نظری صرفاً به خاطر انسانیت و روح بزرگشون به دیگران کمک میکن...میخوام بگم که این دوست مجازی که در حال حاضر جزو بهترین دوستان حقیقی منه چه تاثیری تو زندگی من داشت...راحت کلام که میخوام ازش پیش همه شماها که دوستای نازنینم هستین از ته دلم تشکر کنم...به خاطر محبتاش...راهنمایی هاش...سنگ صبور بودناش...و همه چیزایی که باعث شد من تا حدود زیادی آرامش از دست رفتمو پیدا کنم...اینکه بتونم دوری پسرمو تحمل کنم...اینکه بتونم به اون مشکل بزرگم پیروز بشم...وهزاران چیز دیگه...اون ایمیل رو به عنوان یادگاری اینجا میذارم...بازم تشکر میکنم علی آقای گل...ایشالله بتونم یه روزی محبتاتونو جبران کنم...

 

سلام سپیده جان

نمیگم امیدوارم خوب باشی. . .اما امیدوارم راضی باشی.

شما داستان خودت رو نوشتی دوست نادیدۀ من. خیلی ها هم این داستان رو خوندند . . . به یاری قلم شیوای شما خیلی ها توانستند خود را در بسیاری از فضاهای آن شرایط حس کنند. . . خیلی ها اشک ریختند . . . خیلی ها دلداری دادند و . . . همۀ اینها قبول!

داستان شما برای من ایمیل شد و من اون رو با دقت تمام خوندم و . . . چقدر شاکر هستم از آن انرژی کیهانی.

سپیده جان ! همین جا بگم که اگر منتظر هستی که من هم مانند بسیاری از خوانندگان ، برای تو دلسوزی های زبانی بکنم و بگم ( آخی !چقدر تو مصیبت زده هستی و . . . ) باید بگم که این متن اصلاً از این جنس نیست. من این کار رو به 2 دلیل انجام نداده ام. اول اینکه داستان شما رو اصلاً تلخ نمیبینم و دوم اینکه هیچ اعتقادی به دلسوزی های زبانی ندارم. کاری که از من برمیآید عملی هست نه زبانی. بضاعت من زمانی هست که با دقت برای خواندن مطالب شما و تحلیل آن و ارسال نظرم به شما گذاشتم که در انجام آن نه منت هست و نه توقع چون اجباری نبود.

سپیده جان ! در نوشته های تو یکی از قشنگ ترین نکته ها این بود که تو وقایع رو با قضاوتهای همون زمان خودش نوشتی و این یکی از جذابیت های نوشته های تو هست که خواننده میتواند کاملاً تو را در آن شرایط ببیند و با تو ارتباط برقرار کند. اما بدیهیست که توقع میره یک سری از نگاه ها و قضاوتهای تو به مرور زمان عوض بشه و نگاهی متفاوت به آنچه پیش آمده، جایگزین نگاه قبلی شود. همۀ ما همین طور هستیم. بعد از اینکه یک مدت از اوج پیشامدی میگذره نگاهمون یه کم معقول تر میشه. خود تو یه جایی گفتی که (( سپیده ای که 42 پست را نوشت ، با سپیده ای که الان یک مادر هست فرق کرده)) . اما خیلی از جاها گفتی که هنوز از یادآوری یک سری از خاطرات ، کاملاً مغشوش میشی.

اما سپیده ای که به سطحی متفاوت از بلوغ فکری رسیده باشه، حتی با قراردادن خود در شرایط گذشته، نباید به حال بد و ناراحتی آن زمان برسد. درسته ؟ نگاه جدید باعث حال جدید میشود. نگاه جدید برداشت جدیدی از وقایع میکند و نمیتواند همان حال قدیم را بازگرداند. این(( سپیده )) جدید، حتی با دوباره قرار گرفتن در اون شرایط، نباید مغشوش شود. چون الان میداند که آن اتفاقات صورت دیگری داشت. پس شاید در انبار خاطرات تو . . . یک جایی اون پشت ها . . .هنوز ناراحتی وجود داشته باشد. . . و هنوز آثار سپیدۀ قبل از مسعود وجود داشته باشد .

بسیاری از دوستانی که مشکلی در زندگی دارند اما انرژی لازم برای حل آن و انجام زندگی روزمره ندارند وقتی به حرف می آیند معلوم میشه که قسمتی از انرژی اونها مدام صرف درگیری هایی میشه که ذهنشون با گذشته داره. بسیاری از اونا هم نگرانیهای مربوط به آینده رو دارند. به هر حال کل انرژی روزانه ، صرف انجام کارهای روزانه نمیشه و قسمتی از اون هرز میره .

پس حالا که همه چیز را بیرون ریختی ، حالا که همه چیز جلوی روی تو هست ، همین جا با نگاهی بالغ تر ماجراها را نگاه کن و اگر هم میخواهی قسمتی از آن را دوباره به درون خود برگردانی ، با غربال این کار را بکن و واقعاً اضافات را دور بریز. قضاوت ها را منطقی تر کن . مواظب باش که هرگز وارد این مسیر نشوی که با زمان آنها را به فراموشی بسپاری. این کار بسیار سطحی است. زمان دوباره آنها را برمیگرداند . با کوچکترین مشکل، دوباره همه چیز تداعی میشود. فراموشی با زمان ، یک تسکین دهنده هست. درمان نیست. آنها را به زمان نسپار. به آنها عادت نکن دوست من . علیه افکار و برداشت های اون موقع، شورشگرانه بجنگ و موضوع را کاملاً جراحی کن. حالا که شکافی به گذشته دادی، همین جا بعضی از غده ها را جراحی کن و برای همیشه در بیار. تک تک ماجراها را با نگاهی بالغ تر و از زاویه ای دیگر ببین. برداشتهای بچه گانه رو بریز توی سطل اشغال! ☺

سپیده جان.

من به دلایلی در جریان زندگی خیلی ها قرار گرفتم و داستانهای بسیاری از زندگی آدمها شنیدم.

دریکی از همین داستانهای زندگی، پدری بود که فرزند دخترش را تا 13 سالگی ، مورد آزار جنسی قرار میداد. مادر دختر اعتیاد داشت. تو خیلی خوب میتونی خود را در شرایط مختلف قرار دهی . این از نوشته های بسیار خوبت پیداست. پس حتماً میتوانی خود را جای آن دختر بگذاری. نه؟ ترس از شبها، ترس از نیمه شبها ، بی خوابی ها ، تشنج ها ، باور نکردن دیگران، برنگشتن به خانه بعد از مدرسه از ترس تنها شدن با پدر. . . از یک طرف پدری با شرایط یک مریض روانی ، از آن طرف مادری رو به زوال . مادر دختر از ماجرا خبر داشت اما به دلیل معتاد بودن ، تقریباً امکان درخواست طلاق یا شکایت از طرف مادر منتفی بود. پدر پس از این سن نگه داری دخترش را به برادر خود سپرد و خدا میداند آن دختر معصوم و کوچولو با چه شوقی به منزل تنها تکیه گاه خود ( یعنی عمویش) رفت. خدا میداند که این دختر ( آنطور که شنیدم )چقدر اشک شوق ریخت در آنروز ☹!! اما متاسفانه این انتقال نگهداری دختر به عموجان با هماهنگی صورت گرفته بود و از این سن به بعد این کار حیوانی توسط عموی دختر با او انجام میشد. . . میتونم خواهش کنم قبل از خواندن مابقی متن خود را برای یک دقیقه در این شرایط حس کنی؟

این دختر یک مردۀ واقعی بود و خدا میداند که چقدر طول کشید تا . . . اما حالا . . . ☺

در ماجرای دیگری یک مادر به دلیل کتک های شدید شوهر دومش و به دلیل مشروب خوری و الواطی های او ، به دلیل اینکه خانمهای رنگارنگ را جلوی فرزندان به خانه می آورد و ... ، با هزار جور گرفتاری توانست از او طلاق بگیرد تا به همراه دختر و پسر خود ( از شوهر اول ) جدا زندگی کند. این مادر از شوهر اول خود این پسر را داشت و دختر را از همین شوهر دومش داشت. سپیده جان میتوانی تصور کنی حال دختری را که تک تک صحنه های فوق را دیده؟ صحنه هایی که تو آنها را در خانوادۀ خود ندیدی؟! سالها گذشت و متاسفانه پسر معتاد شد. یکروز این پسر به خواهرناتنی خود گفت : ( دوست من به تو علاقه مند شده و . . . ) دختر هم قبول میکنه که با اون آقا صحبت کنه . کم کم ملاقات ها به خانۀ دختر کشیده میشود و آن آقا ارتباط جنسی را شروع میکند تا اینکه یک روز این آقا که دیگه آن دختر عاشق او شده بود، با دوست خود به خانۀ دختر میرود و هر دو نفر با او همخوابه میشوند. میتوانی خودت رو جای او بگذاری ؟ میتوانی احساس اون دختر رو حس کنی؟ میدانی ماجرا چی بود ؟ میتونم خواهش کنم همین جا یک حدس بزنی؟ سپیده جان ! برادر اون دختر، او را برای به دست آوردن مواد ، به دوستان خود میفروخت و متاسفانه این ماجرا ادامه پیدا کرد . . . دختر بیچاره باید بین خود و زندگی برادرش یکی را انتخاب میکرد. سپیده جان میتوانی خود را جای آن دختر بگذاری؟ برادر او بالاخره در یک حمام عمومی در حال تزریق میمیرد اما آیا اثرات روحی کار کثیف او هم در اون دختر میمیرد؟ با داشتن چنین برادری از این پس چگونه تصور اعتماد این دختر به یک پسر غریبه امکان پذیر است؟ سپیده جان ما با داستان تو ساعت ها خود را جای تو گذاشتیم حالا سپیده جان میتوانم ازت بخوام تو فقط برای چند دقیقه خود را جای آن دختر بگذاری؟ این دختر در سن 19 سالگی یک انسان تمام شده بود و فقط خدا کمک کرد تا او حاضر شد دوباره به دنیای بیرون اعتماد کند و جریان خود را تعریف کند و حالا …

سپیدۀ عزیز ، من به دلایلی تا امروز داستانهای زیادی را شنیدم . . . در جریان خیلی از زندگی ها قرار گرفتم. . . به دلایلی امتداد زندگی خیلی ها رو دنبال کردم . اما صادقانه بگم که داستان زندگی شما اصلاً امتدادی از تلخی ها نیست. برای بازنگری داستان شما نگاه دیگری هم وجود داره دوست من. زاویۀ دیگری هم هست.

موضوع جدایی پدر و مادر که بسیاری آنرا تجربه کرده اند هیچگاه بحث شیرینی نبوده . . . هیچ گاه با خنده و شادی صورت نگرفته و بدون تردید، بودن در این شرایط اصلاً خوشایند نیست. بطور نرمال این مسئله با درگیری مرد و زن شروع میشود و معمولاً درگیری فیزیکی را هم با خود دارد. در این مسائل گاهی زن در جایگاه ظالم قرارمیگیرد و گاهی مرد. گاهی مرد دست بزن پیدا میکند . . . شک میکند . . . خیانت میکند . . . و گاهی زن به ناکجا آباد میرود . . . شک میکند . . . خیانت میکند . . . معتاد میشود . . . از شخص دیگری فرزند دار میشود و . . . 

اولین موضوعی که میخواهم از تو خواهش کنم که از دید سپیدۀ فعلی ، مجدداً به آن نگاه کنی ، موضوع رفتار بد پدر تو با سهیلا و جدایی آنهاست. خوب به آن نگاه کن و اگر خواستی دوباره آنرا به درون خودت فرو ببری ، با قضاوتی بالغ تر این کار را بکن. آماده هستی که جراحی را شروع کنی؟ ☺ پس دوباره برو در اون زمان . از نوشته هات پیداست که کاملاً میتونی ☺

میخواهیم پدر ( که متهم شده ) را مقایسه کنیم با سپیده که پدر را متهم کرده .

تو گفتی پدر تو گفته که به خاطر محبتهایی که سهیلا به تو داشت با او ازدواج کرد و از رفتار سهیلا هم میتوان به صدق این ادعا پی برد. . . نمیگم این تنها دلیل این وصلت بود اما میتواند انگیزۀ غالب باشد. پس اینجا بوی علاقۀ پدرت به تو حس میشود. پس همینجا باید گفت که شرایط تو از خیلی ها بهتر بود. سپیده جان پدرت گرچه عقایدی هم داشت که اصلاً پایه ای نداشت اما تورا دوست داشت. پدرت به دلیل شک زیاد ، رفتار بسیار بدی با سهیلا داشت. شاید این شک به دلیل چیزهایی که در زندگی دیده بود در فکرش شکل گرفته بود. . . چیزهایی که حتی تحصیلات نتوانسته بود آنها را کم رنگ کند. اما سپیده جان تو هم کار مشابهی کردی درست مثل پدرت! تو هم به دلیل شک هایی که در ذهنت شکل گرفته بود رفتار خوبی با مسعود نداشتی. هم قبل از ازدواج او را خرد کردی هم بعد از آن. شاید در آینده تو هم به خاطر ارتباط خوب فرزندت با یک مرد ، با او ازدواج کنی و شاید یک روز کار به طلاق بکشد و تو در جایگاه پدرت قرار بگیری. آیا اگر بچۀ تو بخواهد با آن مرد زندگی کند تو قبول میکنی؟ سپیده جان ! پدرت حتی وسط دعوایی که منجر به جدایی شد، . . حتی در همان اوج عصبانیت آیا گفت: (( هی دختر، میدونی اونی که خیلی بهش تکیه کردی مادرت نیست؟؟!! ) نه نگفت ! حتی توی دادگاه وقتی تو گفتی میخوای با سهیلا باشی ، میتونست با ابراز حقیقت ، از حق خود دفاع کند و پیوند عاطفی تو با سهیلا رو قطع کند و . . . ! سپیده جان پدرت تو را دوست داشت . گرچه رفتار خوبی نداشت. درست مثل تو که مسعود را دوست داشتی ولی رفتار خوبی نداشتی. شاید بدیهی بود که پدری با شک زیاد، حاضر نشود دختر خود را به دست نامادری آن هم در اون سر دنیا بسپارد. . .

البته این رو هم بگم که هرکسی که شکی داشته باشد ، مادامی که شک برطرف نشود همین گونه رفتار میکند. پدرت این کار را کرد . . . تو هم همین کار رو کردی . . . من هم همین کار رو میکنم و عکس العمل همۀ آدمها هم در شرایط شک داشتن ، همین است. پس در این مورد اتهام بی معنی است.

اما اتهام اصلی این است که آدم مشکوک حاضر نشود شک بی دلیل خود را ( که به دلیل وقایع پیش آمده در گذشته در ذهن او شکل گرفته ) برطرف کند و با این شک بی اساس، یک سری کارهایی بکند که به دیگران آسیب برسد. با این اتهام موافقم. حالا برگردیم به خاطرات تو.

در مورد مهرداد و برخورد نامردانه و کثیف او شکی وجود ندارد. ولی من از نوشته های تو نتونستم به این اطمینان برسم که مهرداد اصلاً فهمیده چی کار کرده یا واقعاً فکر میکرد تو از اول دختر نبودی؟ به هر حال باید قبول کرد که این اتفاق ، منحصر به فرد نیست. آیا تو تنها کسی هستی که با یک نامرد برخورد میکند؟ آیا همۀ آدمها همۀ باورهای خود را ول میکنند فقط به این دلیل که این ماجرا برایشان پیش آمده؟ آیا کسی رو سراغ داری که در روابط ذوستی هیچ وقت نارو نخورده باشه؟ خیانت ندیده باشه؟ من کاملاً قبول دارم که این موضوع برای هر دختری یک ضربه محسوب میشه اما آیا تو تنها کسی هستی که در این سنین ضربه شدید میخوره؟ شراره را ندیدی ؟ در کنارت بود مگه نه؟ ! و شاید خیلی های دیگه . . . تقدیر به تو ضربه زد ولی همان تقدیر، شراره را در کنار تو قرار داد که نگاه کنی. پس اگر نگاه نکردی کسی را مقصر ندان.

و اما در مورد برخورد پدرت با این ماجرا! کاملاً غیر منطقی بود. قبول . ولی بگذار نگاه از زاویۀ دیگری به این اتفاقات رو با هم سهیم بشیم . . .

فرض کن که با ذهنیت مشکوکی که در ابتدای زندگی با مسعود داشتی ، یک خانمی به تو زنگ میزد و با دادن نشونه از خانۀ تو و با ذکر نشونه هایی از بدن مسعود ، به تو ثابت میکرد که مسعود با او ارتباط جنسی داشته ! میخوام بپرسم که تو چه میکردی با مسعود؟ تو چه میکردی با کسی که تازه به قول خودت همیشه حامی تو بود؟ آیا قبول میکردی که ((مسعود همیشه حامی بوده و این فقط یک اشتباه آنی بوده)) ؟! مثلاً یک اشتباه درست مثل اشتباهی که تو مازیار را در معرض انجام آن قرار دادی؟ و آیا منتظر توضیحاتش میشدی یا همۀ توضیحات را ، توجیه میدانستی و میرفتی و هرگز برنمیگشتی؟ خوب ! مهرداد همین نشونه ها رو به پدرت داد و پدرت هم با ذهنیت مشکوکی که در طول زندگی پیدا کرده بود ، منتظر توضیحات تو نشد! درسته؟ آیا پدرت رو گناهکار میدونی؟؟!!

اتفاقات خوبی در زندگی تو نیافتاده سپیده جان اما آیا تو مطمئنی که پیامی که در این اتفاقات بوده رو کاملاً گرفتی؟؟ پس اگر میخواهی قسمتی از آنها را دوباره به درون خودت برگردونی ، با فیلتری دقیق تر این کار را بکن. فقط به خاطر خودت . . .

پدر تو بدون دلیل موجه و فقط با تکیه بر برداشت خودش از گذشته ها ، به خانم مهربونی مثل سهیلا انقدر بدی کرد که صبر اون خانم تمام شد و به انتها رسید. گناه پدرت رو این میدونی که نمیتونست شک رو از خودش دور کنه . نمیتونست قبول کنه که سهیلای مهربونی هم میتونه وجود داشته باشه! مگه نه؟ آیا کار پدرت بد بود؟ آیا خود تو دوست نادیدۀ من ، درست به همین دلیل مسعود رو اذیت نمیکردی؟ آیا تو بدون هیچ منطق خاصی و فقط به این دلیل که نمی خواستی قبول کنی که مسعود مهربونی هم میتونه وجود داشته باشه، بارها به مسعود نگفتی که ازش متنفری؟ بارها خنده رو روی لب هاش خشک نکردی؟ آیا تو بهش نگفتی : تو هم یه حیوون دیگه مثل مهرداد هستی؟ تو گفتی پدرت دست بزن داشت. از طرفی یک جا گفتی که تو که زن بودی هم روی مسعود دست بلند میکردی. نه؟

پس هروقت یاد برخوردهای پدرت با سهیلا و یا تصمیم او برای بیرون کردن تو از خونه افتادی ، یادت باشه که تو نمیتونی او را متهم کنی. پدر تو بدون اینکه از حقیقت ماجرای تو و مهرداد با خبر بشه اون رفتار رو با تو کرد اما سپیدۀ عزیز تو حتی بعد از روبرو شدن با حقایقی که از زبان شراره شنیدی هم حاضر نشدی ذهنیتت رو اصلاح کنی و تغییر رفتار بدی ...

پس دوست عزیز من ! اگر پدر متهم هم باشد شما حق متهم کردن او را نداری سپیده جان. شما در جایگاه مشابه ، عملکرد بهتری نداشتی .

پس هرمعامله ای دنیا باهات کرده ، تو هم همون کارو توی شرایط مشابه با طرفت انجام دادی. پس تا اینجا میتونی به دنیا بگی : (( بی حساب ! ))

اما سپیدۀ بعد از مهرداد تا قبل از ازدواج با حمید :

توی این مقطع سپیده دقیقاً به دلیل عدم کنترل ذهنش رفتار میکرد. این سپیده را اگر به حال خود رها میکردی بسیار بدتر از این میشد. این رو از من بپذیر ! بسیار بدتر ! تو آمادگی کامل برای کشتن یک آدم رو پیدا میکردی ! سپیدۀ عزیز من اینها رو، روی هوا نمیگم ! من در بسیاری از قسمتهای داستان تو کاملاً منتظر اتفاقات بدتر بودم. . . کاملاً ! اما دوست نادیدۀ من ، تو رها شده نبودی. واقعاً باید گفت خدا خیلی دوستت داشت.

در مورد تمام ماجراهایی که از (روز رفتن تو از خونۀ پدری) تا ( ازدواج با حمید ) برات اتفاق افتاد، حرفهای زیادی در مورد برداشت ها و قضاوتهایی که در مورد آدمهایی که وارد زندگیت میشدند و خارج میشدند دارم. اما از نوشته هات کاملاً واضحه که حس های تو در این مدت تغییرات زیادی کرده و شاید در حال حاضر حرفهای من در مورد آن وقایع گذشته و قضاوتهای تو در اون زمان، دیگه موضوعیت نداشته باشه . فقط اینو بگم که شاید تو ظرف این مدت باعث له شدن غرور خیلی ها شدی . . . شاید باعث از بین بردن ارزشهای درونی در اونها شدی و شاید . . . و شاید این یک حکم بود از طرف یک قاضی. . .!!

فقط یک نمونه ساده از این قضاوتها این که تو در مورد محمد نوشتی که ((بازم از اون حرفای همیشگی...همشون فوری خوب بودن و بد بودن آدمو از قیافه آدم تشخیص میدادن...واقعا احمقانه اس...) و در مورد اینکه از پری چی تشخیص دادی، نوشتی : (. . . هنوزم که هنوزه برخورد اول آدما خیلی خوب تو ذهنم میمونه و در حقیقت برخورد اول هرکسی ذهنیت منو رو اون آدمو میسازه.)!! فکر نمیکنی این صورت دیگری از همون جملۀ محمد هست؟!!

از این جور قضاوتها زیاد داشتی سپیده جان . . . و در بسیاری از مواقع بر مبنای همین قضاوتها ، عمل هم کردی !!

اما ازدواجت با حمید :

از نگاهی دیگر حمید نشان زنده ای بود از آدمی که نمیتونست ذهنیتش رو در مورد گذشته عوض کنه!! نمیتونست ذهنیتش رو از تعاریف معمول جامعه پاک کنه! نمیتونست مثبت نگاه کنه !! نمیتونست تلخی واقعی و شیرینی حقیقی رو تمیز بده !! شاید نمونۀ آدمی بود که حتی وقتی هیچ دلیلی برای ذهنیت بد وجود نداشت ، باز توانایی کنترل قضاوتهاش را نداشت!! و چه آسون با همین یک کار زندگیش رو خراب کرد و مسعود چه آسون با تغییر ذهنیتش در مورد گذشته ، با اصلاح تعاریف رایج در اجتماع از خوبی و بدی، با اصلاح تعاریف رایج از دختر خوب و دختر بد ، با اصلاح تعاریف رایج از خوشبختی و بدبختی ، با تغییر تعاریف رایج از امتداد تلخی و امتداد شیرینی ، حس خوشبختی رو چشید و به همسرش چشاند.

حمید نمونۀ بارزی از یک (( من )) بزرگ بود . یک (( خود )) بزرگ! این (( خود )) سهمش رو میخواست بدون توجه به این سوال: آیا این واقعاً سهم او بود؟!! . . . او نتوانست ذهن خود را کنترل کند و حتی رگ خود را روی این خواسته گذاشت. حتماً خودت بهتر میدونی که الان خیلی از دوستان هم نسل ما دارای این (( خود )) بزرگ هستند و برای رسیدن به آنچه طلب میکنند خیلی از مسائل را زیرپا میگذارند.

میدونی دوست من! خواستن سپیده و شک کردن به او ، دو روی یک سکه هستند !! دو روی یک سکۀ قلابی به نام (( خود)) !! به نام ذهن !! به نام قضاوت!! و شاید لازم بود که تو زندگی با چنین آدمی را تجربه میکردی !!

هیچ چیز تصادفی نیست. همۀ کسانی که سر راه زندگی تو قرار میگیرند ، صورتی از خود تو هستند تا خود را بهتر ببینی.

زندگی با حمید خیلی پیام داشت . . . فکر کردن به زوایای دیگۀ این ماجرا به عهدۀ خودت . . . در هر زمانی که صلاح میدانی سپیده جان! شاید وصلت اجباری با حمید برای تو حکم یک آینه را داشت. . . شاید!

سپیدۀ عزیز . . . زندگی هایی هست که بسیار بسیار ناگوارتر از این هاست. سپیده قبل از حمید یک جاهایی محبت دیده ولی به جاش ضربه های بدی زده و سپیده بعد از حمید یک جاهایی خیلی محبت کرده و ضربه خورده و از این اتفاقات خیلی چیزا دستش اومده . . . نه؟ ☺ اگر ازدواج با حمید حکمی بود از سمت یک قاضی، اگر حکم آینه داشت ، اگر برای پس دادن خیلی از بده کاری های تو به این دنیا بود، این کار انجام شد. حکم اجرا شد. به هر حال این بده بستان تو با دنیا توی این مقطع هم صاف شد.

و حالا برویم سراغ زندگی با مسعود :

حالا وقت اون بود که سپیده وارد یک زندگی متعادل بشه. وقت اون بود که حالا که بی حساب شده، یک فرصت نو و جدید بهش داده بشه. میخوام از تو سوال کنم که تا همین جا فکر میکنی برای چند نفر این شانس پیدا میشه که یک مردی بدون توجه به اینکه دختر قبلاً ازدواج کرده و با آگاهی کامل از گذشتۀ این دختر و روابطش ، بیاد و اینطور عاشقانه پیشنهاد ازدواج بده؟ و مهمتر از اون عاشقانه ادامه بده ؟! واقعاً دخترهایی که نه تنها ازدواج اول هم نداشتند بلکه به امید همچین کسی مدتها در خونۀ پدر از هرگونه ارتباطی پرهیز کردند آیا چنین کسی رو در زندگیشون داشتند؟ اینجاست که باید قبول کنیم خدا خیلی دوستت داشته . . . خیلی. راستی تو هم دوسش داری؟

داستان زندگی شما اصلاً امتدادی از تلخی ها نیست. امتداد داستان زندگی تو . . . امتدادی داستانی که نگاه تو آنرا تلخ نامیده . . . با این جمله ( زندگی با مسعود شروع شد... ) به جایی رسید که حتی ذهن تو و نگاه تو هم تسلیم شد. ☺ حتی ذهن تو هم در زمان زندگی با مسعود به خوشبختی اعتراف میکرد . . . گرچه زبانت را کماکان نگه میداشتی . . .

اما یک سوال مهم؟! تو از مسعود خواستی که گذشتۀ تو رو به روت نیاره و آنچه قبلاً وجود داشت رو نیاره توی زندگی مشترکتون ! سوال من اینه که آیا تو تونستی اثرات گذشتۀ خودت رو توی زندگی مسعود نیاری؟

به هر حال کم کم رفتار مسعود حتی ذهن تو را هم متقاعد کرد که نگاه دیگری هم وجود داره دوست من! زاویۀ دیگری هم هست ☺ فضای فکری مسعود دقیقاً با تعریفی که از فضای عشق وجود داره ، مطابقت داره. فضایی که در آن (( خود )) وجود ندارد. فضایی که قدرت لایزال آن هر انسانی را با هر ذهنیتی تحت تاثیر قرار میدهد و همین است که عشق مقدس است حتی اگر زمینی باشد. چون حتی زمینی آن هم ، قابلیت از بین بردن (( خود)) را داراست و این دریچۀ اصلی برای دیدن حقیقتی بزرگتر است. کسانی که به روشن بینی میرسند ، کسانی هستند که این حس را نه فقط نسبت به همسر، که نسبت به همۀ هستی پیدا میکنند. میدونی سپیده جان ، بسیاری معتقد هستند که هدف از آمدن ما به دنیا ، رسیدن به فضای عشق هست و وقتی این امر حاصل گردد ، ماموریت تمام میشود و زمان انتقال فرا میرسد و دیگر نیازی به رویارویی با مسائل زندگی نیست. ( . . و البته همانطور که در قرآن هم آمده فقط عدۀ معدودی به این فضا دست پیدا میکنند. در مورد علت حضور دیگران هم نظریۀ کاملی هست که خارج از بحث ماست ) و چه خوشبخت هستند کسانی که در مسیر زندگی با این انسان ها آشنا میشوند.من رو ببخش به خاطر گریزی که در این چند جمله به این فضاهای فکری زدم . فقط با توجه به اسمی که برای مسافر کوچولو در نظر گرفته بودید این اجازه را به خودم دادم . . . نیروانا . . . ☺

جراحی رو ادامه بده . . . مطمئنم الان دیگه مثل قبل ها که حاضر نبودی شک خودت رو برطرف کنی نیستی. . . . جلوتر برو . . . شاید هنوز امکان دور انداختن تکه های بیشتری از آن غده وجود داشته باشه ! پس جلو برو و تمیزتر و تازه تر شو.

اما بهترین نگاه به ارتباطاتی که منجر به اعتیاد شما شد هم همان نگاه خودت هست که درست قبل از تعریف داستان نوشتی : (( . . . و از همه مهمتر اطمینانی بود که مسعود بهم داشت...و صد البته قدرشو ندونستم... )) این هم یک رویداد تلخ نیست. رویداد از اختیار ما خارج است . این فقط یک تصمیم تلخ است. یک عملکرد . . . 

آیا قبول داری که همین تصمیمی که در زمان زندگی با همسری که عاشق تو بود گرفتی . . . و به قول خودت قدر نشناسی ای که کردی میتوانست عواقب مختلفی داشته باشد؟ همانطور که میدانی مثلاً می شد که مسعود رو به این نتیجه برسونه که حتی عشق هم نمیتونه تو رو به دنیای نرمال برگردونه. این تصمیم تو میتونست پدرت رو به این فکر ببره که : ( محق بودن سپیده در ماجرای مهرداد قبول! اما این دختر ذاتاً اصلاح پذیر نیست و خودش بدنبال خلاف میگرده و . . . ) اما این اتفاقات نیافتاد. نه ؟ از آن طرف حتماً خبر داری سپیده جان که چند هزار نفر فقط به دلیل اعتیاد ، زندگی نرمال و حتی جان خود را در کوچه پس کوچه های این شهر گذاشتند؟ فقط به خاطر اینکه نمیخواستند کم بیارن؟! فکر میکنی آدمهایی مثل پروانه و پری و . . . در اطراف همۀ آدمها نیستند؟ راستی هیچ وقت از خودت پرسیدی که (( پری چی در ظاهر و رفتار و گفتار من دیده بود که گفت ( میدونستم اشتباه نکردم... ) و دستمو گرفت و برد پای مواد؟ )). میدونستی سپیده جان صدها نفر درست به همین روش بیهوش شدند و وقتی به هوش اومدند دیدند در خانه های آنچنانی در کرج هستند؟؟ خوب دوست من ! سوال اینه که در خانواده با شما چه برخوردی شد؟ آیا برخورد ها خیلی تلخ بود؟ به همان تلخی تصمیم تو بود یا تلخ تر بود؟ چرا برای ما در وبلاگت ننوشتی که شما برای تشکر از همسر و پدر خود چه کردی سپیده جان؟

پس دوست عزیز و نادیدۀ من ! میشه با یک نگاه کلی گفت تو همون قدر که بدی دیدی خوبی هم دیدی . همون قدر که بدی های خاصی در زندگیت داشتی، خوبی های منحصر بفردی رو هم تجربه کردی. . .

فراموش نکن دوست من ، که تو نه تنها از گذشته طلبکار نیستی ، بلکه به هیچ عنوان به گذشته بدهکار هم نیستی. . .به هیچ عنوان. نه به مسعود و نه به هیچ فرد دیگه ای.

شاید تو از روی احساسات پاک که کمی هم با (( خشم دیرینه از خود)) مخلوط شده اینطور فکر کنی که (( بی حساب شدن تو با دنیا تا قبل از ازدواج با مسعود درست ! اما من به مسعود بدهکار هستم )). من مطمئن هستم خیلی از خواننده هات هم همین فکر رو میکنند. اما هرکسی که عاشق شده باشه خوب میفهمه که مسعود چقدر احساس خوشبختی میکرد.

سپیده این شعر رو شنیدی؟

گفت: هارون عشق لیلی می‌شنود

آن هوس او را چو مجنون می‌ر‌بود

خواست تا دیدار لیلی بیند او

پیش لیلی یک نفس بنشیند او

خواند لیلی و چون کردش نگاه

سهل آمد روی او در چشم شاه

خواند مجنون را و گفت: ای بیخبر

نیست لیلی را جمالی بیشتر

تو چنین مست جمال او شدی

از جنونی در جوال او شدی

ترک او گیر و مدارش نیز دوست

زانکه بر هر نیمه ترکی صد چو اوست

گفت: تو کی دیدی آن رخسار را

عشق مجنون باید آن دیدار را

تا نیاید عشق مجنونی پدید

کی شود لیلی به خاتونی پدید؟

نیست نقصان در جمال آن نگار

هست نقصان در نظر،  ای شهریار

گر به چشم من ببینی روی او

تونیاسایی ز خاک کوی او

زشت بادا روی لیلی در جهان

تا بماند خوبیش اندر نهان

عطار نیشابوری

نه سپیدۀ عزیز ! مسعود هیچ آزاری از تو نمی دید. اون اصلاً عیبی از تو نمی دید. اون اصلاً بد زبونی های تو رو نمی شنید. این حرف رو فقط کسانی که واقعاً عاشق شدند میفهمند. وقتی زمین و زمان میگن (( بابا این کیه تو عاشقش شدی؟ مغز الاغ خوردی مگه؟ و هزار تا عیب منطقی از طرف برات میارند اما تو . . . باز هم عاشقی . . . دیوانه تر از قبل !

از طرفی بسیار بچه گانه هست که فکر کنیم مسعود نمی فهمید تو دوسش داری. بی تردید مسعود کاملاً این حس تو رو میفهمید ☺ لزومی به ابراز تو نبود ! اون موقع شیوا حرف درستی زد : (( تابلویی دختر )) !!

اما چند درصد از این عاشقها به عشقشون میرسند؟ چند نفر شانس زندگی باعشقشون رو دارند؟ خودت بگو؟ آدم توی این حال آرزو داره فقط یک شبانه روز بدون مزاحمت کسی در کنار عشقش باشه . در کنار تنها کسی که . . . 

پس دوباره میگم: نه سپیدۀ عزیز ! مسعود هیچ آزاری از تو نمی دید. اون اصلاً عیبی از تو نمیدید. اون اصلاً بد زبونی های تو رو نمیشنید.اون از خوشبخت ترین مردان زمین بود. اون از معدود خوشبخت ترین های این دنیا بود . . .

نه دوست من ! تو به مسعود بدهکار نیستی. نه . . . تو نه از کسی طلبکاری نه به کسی بدهکاری دوست من.

پس حداقل چیزی که میشه گفت اینه که :

(( حساب تو با دنیای بیرون قابل صرف نظر کردنه . . . ))

حالا برمیگردیم به تکلیف سپیده با دنیای درون خودش. بله ! تو ناراحت فرصت از دست رفته هستی. تو ناراحت این هستی که چرا چیزی رو که مدتها داشتی ندیدی . . . همۀ اینها قبول! اما حتماً میدونی که هر انسانی این ناراحتی رو داره. هر کس در حد خودش این ناراحتی رو با خود حمل میکنه دوست من.

تو هم مثل همه ما حتماً می گی که اگر به گذشته برگردی رفتاری کاملاً متفاوت خواهی داشت. این هم فبول ! اما یک سوال؟ تو مطمئنی که چند سال بعد دوباره این جمله رو نمیگی ؟ آیا مطمئنی چند سال بعد حسرت آنچه الان داری و نمیبینی رو نمی خوری؟ مطمئنی؟ چقدر مطمئنی؟ آیا همون قدر که در زمان زندگی با مسعود مطمئن بودی ؟ مطمئنی الان همۀ آنچه داری رو میبینی؟ چقدر مطمئن؟ آیا همون قدر که در گذشته فکر میکردی که . . .

شاید لازم باشه الان هم بیشتر نگاه کنی؟ نه؟ ☺

من و تو و همۀ ادمها فقط به یک زمان بدهکار هستیم ! زمان حال ! همین الان ! درست همین الان که داری میخونی ! آیا واقعاً داری میخونی ؟ یا داری قضاوت میکنی؟ یا داری یه فکر دیگه میکنی؟

من و تو و همۀ ادمها فقط به (( زمان حال )) بدهکار هستیم !

اما مسافر کوچولو :

سپیده جان از قول بنده به همۀ اونایی که نگران آرشام هستند بفرمایید که : (( بدین وسیله به اطلاع میرساند که زندگی آرشام تازه شروع شده و ممکنه از همۀ شماها خوشبخت تر بشه. مامان جونش هم هنوز کلی جوونه و پر از فرصتهای غیرقابل پیش بینی. پدربزرگ و مادربزرگش هم خیلی خوب هستند و به اندازۀ کافی هم پول دار هستند. دیر یا زود هم حضانت او به مادرش برخواهد گشت . پس لطفاً خودشو ناراحت نکنید ! ))

به هرحال برای تو دوست خوب آرزوی موفقیت و رضایت میکنم و مطمئنم که با ابزاری که رویدادهای زندگی به تو داده کاملاً قابلیت رسیدن با موفقیت و رضایت را داری. در مورد شما هیچ نگرانی ای ندارم و . . . چقدر شاکر هستم از آن تنها مهربان ☺

هیچ چیز تصادفی نیست. همۀ کسانی که سر راه زندگی تو قرار میگیرند ، صورتی از خود تو هستند تا خود را بهتر ببینی.

از زمانی که برای خوندن این متن گذاشتی ممنونم و شرمنده – علی

 

پ.ن:به همه کامنتای پر محبتتون تا یکی دو روز آینده جواب میدم...بازم از همتون ممنونم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز شنبه 17 آذر ماه سال 1386 ساعت 1:38 PM

پیوند | چاپ | نظرات [63]





: ... ... ...



برگشتم... ... ...



نوشته شده توسط سپیـده در روز چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386 ساعت 1:48 PM

پیوند | چاپ





: امتداد تلخیها...ورق پنجاه و دوم...



روزای خوبی رو ندارم...روزای دردناکیه...روزای تلخیه...شاید فقط واسه من...یا شایدم واسه همه...دارم سعی میکنم(اینو هزار بار امتحان کردم!!!)واسه همیشه از شر این افیون لعنتی خلاص بشم...وحشتناکه...روزام کلاً تو خونه میگذره...عموی نازنین و گرام کنارم هستن...عین کوه!!!چند هفته ای هست که پسرمو ندیدم...چرا؟؟؟چون دلش نمیخواد منو ببینه... ... ...نگران سلامتیشم...امیدوارم...به یه تحول...شایدم به یه معجزه!!!حالا هرچی میخواد باشه...یادتون هستم...دوستتون دارم...اما نه افکارم متمرکز میشه چیزی بنویسم نه توانشو دارم...این ماه لعنتی تموم شد...کاش بتونم از دست این دیو خلاص بشم...ممنونم از همتون...از محبتاتون...از اینکه به یادم هستین...ممنون...



نوشته شده توسط سپیـده در روز یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386 ساعت 3:05 PM

پیوند | چاپ





: ...



بر می گردم...



نوشته شده توسط سپیـده در روز جمعه 25 خرداد ماه سال 1386 ساعت 02:08 AM

پیوند | چاپ







آخرین مطالب

وبلاگ من
وبلاگ من


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 158763